تبلیغات
KPOP BOOK - My everything ep-10
KPOP BOOK
سلام دوستای گلم خوفید؟؟
...عاقا اومدم با قسمت 10...
این قسمت کمه...
یه مدت درگیر انتخاب رشته ام و کلا وقت نمیکنم...
دوستان چی میشد اونایی که میان بازدید میکنن از وب خواننده ی خاموش نباشن؟؟


بفرمایید ادامه

بکهیون رفت سمتش و با زور جداشون کرد و خنده ی عصبی کرد...!

بکهیون:خخخ ولش کن چانیول تازه از راه رسیده!

غریبه از چانیول جداشد...

-سلام من...

....

روبه روی جفتشون نشسته بودم و مثل یه احمق زل زده بودم بهشون!چقدرم خوب لاس میزنه بیشعور!اصلا یادش هست دیشب اجازه دادم چه کاری باهام بکنه...خب البته تلافی کرد کارمو ولی...

بکهیون:خب...ام...سوکی جان شما هیونگ من به حساب میای یا دونسنگم؟

سوک:خب راستش من راجب شما شنیده بودم من چند سالی بزرگترم !

بکهیون:اوه پس هیونگمی...ام...خوبه...!ولی گفتی تعریف منو شنیدی!خب از کجا؟

پامو روی پاهام انداختم...یه دستمو که روی کاناپه بود رو بلند کردم و کنار ابروم گذاشتم ژست مغرورمو به خودم گرفتم و نیم نگاهی به چانیول انداختم که مثل میمون داشت بهم نگاه میکرد!{از بس ژستش تابلو بوده لابد خخخ}فنجون قهوه رو جلوی بینیم گرفتم و مثه تو فیلما بوکشیدممممم!

با فکراینکه چانیول واسه این عجوزه ی دخترنقش{من شرمندم من خودم طرفدارشم خخخ}راجبه من حرف زده و ازم تعریف کرده ناخداگاه باعث میشد کیلوکیلو قندو شکر تو دلم آب بشه!

سوکی:ام...خب کیه که شمارو نشناسه!لقبتون که بکهیون شغاله...توی نتم که سرچ کنی کله سابقتون هست تاحالا باعث شدین سه چهارتا شرکت ورشکست شه!چون طراحاشونو دزدیدین!

همون موقع دستم اززیرسرم سرخورد.قهوه  تو گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه کردن...این چانیولم بجای اینکه کمک کنه خودش ادامه داد!

چانیول:آره سوکی این همین گندیه که میبینی بعید نیس معتادم نباشه!

سوکی:واییی نه...توهنوز جوونی دونسنگ {اشاره به بکهیون}حالا درسته که یکم قیافت چیزیه...ولی خب مطمئن باش اعتیاد زشت ترت میکنه!بکهیون ببخش که اینو میگم ولی هیکلتو ببین...ری*دی اصن!{عاغا من اعتقادمو به عمم از دس دادم خواستین فحش بدین خخخ}

من همچنان داشتم سرفه میزدم....باید یه چیزی جواب میدادم...حالا وقتش بود که از بکهیونه واقعی رونمایی کنم!{موهاهاهاها}

....

پشت میز نشسته بودم...زیرزیرکی نگاش میکردم که ببینم چیکارمیکنه!اصلا حواسش به من نبود...چرا اصلا باهام دعوانکرد...یا چرا بهم گیرنداد که بو.سیدمش؟باید سکوتو میشکستم پس چندتا پرونده رو از روی میز بلند کردم و رفتم روبه روش روی مبل نشستم!یکی از پرونده ها همچنان دستم بودو داشتم الکی ورق میزدم!وهمزمان شروع کردم به حرف زدن!

لوهان:اووووف خسته شدم...

سهون همچنان سخت به کارش ادامه میداد!

لوهان:چه روزه گندی....

سهون:...

لوهان:حوصلم سریددد!

سهون:...

لوهان:خستمممممم...

سهون که همچنان سرش گرم بود بلاخره دهنشو باز کرد واسه خالی نبودن غریزه شایدم اریضه...بهرحال مهم نیته که همون فک زدنه!

سهون:میشه فک نزنی؟حواسمو پرت میکنی...

اون موقع بود که برای اولین بار احساس کردم که تیپه سرتاپا سفیدم قهوه ای شد...علاوه بر اون احساس کردم که لبو لوچم آویزون شد!دهنمو بستم یه لحظه نگاش کردم انگار که یه نیچمه لبخندی روی لبش بود که سریع جمع شد!

منم که بیکار درودیوارو نگاه میکردم که صدای سرفه ی بلند بکهیون از بیرون باعث شد برگردم سمت در...اما خب خفه نمیشه که...پس بیخی نمیرم!اما صدای بکهیون باعث شد فک کنم بهتره که برم...

بکهیون:اوووه!هیونگ شوخی میکنی دیگه نه؟خخخ اوممم بیخی از خودت بگو دوس پسر نداری؟کی عروس میشی به سلامتی؟{حمایت از سازمان مخالفه موبلند کردن پسرا...آره دقیقا منظورم سوکی با بکهیون بود!!!!}

از سرجام بلند شدم...این حالت بکهیونو خوب میشناختم!وقتی که زیادی عصبی بود اینجوری میشد!به سمت در رفتم که صدای خنده ی سهون بلند شد!

سهون:خخخخ ولشون کن...من میفهمم این حالتشو!

چشمامو کمی ریز کردم و رفتم باز سر جام نشستم!

لوهان:کدوم حالشو؟

سهون:اینکه روی چانیول حساسه!اون عاشقش شده!و بعدم خندید...

لوهان:هاااااان؟یعنی اونم مثه من گ.یه...

همون موقع سهون وسط خنده شروع کرد به سرفه کردن!

سهون:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو چی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با فهمیدن اینکه چه سوتی دادم فقط مثه گیجا زل زدم بهش!

لوهان:ام....نه چیزه...میدونی!

سهون:من دیگه برم...قرار دارم!

و سریع ازجاش پرید و توی یه چشم بهم زدن از جلوی چشمام دور شد....چند دقیقه همونجوری به در نگاه کردم...گفت که قرار داره...قرار...

....

ماشینو با سرعت سرسام آوری میروندم جوری که مسیره نیم ساعته رو توی کمتراز 10دقیقه طی کردم...در کافی شاپ وایساد!ایجا مال من بود...ولی هیچکدوم از کارکنا  نمیدونستن!از وقتی که یادمه بعداز مرگ مادرم کسی توی خونه جزمن حق نداشت قهوه درست کنه...مادرم بهم یاد داد...قهوه هاش عالی بودن...قهوه های منم عالی بودن...ولی  اون مزه رو نمیداد...هرچقدرم که داغ بود ولی باز قلبمو گرم نمیکرد...رفتم توی کافی شاپ با باز کردن درش همه ی کارکنا برگشتن و با تعجب بهم نگاه کردن...خب معلومه...همیشه ساده میومدم اینجا نه بالباسای الان!بی حرف درست مثه همیشه رفتم توی رختکن...لباسامو عوض کردم و  رفتم جای همیشگیم نشستم...این تنها کاری بود که باعث میشد آروم شم...ولی...ولی الان فرق میکرد...لوهان گ.ی بود...پس چرا...چرا چیزی راجب اتفاق اونروز نگفت؟اون منو بو.سید...ولی به روی خودش نیاورد...یعنی من...من اشتباه فک میکردم...؟

....

صدای گوشیم توجهمو جلب کرد...به سمتش رفتم و با دیدن اسم سیو شده توی گوشیم گلومو صاف کردمو جواب دادم!

دی او:سلام استاد!

آقای اوه:کووووووفتو استاد نفله!این چه امتحانه گندی بود که دادی؟

آقای اوه استاد دانشگاهی بود که ازش فارغ التحصیل شدم یسری شایعه راجبش زیاده...انگار اول معتاد بوده...از اونا که سرخیابون با زنجیر مینشستن و به ملت تیکه مینداختن  به روایتی از لاتای محلشون بوده که همه ازش حساب میبردن اما چجوری بچه ی سربه راهی شدو نمیدونم...و اما  خودم...از اونجایی که تنم واسه دختر بازی تو دانشگاه میخاره گفتم که دکترای رشته ی اصلیمو که دام پزشکی بود بگیرم تابلکه بتونم تشخیص بدم مشکل اصلیه اون دوتا انترو منترو{اشاره به لوهان و بکهیون خخخخ}اما در کنارش مجبور بودم ادبیاتم بخونم{دانشگاشون این مدلیه شما توجه نکنین}

دی او:حیـــــــــــــــــــــــــــح!استاد ری.دم؟؟؟؟

اوه:ببند بابا میمون!معلوم این بوووووقه شعرایی که مینویسی از کجات در میاد؟

دی او:استاد توضیح بدم دقیقا؟

اوه:آخه الاغ تو به من بگو این یعنی چی؟

الا یا ایها الساقی ادء کاسا وناولها{مرسی از حافظ!}

دی او:خب من که اونو جواب دادم!

اوه:آخه بووووق مغز جدی اینو نوشتی یا شوخی بوده؟

دی او:نه استاد مطمئنم بگم چی میشه؟

اوه:چربیات نسوزه بگو بینّممممم{با لهجه ی لاتای سرکوچه خخخ}

دی او:اهم ...اهم...این میشه ...آهای مش.روب فروش اد.رار کن تو کاسه ی من تا من بنالم!{عاغا این یه جکه خخخ}

اوه:ری.دی آبم قطعه!بیا دانشگاه میخوام بدمت دسته یکی خود به خود بشی حافظ...

دی او:جووووووووون{جوووونمو مثه زمانی بخونین که پسرا بیشعور میشن میگن جوووون بازم همون قضیه ی لاتا دیگه خخخ}دختره؟

اوه:مررررضضضض نفله بپر بیا!

و قطع کرد...

....

1.کجاشو دوست داشتین؟

2.خوب بود؟

عاغا من یه فکرایی واسه این فیک دارم که فک کنم کلا بشه 20قسمت شایدم کمتر ولی درکل جالب میشه!

کامنت یادتون نره پارت بعدی رمزیه!خواستین بگین براتون بفرستم!





طبقه بندی: My everything STORY، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
What do you do for a sore Achilles tendon?
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:48 ب.ظ
I visited several blogs except the audio quality for audio songs
existing at this web page is genuinely superb.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:59 ب.ظ
Hi my loved one! I wish to say that this article is awesome, great written and come
with almost all significant infos. I'd like to look more posts like this .
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 12:18 ق.ظ
I got this website from my friend who told me on the topic
of this website and at the moment this time I am visiting this
website and reading very informative articles
or reviews at this time.
پاسخ Honey.P :
sara
چهارشنبه 14 مرداد 1394 03:48 ب.ظ
من این فیک رو دوستتتتتتتت عالیه لایک داری
،رمزو بدی یادت نره اجی ،مرسیییه
پاسخ Honey.P : باشه گلم
Raya
شنبه 10 مرداد 1394 09:59 ب.ظ
چرا خوندم جیجی
پاسخ Honey.P :
Raya
جمعه 9 مرداد 1394 09:13 ب.ظ
خخخخخ هانیم کلا این فیکت خنده داره
من قسمته قبلی میخواااامممم عرررر
پاسخ Honey.P : نه اولش اینجوره...نخوندی مگه؟؟
baeky-chany
جمعه 9 مرداد 1394 08:41 ب.ظ
سبک و و قلمت منو کشته گلم ممنون از اینهمه توجه
دوست دارم بووووووووووووووس
پاسخ Honey.P : نظرلطفته
همچنین
baeky-chany
جمعه 9 مرداد 1394 08:44 ق.ظ
سلام گلم
قشنگ بود من از احساس بکی و خونسردی سهون خوشم امد
قسمت بعدی احتمالا خیلی جذاب و عشقولانه بشه
حقیقتش من قسمتهای که اصطلاحات ایرانی و وطنی استفاده میش رو توی فیک های اکسو دوست ندارم باعث میشه از فضای اکسو و کره بیرون بیای و یادت میفته ای واای اینا همش داستانه و حقیقی نیست واین برای من یه جور ضدحاله اما خوب به سلیقه همه احترام میزارم شاید خیلی ها از تیکه کلام های ایرانی تو فیکها لذت هم ببرن در کل خیلی خوب بود
ممنون دوست دارم بووووووس
پاسخ Honey.P : آجی جونم این بخاطر این بود که قبلا این داستانو با دوست گرامیم تو دفتر نوشتیم و کلا قرار بود خیلی طنز بشه اما از یه قسمت به بعد قرار نیست اینطوری باشه و من به سبک خودم مینویسمش بیشتر...
byun_kosar.yeol
پنجشنبه 8 مرداد 1394 11:04 ب.ظ
عررررررررررر من چانبک میخواستمممم..راستش زیاد سر درنیاوردم چی شد این قسمت /: زیادی خنگم انگار /: زود بذااا بقیشوو تیری خیدااااا..چانبک میخوااااااامممم
پاسخ Honey.P : خب زیاد چیزی نداشت...
باشی باشی چانبک میدوستم نگران نباش...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید