تبلیغات
KPOP BOOK - sugary mare Ep3
KPOP BOOK

  سلام سلام سلام

خب به احتمال زیاد من نیستم ولی داستان داره آپ میشه جلل الخالق

مگه میشه

مگه داریم

خخخخخ خب بیخیال حالا که هم شده هم داریم بلی بلی من الان نیستم و از نظرات قسمت قبل بی خبر ولی در عوض تو قسمتای رمزدار و خاک برسری منم لطفتونو جبران میکنم موهاهاهاها




با صدای لرزون گفتم:لو.لوهاااااان


ولی لو تکون نمیخورد خواستم برم پیشش ولی دوتا ازشون جلومو گرفتن و انقد با لگد بهم زدن که چشام سیاهی رف و اخرسر همه جا


تاریک شد و تنها چیزی که میدیم کشیده شدن لوهون بود که مث حیون شکار شده میکشیدنش و ازخونه خارجش کردن


............


ازدید لوهان:


چشمامو اروم باز کردم سرم بدجوری درد میکرد یه نگاهی به اطرافم کردم همه چیز واسم لود شد که چجور سهون نجا...


سهون با یاداوری سهون


شروع به دادوبیداد کردن کردم :


سهووون


سهووناااا کجایی؟


سه.هووووووون


اصلن نمیتونستم قلبمو درک کنم منی که تا دیروز میخواستم سر به تنش نباشه الان نگرانش بودم نمیدونستم چیکار کنم که صدای چن نفرو


شنیدم که داشتم باهام حرف میزدن یا بهتر بگم یکیشون سرشون دادمیکشید و بقیشون فقط مث سگ رام شده بلد بودن یه کلمه رو تکرار


کنن:بله قربان!


متاسفیم قربان!


اشتباه از ما بود قربان!


عق چقد از این کلمه متنفر بودم


کنجکاو بودم این شخص کیه که همه مث سگ ازش میترسیدن و واسش هی دولا میشدن


باخودم فک کردم حتما یه پیرخرفت باز بخاطر کودورتش بین پدرم منو گرفته ناگهان خاطرات هفت ماه پیش جلو چشم اومد:


یادمه اونوقتم منو همینموری بسته بودن و باهمین حالت بهوش اومدم همون حرفای تکراری


کم کم پیرمردیو جلو چشمم دیدم که بهم زل زده و با یه لبخند تمسخرامیز بهم نگاه میکنه


بعدازدوروز ازون ماجرا که نجات پیدا کرده بودم فهمیدم سهامدار شرکتی بود که پدرم توش سرمایه گذاری کرده بود و بخاطر کودورتش منو


گروگان گرفته بود بلکه به خواستش برسه ولی خوشبختانه نتونست و منو نجات دادن


.......


همه ی اون صحنه ها مث فیلم جلو چشمام اومد که با صدای پای کسی که بهم نزدیک میشد ازون خاطرات بیرون اومدم


یه مرد قد بلند بهم نزدیک میشد


بخاطر تاریکی نمیتونستم تشخیص بدم چجوریه نزدیکترکه شد صندلی جلوم کشید و روش نشست و با یه اشاره چراغا روشن شدن لوهان که


الان به راحتی میتونس فرد مقابلشو ببینه با تعجب و بهت بهش خیره شده بود


باورش نمیشد یه پسره کاملا جذاب جلوچشاش بود رنگ پوستش شکلاتی بود و با پیرهن سفیدی که پوشیده بود و سه تا از دکمه های بالایش


باز بود کاملا رنگ پوستش خودنمایی میکرد مخصوصا رنگ پیرهنش که مخالف رنگ پوستش بود جذاب تر


نشونش میداد


لوهان که همینطور بادهن باز به موجود روبرویش خیره شده بود


باصدای طرف بخودش اومد:


هی هی هی اون عوضیای بی عرضه باهات چیکار کردن ؟


ببینم چرا گذاشتی به این راحتی این بلارو سرت بیارن


طلبکارانه نگاش کردم و گفتم:هه ...


جالبه!


اونو دیگه باید از افرادت بپرسی؟


مرد:همونطور که انتظارشو داشتم خیلی حاظر جوابی اسم من جونگینه حتما تاحالا شنیدی ولی تو کای صدام کن


لوهان که چشاش پراز نفرت بوده بی توجه بهش گف:سهون ؟


بااون چیکار کردین؟


کای:یجای خوب فرستادمش نگران نباش


باتنفری که توچشام بود و هرلحظه بیشتر میشد صدامو بلند تر کردم:عوضیییییی میگم اون کجاااااس


اشک تو جشام جمع شده بود نمیخواستم الان پیش این کثافت بشکنم خودمو کنترل کردم و یبار دیگه پرسیدم گفتم سهونو چیکارش کردی؟


دیگه نتونستم خودمو نگه دارم بغضمو شکوندم و گریه کردم نمیتونستم خودمو درک کنم چرا بایدبخاطرش گریه میکردم چرا ازبین اینهمه آدم


اون؟؟؟؟


ازدید سهون :


چشمامو باز کردم بر خلاف تصورم که فک میکردم الان باید تو یه جای سرد و خشک با دستای بسته بودم خودمو تو یه اتاق تمیز و مرتب و


روی تخت دیدم باورم نمیشد همونطور به روبروم نگاه میکردم که یهو یاد لوهان افتادم


یاد اون چشمای قشنگش که ازم کمک میخواستن و بهم التماس میکردن ولی منه احمق کاری از دستم بر نمیومد با صدای لرزونم صدااش


زدم:لو.لوهااان؟


ولی بجای جواب صدایی شنیدم که میگف:


بگیر بخواب اون حالش خوبه این تویی که وضفت خرابه


به جهت صدا برگشتمو و باتعجب به شخصی که جلوم بود نگا کردم واقن نمیتونستم تصور کنم که دوباره ببینمش.


بالرزو ترس و البته بیشتر تعجب:تو..تواینجا چیکار میکنی؟


طرف:هه ..ترسیدی؟نترس باهات کاری نداریم هدف اصلیمون لوهانه ینی کای باهاش کار داره هنوزم نمیتونم رفتاراشو درک کنم که چرا


کای با لو کار داره هعیییی اون فندق مغز هیچی بکسی نمیگی یکی لنگه لوهانه


منکه هیچی ازحرفاش نفهمیده بودم باخشمی که تو چشام بود دااد زدم :بهت گفتم لوهاااان کجااااااس ؟


جواب منو بده


اصلن اینجا چه غلطی میکنی چیه باز میخوای بهم حال بدی؟(جمله ی آخرشو با لحنی که تحقیر توشه گفت)


........


لومی از لحن سهون بدش اومده بود وبا حرص صداشو بلند کرد:میبین واقن خوش گذشته چیه بکا/رتمو گرفتی حالا میخوااای حاملم کنی؟


سهون:زیاد رو اعصابم باشی شاید....


لومی که دید سهون شوخی نداره سکوتو ترجیح داد و سعی کرد سهونو اعصبانی ترازاین نکنه بااینکه اصلن شناختی نداشته بود ولی از اون


چشمای خمارش که نفرتو توش به راحتی میشه دید ترسیده بود


ازدید لوهان:


همونطور که چشام بسته بود داشتم گریه میکردم که ناگهان با برخورد انگشتایی که به قصد پاک کردن اشکام حرکتشون میداد حس عجیبی


بهم دس داد نمیخواستم چشمامو باز کنم ولی خیلی شکه شده بودم این حس درست شبیه همون حسی بود که وقتی سهونو دیدن بهم دس داد


مگه امکان داره نه نه مطمئنا اشتباه میکنم من نباید دوسش داشته باشم الان باید فقط به سهون فکر کنم


چرا ؟


چرا همچین فکرایی میکردم مگه سهون چی داره اون پسره لوهان میفهمی درست مثل خودت


ولی هیشکدوم ازاین حرفا دلمو نمیتونس ارووم کنه


کای تاالان بیصدا جلوم نشسته بود و اشکاموپاک میکرد اما ای کاش اینکارو نمیکرد حرکت دستش تو صورتم آرامش بخش بود ولی ای کاش


الان بجاش سهون اینجا بود ای کاش این سهون بود که منو میدزدید ..


حرکت دستای کای روصورت باعث شد ازاین فکرا خارج شم


چون دستش به جهتی میرفت که نباید میرف ناگهانی انگشت شصتشو رو لب پایینیم گذاش و لمسش کرد بااینکارش دلم بدجوری لرزید باورم


نمیشد فقط بابرخورد دستش به این راحتی


سست شدم حس میکردم دارم تح/ریک میشم.


.........


ازدید سهون:


همونطور که نشسته بودم رو کاناپه و دستامو تو موهام کرده بود فقط به فکر لوهان بودم نمیتونستم بهش فکر نکنم


به اون چشمای آهوییش که آخرین بار پراز التماس و غم بود


واقن حالم ازخودم بهم میخوره


ازاینکه نمیتونم مث مرد واقعی نه از خودم نه از کسی که دوسش دارم مراقبت کنم


لومی همونطور ساکت نشسته بود و به تی وی خیره شره بود


انقد عصبی بودم که هر حرکتش آزارم میداد میخواستنم یجوری خودمو خالی کنم اما هیچ فکری به ذهنم نمیرسید


اما یسوال فکرمو بدجوری مشغول کرده بود اونم اینکه چرا لومی باید با کای همدس شه؟


اگه کای واقن حسابی با لو داشت چرا ازلومی استفاده نکرد ؟


چرا لوهان؟


این سوالا داش دیوونم میکرد دیگه طاقت نیوردم و با یه لحن سرد لومی رو صدا زدم:


لومی(؟)....درسته؟لومی بود اسمت؟


لومی همونطور که به تی وی خیره بود گفت:اهم چطور؟


سهون:چرا کای لوهانو دزدیده؟


چراباتوکه خواهرشی کاری نداره ولی لوهان براش مهمه؟


لومی که ازاین حرفای سهون تعجب کرده بود و دس از تماشا کردن برنامه برداشت .....


تی وی رو خاموش کرد و رفت جلوش نشست:


چرا میخوای بدونی؟


با یه لحنی که توش ترس بود اینو گف


من من کنان:خ.خب کنجکاومم ؟


لومی:زیاد کنجکوی نکن لوهان اونی نیس که فکرشو میکنی


باورم نمیشد چرا این حرفو زد ینی چی لوهان اونطوری که تو فکر میکنی نیس؟


منظرش چیه ؟؟؟


با نگرانی پرسیدم:م.منظورت چیه؟


لومی:ینی بیخیال لوهان شو اون ماله کایه


این جملشو که شنیدم انگار زمان ایستاد نمیتونستم جملشو هضم کنم ینی اهو کوچولو من ماله اون حیونه


این دختره چی میگف


سهون:هه ....تو پاک خل شدی دختر مگه میشه کسی مال کسی باشه؟


منظورت چیه نمیفهمم چی میخوای بگی؟


لومی:گوش کن سهون بابای ما نمرد


ینی الان مرده ولی کشتنش


سهون که بیقرارترازاین حرفابود گف:من من نمیخوام اینارو بشنوم میگم منظورت چیه لوهان ماله.....هه امکان نداره لو مال کسی نیس من


این اجازرو نمیدم


لومی:تو چیکارشی یادت نره تو بکا/رتگیمو گرفتی


و اون دنبالت بود بخاطر انتقام


من نمیدونم چش شد چرا یهو سرم داد کشید چرا گف ترکش کنم هیچکدومو درک نمیکنم


مهمترازون اینکه چرا مقابل تو ضعف نشون میده


هیچکدوم به اندازه اینکه چرا لوهان وقتی تورو میبینه یه لوهان دیگه میشه منو عصبی نمیکنه تو چیکارش کردی هان؟


اصلن هیچکدوم از حرفاشو نمیشنیدم فقط یه کلمه تو ذهنم بود


"اون ماله کایه"


"ماله کایه"


"کای"


نمیتونستم قبولش کنم دیگه هیچی برام مهم نبود هیچی


فقط میخواسمتم هرجوری شده لورو ماله خودم کنم حتی اگه خودش نخواد نمیتونستم قبول کنم لوهان پیش کسی دیگه باشه حتی اگه


پیشش خوشحال بود نمیتونستم قبول کنم دیگه نمیخواستم .....


نمیخواستم قبول کنم


لوباکسی دیگه باشه نمیدونستم این حس رو از کی پیدا کردم بهش برام مهم نبود مهم این بود که الان دیگه نمیخواستم کس دیگه ای جز من


به لوهان دست بزنه


فکر اینکه لو یروز مجبور بشه زیر اون عوضی نا/له کنه دیوونم میکرد


الان قلب و منطقم فقط یچیزی رو میخواستن اونم اینکه لوهان نباید با کای باشه نمیذارم پبش اون عوضی باشه حداقل نباید باحیوونی وحشی


مثل کای باشه


باصدایی که غم توش موج میزد روبه لومی برگشت و گفت:میخوام همه چیزو راجب لوهان بدونم همه چیزو


لومی که تاحالا سهونو این ریختی ندیده بود سرشو به نشونه ی تائید تکون داد و سهون مشتاقانه منتظر حرفای لومی بود


..

ایشالا که خوشتون اومده شووید قسمت بعدیم ایجوری آپ شه دوشتون دارم



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 تیر 1394 توسط Shadi | نظرات()
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 02:51 ب.ظ
I'm not sure where you're getting your information, however good
topic. I must spend some time finding out much more or
working out more. Thank you for excellent information I used to be on the lookout for this information for my mission.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:22 ق.ظ
My developer is trying to persuade me to move to .net from PHP.
I have always disliked the idea because of the costs.
But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type on various websites for about
a year and am anxious about switching to another platform.
I have heard fantastic things about blogengine.net.
Is there a way I can import all my wordpress content into it?
Any kind of help would be greatly appreciated!
فائزه
یکشنبه 4 مرداد 1394 08:41 ب.ظ
عالیییییی اما کای ماره دی او عه
پاسخ Honey.P :
모브나
جمعه 2 مرداد 1394 04:24 ب.ظ
داستانت عالیه,فقط توروخدا کسى نمیره اىن وسط.فایتینگ!!!!
پاسخ Honey.P : نظر لطفته
parisa
جمعه 2 مرداد 1394 10:34 ق.ظ
وااای ....لوهان چقدزودشل شد ای بابااا جم کن خودتوو
ینی لوهان چطوآدمیه!!!!!!?
مرسی....خووشل بود
منتظرقسمت بعدم
پاسخ Honey.P : خواهش میکنم عزیزم
baeky-chany
جمعه 2 مرداد 1394 08:11 ق.ظ
سلام گلم
حالال که مارو دیونه داسیت کردی انصاف اینقدر منتظرمون بزاری نازنین زود بزود اپ کن مردیم از انتظار دوست دارم
پاسخ Honey.P : آپیدم...
Raya
چهارشنبه 31 تیر 1394 05:45 ب.ظ
اونی داسیت خیلی قشنگه
پاسخ Honey.P : ممنون عزیزم
چهارشنبه 31 تیر 1394 03:37 ب.ظ
سلام گلم
من اتفاقی وارد این سایت شدم خونه اول ما سایت اوسهون است قرار شده اگه فیک کپی شده از سایت ما در جای دیگری بود تذکر بدیم من قبلا این فیکو تو سایتون ندیدم پس تصمیم گرفتم از سایت شما استقبال کنم
فیک خوبیه خسته نباشید برای بازید بیشتر سایت باید اطلاع رسانی کنی میتونی با سمیرا جون مدیره سایت ما مشورت کنی موفق باشی
پاسخ Honey.P : سلام عزیزم...من مدیر وبلاگم و باید بگم که خودم قبلا برای سمیرا جون نویسنده بودم...داستان someone call the doctor برای من بود اگه یادتون باشه...ممنون که ازمون حمایت میکنید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید