تبلیغات
KPOP BOOK - My everything ep-11
KPOP BOOK
سلام عشقا اومدم با قسمت 11

بچه ها نظرات نسبت به بازدید ها خیلی کمه و واقعا دارم نا امید میشم...

اینطور پیش بره اینجا سوت و کور میشه...

بهرحال امیدوارم از این قسمت هم خوشتون بیاد...


نظر یادتون نره عجقا

دی او:جووووووووون{جوووونمو مثه زمانی بخونین که پسرا بیشعور میشن میگن جوووون بازم همون قضیه ی لاتا دیگه خخخ}دختره؟

اوه:نفه بپر بیا!

و قطع کرد...

....

توی افکارم غرق بودم و داشتم به چراغ قرمز نگاه میکردم...یعنی با اون حالش کجا رفت؟؟؟با صدای گوشیم به خودم اومدم...

بکهیون:الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

لوهان:جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بکهیون؟چته؟چرا صدات اینجوریه؟

بکهیون:لوهان حالم بدهههههههه یه مرگیم شده!

لوهان:ایش تو که همیشه یه مرگیت هس چیز جدیدی نیس!

بکهیون:عجقم دهنت بستس جذابتریااااااااااا!میبندی یا ببندمش!

لوهان:نه جون من ببند ببینم فسقل بچه!

بکهیون:بووووووووووووووووووووووووووووق...تو بووووووق که بوووووقت بره به  بووووووووق !

لوهان:بسته شد:|

بکهیون:لوهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان...من به کمکت احتیاج دارم!

لوهان:چی میخوای؟

بکهیون:میخوام حال یکیو بگیرم!

لوهان:کیو؟

بکهیون:سوکیو!

نا خداگاه نیشم باز شد!اون چه مشکلی میتونست با سوکی داشته باشه!ولی از اونجایی که خیلی بیشعورم گفتم یکم حال گیری کنم!

لوهان:جوووووووووون همون پسر خوشگله رو میگی؟لامصب چه جیگری بود!من که پسرم روانیش شدم چه برسه به دخترا!

بکهیون:...

لوهان:بکهیون...اونجایی؟

صدای غمگین بکهیون توی گوشم پیچید:آره....حتی تو که بار اولت بود که میدیدش اینجوری واکنش دادی چه برسه به...

لوهان:چه برسه به...؟

بکهیون:لوهان گیج شدم...داره یه بلاهایی سرم میاد!

همون موقع ماشینو در ساختمون نگه داشتم!اصلا خودمم نمیدونم چرا از ساختمون زدم بیرون...

لوهان:بیا پایینه شرکت یه فکری دارم!

و بدون اینکه منتظر شنیدن جوابش بشم قطع کردم...بعد از چند دقیقه بکهیون اومد بیرون و سوار شد!

بکهیون:چرا نیومدی بالا؟

لوهان:نمیخواستم کسی صدامونو بشنوه!

بکهیون:ولی اونا الان تنهان...

لوهان:اونا؟

بکهیون:نه...ام...هیچی...کارتو بگو!

لوهان:چانیول...ام...دلیلش...دلیل حس بدی که نسبت به سوکی داری...چانیوله میدونم!

بکهیون:ه...هان؟چ...چی؟چانیول؟او...ن ...ام...ن...نه..

لوهان:میدونم با هم بودین!

بکهیون:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تواز کجا فهمیدی؟

لوهان:خاک تو سرت!پس باهم بودین؟!

بکهیون:یــــــــــــــــــــا...

لوهان:ببند فعلا من یه نقشه دارم!

بکهیون به حالت بچگانه ای پاهاشو کوبید کف ماشین و دستشو تو موهاش کرد و شروع کرد به جیغ جیغ کردن:وووووای من نمیدونم چم شد...فقط میخواستم اون لحظه ببوسمش!بعد وقتی دستشو گذاشت...

حرفشو نصفه قطع کردم:یـــــــــــــــــا من روت غیرت دارم میشینی داستان بوووقتو میگی؟

بکهیون ساکت شد!

نیشخند شیطانی زدم و ابروهامو همزمان که حرف میزدم تکون میدادم:بکهیون...عجقم...یکاری کن...من به تو کمک میکنم تو به من!

بکهیون:چه کمکی؟

لوهان:به چانیول نزدیک شو...وکاری کن که من مجبور شم برم به برادرش بگم که اون باید حواسشو جمع کنه...!

بکهیون:دیووونه ای؟میخوای بیاد بزنه نفلم کنه؟

لوهان:اینکارو نمیکنه...

بکهیون:صب کن ببینم اینجوری چه لطفی به تو میکنم؟

لوهان:من...من سهونو رو بوسیدم!

بکهیون:یــــــــــــــــــــــــــــــــا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

لوهان:چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بکهیون:توی آب یخ؟؟؟؟؟؟

لوهان:یــــــــــــــا!

بکهیون:ام...این یعنی...توهم....

لوهان:آره...

بکهیون:واااای خدا...پس همش تقصیر توه که من گ.ی شدم!

لوهان:من چرا؟

بکهیون:روم تاثیر بد گذاشتی!

لوهان:عجقم!

بکهیون:هوم؟

لوهان:مگه رو شخصیت شیطانیت تاثیر منفی گذاشته باشم!پس ببند!

بکهیون:اوکی حالا نقشه چیه؟

....

سوکی:چانیول...گوشیت...

پریدم روی گوشیم که داشت ویبره میرفت روی میزم

چانیول:بله؟

سهون:چانیول تو با بکهیون بودی؟

چانیول:هااااااان؟

سهون:پس حدسم درست بود!چانیول؟؟

چانیول:ام...چیز...بله؟

سهون:یکاری کن که بکهیون نزدیکت شه!

چانیول:ام...تو چرا...

سهون:چون منم گ.ی شدم!همین الان به این نتیجه رسیدم!

چانیول:هاااااااااااااااااااان؟توی شیر برنج؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سهون:میام جریانشو میگم واست ولی در این حد بدون میخوام مخ داداشتو بزنم!

چانیول:لوهان؟اووووون؟اون آب یخو؟

سهون:اییییش خیلیم گرمه!تازه میخوام بزارمش توی یخچال...حالا بعد میام میگم چی شده...

و بدون اینکه خداحافظی کنه قطع کرد.... هنوز تو شک بودم یعنی ما دوتا داداش عاشق اون دوتا انترو منتر شده بودیم؟

سوکی:چانیول...

با شنیدن صدای سوکی اونم قشنگ بغل گوشم با یه نیمچه جیـــــــــــغ پریدم و دستمو رو قلبم گذاشتم

سوکی:خخخخ نترس...ام چانیول...

و یه قدم جلو اومد...

سوکی:باورم نمیشه که بعد از این چند سال اونم توی امریکا الان بازم پیشتم...

دستشو بلند کردو کمی موهای روی پیشونیمو جابه جا کرد...

چانیول:من دلم واست تنگ شده بود...اونم خیلی زیاد...

سوکی:واقعا؟

خواستم چیزی بگم که با قرار گرفتن دستش پشت گردنم رسما لال شدم...وبعدم حس داغی که روی ل.بم احساس کردم که زیاد دور از انتظار نبود...وبعدم صدای باز شدن در...خدایا...اونی که فکرشو میکنم درو بز نکرده باشه....یعنی کی بغیراز بکهیون بدون در زدن درو باز میکرد...

سوکی کمی عقب رفت و تونستم  ببنمش...بکهیون بود...

بکهیون:چا...چانیول...

چانیول:...

سوکی:چرا وایسادی؟مگه نمیبینی داشتیم چیکار میکردیم ...برو بیرون...

بکهیون چندبار پلکاشو تکون داد...و سریع برگشت و با قدمای تندی روبه بیرون رفت...نباید میزاشتم بره...پس بی توجه به سوکی دویدم به سمت بیرون!

.....

از کافه که اومدم بیرون سریع رفتم سمت شرکت باید یسری کارارو امروز تموم میکردم...با نقشه ای که کشیده بودم میتونستم مخ لوهانو بزنم!اون نگران بکهیونه حالا اگه یکاری کنم که اونم نگران تر بشه حله...

حدودا 10دقیقه توی راه بودم که رسیدم به شرکت همون موقع دیدم ماشین لوهان حرکت کرد ماشینو جای ماشین لوهان پارک کردم خواستم از ماشین پیاده شم که بکهیون از ساختمون پرید بیرون و با عصبانیت دستشو تو موهاش کشید اونقدر عصبی به نظر میومد که متوجه من نشد خواستم به سمتش برم که همون موقع چانیول از ساختمون اومد بیرون مشخص بود یه چیزی شده چون چانیول کلافه بود و پشت سر بکهیون دوید تا بهش برسه...حالا وقتش بود...

...

گوشیمو نگاه کردم با دیدن اسم سهون سریع ترمز زدم

لوهان:الو...سهون؟

سهون:لوهان...زنگ زدم راجبه یه چیز مهم حرف بزنم...بکهیون و چانیول باهمن!

لوهان:توم فهمیدی...منم میخواستم بهت بگم!

سهون:لوهان این مهم نیس الان هردوشون با عصبانیت رفتن یه سمت...چانیول داشت بکهیونو بزور دنبال خودش میکشید...میترسم بلایی سر بکهیون بیاره...{دروغ میگه باووووو}

اونقدری برادرمو میشناختم که میدونستم هیچکی اونقدر احمق نیس که بخواد بکهیونو مجبور کنه دنبالش بره...ولی اینکه چانیول از این قاعده مستثنا باشه رو هم میدونستم...و البته مهم تر از همه سهون بود که خودش زنگ زدو راجب اونا گفت...

پوزخند موزیانه ای زدم و به امشب و اتفاقاتی که ممکنه بیفته فک کردم....

....

کامنت بزارین امیدوارم خوشتون اومده باشه!





طبقه بندی: My everything STORY، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
http://daffyalcove9182.sosblogs.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 10:01 ق.ظ
Hey! I could have sworn I've been to this site
before but after reading through some of the post I realized
it's new to me. Anyways, I'm definitely happy I found it and I'll be
bookmarking and checking back often!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 09:20 ق.ظ
Thanks for sharing your info. I really appreciate your efforts and I am waiting for
your further write ups thanks once again.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 11:43 ب.ظ
Link exchange is nothing else except it is simply placing the other person's web site link on your page at proper place and other
person will also do similar for you.
پاسخ Honey.P : I know
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 08:36 ب.ظ
Have you ever thought about including a little bit more
than just your articles? I mean, what you say is important and all.
However imagine if you added some great pictures or video clips to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with images and videos, this blog could certainly be one of the most beneficial in its niche.
Terrific blog!
byun_kosar.yeol
دوشنبه 26 مرداد 1394 12:04 ب.ظ
عرررررررررر هنوززززز اپ نشدههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میدونی از کی منتظرم اجیییی؟؟؟؟
پاسخ Honey.P : میانه نت ندارم
CHANY
شنبه 24 مرداد 1394 10:17 ب.ظ
عالی بود تا اینجا قسمت بعدیو کی اپ می کنی ؟
پاسخ Honey.P : زووووددد
neda
شنبه 24 مرداد 1394 10:12 ب.ظ
عالیههههههههههههههههه حرف نداشت بقیه شو زود اپ کن
پاسخ Honey.P : چشم ممنونم لطف داری
Raya
چهارشنبه 21 مرداد 1394 02:10 ب.ظ
اولا که پسر تو شوهر من بود
دوما خیلی حرفا
سوما من منظورم یکی مثه اونا بود
پاسخ Honey.P : اوهوم تا من هستم لازم نی
Raya
سه شنبه 20 مرداد 1394 02:00 ب.ظ
وااای جیجی خیلی باحال بووودددد
عجب تلپاتی داره قلب سهون و لوهان هههه
ولیا چقد خوبه ادم ی داداش یا ابجی مثه سهون و لوهان داشته باشه بشینه انقد راحت باهاش حرف بزنه اهمممم
پاسخ Honey.P : خسته نباشی...تو با پسر من چه حرفی میتونی داشته باشی؟؟
byun_kosar.yeol
جمعه 16 مرداد 1394 09:19 ب.ظ
وییی ویییییییی زود بذا توروخداااا بقیشوووووو..بک بککممممممم
پاسخ Honey.P : مینویسمش عزیزم
sara
جمعه 16 مرداد 1394 06:41 ب.ظ
خیلی باحالههههه عالیه مرسی
پاسخ Honey.P : ممنون که خوندی عزیزم
baeky-chany
جمعه 16 مرداد 1394 11:34 ق.ظ
سلام گلم
چقدر منتظر این قسمت بودم
بامزه بود که نقشه سهون و لوهان یکی بود از رابطه برادراشون برای رسیدن بهم استفاده کردن خیلی باحال بود این دوتا خیلی شیطونن دلم یه کوچولو برای بکی سوخت چه صحنه ای رو دیده حالا که دلش برای چانی میره باید زجر هم بکشه طفلک بکی
عزیزم من داسی هاتو خیلی دوست دارم ولی اینو دیربدیر میزاری فکر کنم سرت خیلی شلوغه ممنون از تلاشت و امیوارم روزبه روز به طرفدارهات اضافه بشه و فیک های بیشترو بیشتر از تو نازنین شاهدباشیم دوست دارم بوووووووووس
پاسخ Honey.P : عزیزم من نت ندارم بیشتر اوقات ولی امشب حتما می آپم...ببخشید همش دیر میشه...
خیلی عزیزی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید