KPOP BOOK
سلام دوستای گلم...
اومدم با قسمت 4
ببخشید دیر شد...


حرفی نیست بفرمایید ادامه...
ازدیدکای:
آروم لوهانو بغل کردم و ازاون خراب شده خارج شدم به طرف ماشین حرکت کردم و راننده درو برامون باز کرد اروم نشستم و لوهان هم توبغلم بود و به خواب عمیقی رفته بود واقن وقتی میخوابه شبیه فرشته هاس پوست سفیدش لبای کوچیو و صورتیش ناخداگاه بادیدن زخم لبش قلبم تیر کشید صدبار خودمو به فحش کشیدم هیچوفت خودمو بخاطر اینکارم نمیبخشم همونطور محو صورت زیباش بودم که صدای راننده منو بخودم آورد 
راننده:قربان...!
قربان.......؟
رسیدیم
انقد محو تماشای این فرشته ی تو بغلم شده بودم که نفعمیدم زمان گی گذش کاش همیشه میخوابید و منم همیشه نگاهش میکردم
ازماشین پیاده شدیم هه خندم گرفته بود چطور خواب پسری بااین همه ظرافت میتونه سنگین باشه هیچ حرکتی نکرده بود یه لحظه ترسیدم سرمو نزدیک سینش کردم و گوشمو رو قفسه سینش گذاشم صدای قلبشو میشنیدم خیلی آروم بود لبخندی رو لبام نشست 
بهترین نوای زندگیمه گوش دادن به ریتم قلبش بود نزدیک خونه رسیدیم ازپله ها بالا رفتم و چندبار با پام به در کوبیدم بلا فاصله خدمتکار دروباز کرد
تعظیمی گرد و کنار رفت تا وارد بشیم
وارد سالن شدیم خانم چانگ مثل همیشه بااون لبخند گرمش کنار در وایستاده بود و به لوهان که تو بغلم بود خیره شد
بااشاره به خدمتکارا فهموند که اونجارو ترک کنن و بعد با یه لبخند شیرین نزدیک تر اومد
خانوم چانگ:بالاخره آوردینش؟
بایه ببخندی که نمیدونم از کی رو لبام بود سرمو تکون دادم:اهمم بالاخره آوردمش
خانوم چانگ: نگاش کنم ......اومو چقد زیباست واقن همونطورکه تعریف میکردین خیلی زیباست
باشنیدن این حرف آجوما لبخندم عمیق ترشد و دوباره به لوهان خیره شدم
(خانوم چانگ پیش خدمتکار خونه بود و خیلی زن مهربون و زرنگی بود تو سه سال اخیر یجوری از زبون کای همه چیزو کشیده بود و همیشه جای مادر نداشتش بود کای ازاونجایی که یادشه ازوقتی مادرش ترکش کرد 9سالش بود و خانوم چانگ بجای مادرش بود و همه کاری براش انجام داده بود و خیلی بهش نزدیک بود میشه گف نزدیک تراز مشاورشم بود)
همونطورکه به لوهان نگاه میکردم بهش گفتم:خیلی سخت بود ...
این12سال خیلی سخت بود
.... 
دیگه نمیذارم از دستم بره هرگز از دستش نمیدم یبار غفلت کردم کافی بود 
اینبار دیگه این اشتباهو نمیکنم 
.....
آجوما همونجورکه بااون چشمای مهربونش بهم خیره شده بود سرشو با نشونه ی تائید تکون داد و گفت:بله شما دیگه نباید هیچ وقت اون اشتباهو تکرار کنین لوهان شی خیلی سختی کشیدن شاید از ظاهر پسر شاد و خوشحال بنظر برسه ولی کاملا مشخصه که خیلی رنج و عذاب کشیده و تنها بوده

سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و باخودم عهد بستم که هیچ وقت تنهاش نذارم حتی اگه خودش نخواد دیگه نمیتونم دوریشو تحمل کنم 
خانوم چانگ:خیلی سرپا موندین لطفا برین اتاقتون خدمتکارا قبلا آمادش کردن
تشکر کردم و به سمت پله ها رفتم همونجور که پله هارو بالا میرفتم گفتم:آجوما امروز میخوام بهترین غذاهاتو درست کنی نمیخوام مهمون جدیدمون معذب باشه 
پله هارو طی میکردم و صداشو شنیدم که میگفت:بله حتما شما نگران نباشید
لبخندی از رضایت رولبام نشست داشتن بسمت اتاقم میرفتم همونطورکه خدمتکارا دراتاقو باز میکردن گفتم امروز هیچکسی اینجانباشه همتون بدون استثنا برید....
همشون تعظیم کردن و بعداز بستن در اتاق صدای پاشونو شنیدم که داشتن میرفتن هرلحظه لبخندم عمیقتراز قبل میشد
آروم لوهانو رو تخت گذاشتم و اون موهای عسلیشواز پیشونیش کنار زدم واقن خیلی خیلی زیبا بود نمیتونستم خودمو کنترل کنم سعی کردم بهش زیاد فکر نکنم خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم اول حموم کنم 
رفتم حموم و وان رو پراز آب داغ کردم لباسمو درآوردم و وارد وان شدم خیلی خسته بودم سعی کردم چشمامو ببندمو به هیچی فکر نکنم اما نمیشد هرلحظه لوهان تو فکرم بود و با تصور صورتش تو ذهنم لبخند میزدم 
نمیدونم چیشد که چشمام سنگینی کرد و خوابم برد
ازدید لوهان:
چشمامو آروم باز کردم و یه نگاهی به اطرافم انداختم تمام اتفاقات برام لود شد 
ناخداگاه با یاداوری اتفاقات چند ساعت پیش لبخند رو لبام نشست
بعداز چند دیقه فهمیدم تو یه اتاق بزرگ و زیبام واقن خیلی قشنگ بود یه اتاق بزرگ با کلی وسایل گران قیمت و کاغذ دیواری های به رنگ طلایی و نقره ای و تخت بزرگ دونفره به رنگ طلایی واقن زیبایی زیادی به اتاق داده بود
کمی بیشتر دقت کردم پسری رو دیدم که کنار پنجره نشسته فهمیدم کایه
و اینجاهم اتاقشه ولی بخاطر متوجه کردنش مجبور شدم احمقانه ترین سوال رو بپرسم
صدامو نازک کردم و پرسیدم:م.من کجام؟
کای که از شنیدن صدام شکه شده بود سرشو بالا برد و بمحض دیدن لبخند جذابی زد و بلند شد کتابشو رو میز گذاشت و باهمون لبخند سراغم اومد 
اصلن نمیتونستم قلبمو درک کنم که چرا باشدت میتپید
همونطور که نزدیکم میشد رو تخت نشست و روبازوی راستش دراز کشید و همه وزنشو روبازوش انداخت کمی بسمتم خم شد و با یه لحن سک/سی جو
ابمو داد:تو اتاق من
میدونستم چرا اینجام ولی باز مجبور بودم بخاطر شکوندن این جو بپرسم:چرا  م.من اینجام؟
کای باتعجب نگام کردو یکی از ابروهاشو بالا انداخ و گف:ینی تو نمیدونی چه اتفاقی برات افتاد؟
بایاداوری اتفاقات چن ساعت پیش دوباره خجالت کشیدمو نگاهمو ازش دزدیدم کای از رفتارم خنده ریزی کرد و با دست چپش منو طرف خوش کشوند و به آغوشم کشید اروم بوسه ای به پیشونیم زد اما طولانی
حس خیلی خوبی داشتم میخواستم چن ساعت همونجور تو آغوشش باشم 
سرمو به سینش فشار دادم و دوباره اون عطر و حس کردم عطر تنش مستم میکرد 
و منو ازخودم بیخود میکرد
واقن خوشحال بودم که اینهمه براش مهمم خوشحال بودم که میشه به یکی تکیه کنم و حداقل ینفر تو این دنیا هوامو داره
ناگاه یاد سهون افتادم و دلشوره ی عجیبی اومدسراغم 
دیگه مطمئن بودم که عاشقش شدم برام سخت بود خیلی من عاشق کسی شدن که زندگی خواهرمو بدبخت کرد ولی هیچی برام مهم نبود فقط میخواستم کنارش باشم کای رو ازخودم جداش کردم و بایه لحن سردی گفتم:
چه بلایی سر سهون آوردین؟
-----------
خشم و نفرت رو تو چشاش میتونستم ببینم با یه لحن سرد و خشک و عصبی گفت:دیگه اسمشو جلوم نمیاری
این جور حرف زدنش باعث شد دوباره حسی مثل نفرت نسبت بهش داشته باشم اصلن چرا منو آورده اینجا چرا منو تو خونش نه چرا تواتاقش اوروه؟
دیگه اون ترسی که قبل بهش داشتم رو حس نمیکردم ازش میترسیدم ولی نه در اون حد
جرئتمو جمع کردم و گفتم:س.سهون کجاس؟میخوا......
کای بایه حرکت برگشت و روم دراز کشید و همه ی وزنشو روم انداخت قلبم دراون لحظه داشت از جاش در میومد نمیدونستم هدفش چیه ولی با صدایی که واقن ازش میشد ترسید ادامه داد:دفعه ی آخرت باشه منو مجبور به تکرار کردن حرفم کنی بهت گفتم اسمشو.جلومن.نیار(بخش بخش گفت)شنیدی چی گفتم؟
دوباره همون حس ترس سراغم اومد زبون بند اومده بود نمیدونم چرا چرا جلوی این دو اینهمه ضعیف بودم؟
درواگه این ضعیف بودنمو دوس داشتم ولی چرا پیش هردوشون؟؟؟
کای باهمون لحنش بدون اینکه هیچ تغیری کنه سرشو رو سینم گذاشتو گفت:نشنیدم ؟؟؟؟
فهمیدی چی گفتم؟؟؟؟؟
این تن صداشو دوس داشتم میخواستم بیشتر باهام اینحور حرف بزنه سرمو به نشونه ی اره تکون دادم و همزمان باهاش گفتم:ف.فهمیدم
کای که انگار ازشنیدن این جملم خوشش اومده بود سنگین وزنشو بیشتر کرد و دستامو دور کمرش حلقه کرد و باهمون لحن گفت:دستاتو تا وقتی نگفتم برندار
ازاین رفتار بچگونش خندم گرف و ریز خندیدم ولی چون کای همه ی وزنشو روم انداخته بود ازتکون خوردنام فهمید و اینبار با صدایی که تو ش اون جدیت و خشم نبود اما شیطنت زیادی توش موج میزد :به چی میخندی؟
.
.
.
.
.
.
خب دوستان چطور بود؟؟
خوشتون اومد؟؟
منتظر نظراتتون هستم...



طبقه بندی: Sugary mare STORY، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 مرداد 1394 توسط Shadi | نظرات()
Ki.ki
یکشنبه 9 اسفند 1394 02:35 ب.ظ
عالى
پاسخ Honey.P :
Raya
جمعه 9 مرداد 1394 09:23 ب.ظ
واااای خیلی قشنگ بود
ولیا سهون و لوهان بهترههه
پاسخ Honey.P : ممنونم از نظرت
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic