تبلیغات
KPOP BOOK - (SOMEONE CALL THE DOCTOR(15
KPOP BOOK
سیلوووووووووووممممممم

اومدم با قسمت 15...

عاقا بخدا آپیدن دو تا داستان همزمان سخته...

دلایل نبودم تو این مدت غیر از كارهای مربوط به دانشگاهم این بود كه من اصلا ایده نداشتم...
الانم بدك ننوشتم خخخ
امیدوارم راضی باشید...


خب دیگه خیلی حرفیدم بفرمایید ادامه
داشتم آماده میشدم اونم برای 2 ساعت بعد...میدونستم شاید دیگه منو دوست نداشته باشه...شاید فراموشم کرده...شایدم دوست دختر جدید گرفته و زندگیش به کلی عوض شده اما برام مهم نبود...من هنوزم عاشقش بودم و این چیزی بود که نمیتونستم تغییرش بدم...حتی اگه اون میخواست حتی اگه تموم دنیا منو به فراموش کردنش وادار میکردن من بازم تسلیم نمیشدم...توی آیینه به خودم لبخندی زدم و گفتم:
ـ رایا تسلیم نشو فایتینگ...
............................................
قلبم مثل چی میزد...بدون توجه به بقیه دویدم تو اتاقم...از استرس یا شاید ترس یا نه اصلا از خجالت تمام بدنم یخ كرده بود...با شدت خودمو انداختم رو تخت...باز اون صحنه جلوم ظاهر شد و باعث شد مثل برق بپرم هوا...صورتمو توی آیینه نگاه كردم:
- هانی...فراموشش میكنی دیگه؟؟وااای اون مست بود...
چند تا پلك زدم:نهههه نبوددد واااییی خدایااا جیییغغغغ...چكاركنم حالا...اوتوكه اوتوكه؟؟
در به صدا دراومد...سریع بلند شدم و پشت در ایستادم:
- كیه؟؟
آرا با تردید جواب داد...درو براش باز كردم...از خجالت داشتم میمردم...گونه هامو گرفتم تا قرمزیشو حس نكنه...آروم یه گوشه نشستم و سعی كردم توی دیدش نباشم...آروم گفتم:
- خبری شده آرا؟
زیرچشمی بهم زل زد:
- تمرین داریم...درضمن اومدم یه سوالی بپرسم ازت...
اخم كردم:
- آهان تمرین اصلا حواسم نبود...خب اون سوالت چی بود؟؟
چشماشو ریزكرد و بهم زل زد:
- هانی تو یه مشكلی داری...مطمئنم!!!چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاد؟؟
واقعا نمیتونستم بگم چیشده...با جدیت گفتم:
- اممم نه...یعنی چی میتونه باشه...من خیلیم خوبم...
صورتش رو آورد جلوتر تا بتونه چشامو كه داشتم قایمشون میكردم ببینه:
- تو چشمای من نگاه كن هانی...چیشده؟!زود باش بگو...
با طرز نگاهش اونقدر جا خوردم كه به سرفه افتادم:
- اوهووو...خب میدونی چیه؟؟یعنی...امممم نه...خو...
اما نذاشت حرفمو بزنم:
- گفتم حرف بزن دیگه...من دیدم از اتاق كریس شی اومدی بیرون...گونه هات مثل لبو شده بود...دستپاچه بودی...حالا بگو چیشده!!
یهو با كله خودمو پرت كردم روی تخت:
- آرااااا...چیكار كنم؟؟واااای اون...اون...عاخه چرا اینكارو كرد؟؟
آرا با نگرانی تن صداشو بالاتر برد:
- كی؟چیشده؟؟
موهامو توی مشتم گرفتم:
- آرا...كریس شیییی...واااای اون...منو بوسید...نتونستم كاری كنم...نمیتونستم...اوتوكه...وااای من بدبخت شدم حالا چجوری بریم تمرین...جیییغغغغ گروهمم كه با اوناست هوووففف...
روی تخت غلت زدم:
- آرا یه كاری كن من واقعا نمیتونم برم بیرون...نمیتونم...
یهو آرا از پشت یقه گرفتم:
- چیشده هانی؟؟بوووسه؟؟تو و كی؟؟كریس شی؟؟
با تعجب بهش خیره شدم:
- یاااا منو اون نه...اون!!اصلا من نتونستم تكون بخورم...حتی...حتی نفسم نكشیدم اونوقت تو میگی تو و كریس شی؟؟؟
یهو احساس كردم آرا ذوق كرده...با اخم و حالت گریه نگاهش كردم:
- جیییغغغغ آرااا...لطف كن اینجور نكن من الان تو بدترین وضعم...
آرا لبخند شیطنت باری زد و دستمو گرفت و جلوی آیینه نشوند...
-----------------------
بكهیون:
نگاهمو به سهون دوختم كه داشتم با بیقراری با گوشیش ور میرفت...آخه چیشده بود كه اینقدر نگران و بهم ریخته بود...بلند شدمو رفتم طرفش و صداش زدم:
- سهون...خوبی؟این چه ریختیه كه به خودت گرفتی مكنه؟
اخم جذابی كرد و گفت:
- نه هیونگ...خوب نیستم راضی شدی؟!
ابرومو از تعجب بالا انداختم:
- هان؟!مگه الكی میشه بد بود...چیشده؟؟
سهون پوزخندی زد و گفت:
- لوهان برنمیداره گوشیشو...
- هان؟؟ولی این...به نظرت مسخره نیست نگرانی؟اون از تو بزرگتره نمیره گم بشه كه...میاد حتما كار داره...
سهون با حرص دستی توی موهاش كشید و ازم دور شد...پوفی كشیدم و خودمو انداختم روی راحتی:
- این از مكنمون...عاشق شد رفت خخخ...
++++++++++++++++++
با ضرب پاهام سعی میكردم استرسمو كمتر كنم اما ممكن نبود...قلبم دیوونه وار میزد اما بازم میترسیدم...هیچوقت نمیتونستم باز این دخترو امیدوار كنم...اگه باز ولش میكردم چی؟نمیخواستم مثل آدمای پست باشم...ساعت گوشیمو چك كردم...دیگه نزدیك بود برسه...همیشه سروقت میومد و من بدقول میشدم اما اینبار فرق داشت...خیلی میخواستم ببینمش اما نمیخواستم خودمو مشتاق نشون بدم...میترسیدم باز قلبش بشكنه...موهامو توی شیشه ی گوشیم نگاه كردم كه همزمان چشمم به صورتش افتاد...دست و پامو گم كرده بودم...از جام بلند شدمو روبروش ایستادم...از دور لبخندی زد و با بلندتر كردن گام هاش محكم منو توی آغوش گرفت...دستام یخ كردن...مثل روز اولی كه برای اولین بار آغوششو تجربه كردم استرس گرفتم...عكس العملی نشون ندادم تا وقتیكه دستاشو شل كرد و با لبخند شیطنت بارش بهم زل زد:
- لوهان اوپا دلم برات تنگ شده بود...چقدر خوشتیپ شدی البته...خوشتیپ بودی...
با خجالت سرشو پایین انداخت...خندم گرفت...با صدای آرومی كه داشتم سعی میكردم كنترلش كنم گفتم:
- بشین رایا...برات قهوه سفارش میدم...
تشكری كرد و صندلیه روبروییم نشست...چند دقیقه ی اول تنها چیزی كه بینمون گذشت سكوت بود...بعد از اینكه قهوه هارو سفارش دادم شروع كرد به حرف زدن:
- اوپا...ازم ناراحت نشو بهت زنگ زدم...باید باهات صحبت میكردم...باید یچیزایی رو بهت بگم...خودت میدونی كه دوست ندارم درباره ی گذشته حرف بزنم چون میدونم توهم دوست نداری اما توی اینهمه مدت اونقدر سوال توی ذهنم بود كه شانس بزرگی آوردم عقلمو از دست ندادم...
با حرفاش گیجم میكرد:
- منظورت چیه؟؟
- اوپا تو هیچوقت این حقو بهم ندادی كه بدونم چرا...روز آخرو یادته؟؟من میدونستم یه چیزی هست اما هیچوقت نفهمیدم...یادت میاد؟ما اونقدر همو دوست داشتیم كه میتونستیم از چشمای هم بفهمیم چی میخوایم؟اما روز آخری كه تو اونجوری اومدی و اون حرفارو زدی...واقعا چی بود؟؟چیشد؟؟اوپا باوركن توی این چندسال برای اینكه نمیتونستم فراموشت كنم گاهی به خودم لعنت میفرستادم...تو هیچوقت بی منطق نبودی هیچوقت اما یهو چیشد نمیدونم...تو منو تنها گذاشتی...این حق توعه كه با من باشی یا نه اما فكركنم حق منم بود بدونم چرا تموم شد...برای این حرفا دیره اما خواستم از خودت بپرسم و تصمیمو هم عملی كردم چون خیلی وقت پیش باید این تصمیمو میگرفتم...
از حرفاش بغضم گرفته بود...راست میگفت ما عاشق هم بودیم اما من...بخاطر خودخواهیام رهاش كردم...بغضمو قورت دادمو لبخند زدم...میخواستم همه چیو بدونه...چون حق داشت...
_________________
خب خب اینم از این قسمت...چطور بود؟تلاشمو كردم خوب بشه نومودونم والا...
فردا همه چیز من آپ میشه...دوستون دارم فعلا....



طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 4 مهر 1394 توسط Honey.P | نظرات()
plaza.rakuten.co.jp
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 09:59 ب.ظ
What's Going down i am new to this, I stumbled upon this
I've found It absolutely useful and it has aided me out loads.
I'm hoping to contribute & assist other users like its helped me.
Great job.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:22 ب.ظ
Good write-up. I certainly appreciate this website.

Keep it up!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:01 ق.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your website
and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your blog posts.
Any way I'll be subscribing to your feeds and even I achievement you access consistently fast.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:36 ق.ظ
That is very interesting, You're an overly professional blogger.

I've joined your rss feed and sit up for in search of extra of your magnificent post.

Additionally, I have shared your web site in my
social networks
Elmira
سه شنبه 21 مهر 1394 09:33 ق.ظ
عالی بود مرسی
پاسخ Honey.P :
elena
جمعه 10 مهر 1394 01:48 ق.ظ
خیلی خیلی عالی
پاسخ Honey.P :
neda
دوشنبه 6 مهر 1394 04:23 ب.ظ
عالی بود مثل همیشهههههههههههه
پاسخ Honey.P :
baeky-chany
شنبه 4 مهر 1394 09:00 ب.ظ
سلام گلم ممنون که با داشتن مشغله کاری و درسی باز مارو فراموش نکردی خسته نباشی دوست دارم بوووووس
پاسخ Honey.P :
Raya
شنبه 4 مهر 1394 02:43 ق.ظ
مثل همیشه قشنگ بود عزیزمممم
من نظرمو دادم که چجوریش کنی اهمم
پاسخ Honey.P :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید