تبلیغات
KPOP BOOK - sugary mare Ep2
KPOP BOOK

سلامی دوباره اولا عیدتون مبارک دوما نماز روزه هاتون قبول

قسمت دوم کابوس شیرین رو اوردم

دوستان گل من شاید چند هفته نتونم قسمت جدید آپ کنم به احتمال زیاد امشب نتم قطع میشه ولی اگه تونستم دوقسمت شو میذارم به صورت خودکار آپ بشن تا زیاد تو خماری نمونین خب زیاد حرف زدم بفرمایید ادامه





همونطور با لبخندی که ازش شیطنت میبارید جلو میرفتم

مرد:هی پسر مغز خر خوردی میگم جلو نیا وگرنه مث گوسفند قربونیش میکنم

ینی ذره ای این بچه ارزش نداره برات؟

ازدید لوهان:

واقن نمیدونستم چه فکری تو کلشه اصن من چرا باید به کسی که امروز دیدمش اینهمه اعتماد داشته باشم خودشم کسی که........خواهرمو گرفت

این چه حسیه که نسبت بهش دارم؟

توافکارم بودم که این جمله ی مرده توذهنم تکرار شد"ینی ذره ای این بچه ارزش نداره برات؟

"ارزش نداره برات؟

"ارزش

نمیدونم چرا ولی خیلی میخواستم نظر سهونو راجب خودم بدونم

به چشاش زل زده بودم و بااون چشام التماسش میکردم منی که غرورم نمیذاش جواب سلام اطرافیانمو بدم حالا بدون اینکه مغزم دستور بده

زبونم واس خودش چرخید:

سهونااااا خ.خواهش میکنم کمکم کن

نمیدونم .نمیدونم.نمیدونم چراوقتی پیش سهونم دوس دارم ضعیف باشم چرا دوس دارم فک کنم سهون حامیمه اصن هیچ شناختی ازش نداشتم

ذره ای ذره ای از گذشتش

نمیدونستم ولی هیچ علاقه ایم نداشتم بدونم

چون نمیخواستم اون تصوری که ازش تو ذهنمه خراب شه

نمیخواستم....

باز زبونم بی اراده واس خودش حرکت کرد:سه.سهونااا میترسم...می.میترسم سهوناا کمکم ک.کن سهونااااااااااا

سهون همونطور که باخیال راحت و درعین حال لبخندی که به لب داشت نزدیکتر میشد واقن دیگه فک میکردم هیچ ارزشی ندارم براش

اه واقن که لوهان خاک تواون مغز فوسیلت کنن معلومه که مهم نیسی براش تو هیچی نیسی هیچی

تو همونی بودی که چن ساعت پیش میخواستی خفش کنی اونوقت توقع داری براش مهم باشی واقنکه واس خودم متاسفم

دیگه غرور برام مهم نبود حداقل وقتی باسهونم ....

-:سهوناا چ.چرا کاری نمیکنی؟

ازدید سهون:

همونطور که خیلی ریلکس نزدیکشون میشدم و هرازگاهی بخاطر نقشه ای که کشیده بود لبخندم عمیقتر میشد ولی وقتی حرفای لوهانو

میشنیدم دلم به لرزه درمیومد

اهو کوچولو خواهش میکنم صب کن این عوضی نباید بفهمه که برام مهمی صب کن

ازدید مرد:

واقن طرف دیوونه بود ازهیچی نمیترسید

چجوری باید میترسوندمش واقن مغزم پوکیده بود چاره ای جز اونکار نداشتم روبه طرف گفتم:هی هی برا آخرین بار میگم اگه فقط یه قدم

دیگه برداری نمیتونم تضمین بدم بااین سفید برفی چیکار کنم؟(مرد این جمله رو باحالت تمسخر گفت)

ازدید سهون:وقتی اون جملشو شنیدم واقن میخواستم خفش کنم به چه حقی به اهوم میگه سفید برفی مگه ناموس نداره دیوث عوضی

صب کن ببینم ازکی اهوم شد هه سهون خدا رحمتت کنه از دس رفتی هنوز تو خیالاتتی بدبخ اون ازت متنفره تو .....خواهرشو گرفتی

ازدید لوهان:

حالم بهم خورد عق این چه صفتی بود ازاون بهتر نداشتی؟

سوم شخص:

مردکه دیدسهون جدی نگرفتتش همزمان با قدمی که سهون بعداز اون تهدیدش برداشت خراش کوچیکی رو گردن لو ایجاد کرد بااینکه خراش کوچیک و عمیق نبود ولی سوزشی داشت که

لو فریادی زد که قلب سهونو بدرد اورد و سهون از حرکت وایساد سریع خودشو جمع کرد تا هیچ نگرانی توصورتش نباشه و گف:هی هی مرد چته اروم باش حیف اون گردن سفید خوش/مزه نیس که اینجوری خط خطیش کردی؟

مرد از لحن حرف زدن سهون تعجب کرد تو عمق صداش شیطنتی بود که مرد رو هم تحر/یک میکرد برای چن لحظه گروگان روبرویشو برگردوند و به صورت بی نقصش نگاه کرد


واقن متحیرازاین بودکه چطور به وجود فرشته ای به این زیبایی پی نبرده بود همونطورکه باچشماش لورو میخورد لوهان متعحب از این حرف سهون روبهش برگشت و با لحنی ملتسمانه گف:س.سهونااا

این سهون گفتن لو واقن سهونو آشفته تر میکرد سهون واقن قصد داش لورو نجات بده اما با روشی که خودش کشیده بود


چون اصن حال کتک کاری نداش و مهترازاون بلد نبود....


ولی نمیدونست که این کارش ممکمن بود حس لوهانه نسبت بهش تغییر بده حسی که لوهان تو نگاه اول بهش پیدا کرده بود هیچوقت نسبت

به یه دختر نداشت و مطمئن بود نخواهد داشت لودیگه مطمئن شده بود که گ/یه.

ولی این حرفای سهون قلبشو به رنج درمیاورد

مرد که همونطور به چهره ی زیبای لو زل زده بود زیر چشمی حرکتای سهونو هم در نظر داشت

روبهش چرخید و گف:هه باورم نمیشه داری داداشتو یا نکنه دوستته هرچی باورم نمیشه به این راحتی داری میفروشیش؟

چراا؟

سهون که دید نقشش میگره با یه لبخند عمیقتر ادامه داد :

فک نمیکنی این اهو کوچولو باارزش تراز وسایلای این خونس؟

توفقط یبار میتونی ازاینا استفاده کنی ولی ازاین کوچولو؟؟؟

مردکه از فکر سهون واقن خوشش اومده بود لبخند کثیفی زد و گف:چرا؟

چرا خودت ازش این استفاده رو نمیکنی؟

سهون:توازکجا میدونی نکردم

لوهان دیگه واقن کلافه شده بود حتی تصورشم نمیکرد سهون همچین ادم کثیفی باشه

ازدید لوهان

هه بایدم کثیف باشه اون همون آشغالیه که دیشب باخواهرم خوابید

چی فکر کردی لوهان واقنکه مغزت بلااستفادس پسره ی دیوونه

همونطور تو این فکربود که با صدای سهون بخودش اومد

سهون:هی پسر اسمت چیه ماراحت میتونیم شریک شیم راسش منم مث تو یواشکی اومدم اینجا ولی من بخاطر این پسره اومدم ودی....

مرد حرفشو قطع کرد:

پس چرا منو هم قاطی میکنی فک کردی من خرم چرا میخوای شریک شی اونم همچین تیکه ایرو

سهون:خب من تنهایی کاری نمیتونم بکنم شاید تو یه جاخوب واس فر/وشش داشته باشی؟

میفهمی که چی میگم؟

مرد قهقه کثیفی کرد و این سهونو ناراحت میکرد یاد وقتایی میفتاد که بانا/له هاش باعث ایجاد همچین قهقه هایی میشد  ازخودش متنفر بود که همچین پسر معصومی رو ترسونده بود ولی چاره ای نداشه

سهون اون مردو بخوبی میشناخت میدونس بعداز انجام دادن کارای کثیفش لوهانو زنده نمیذاره به خاطر خالکوبی ای که تو بازوش بود

بخوبی میدونس این از افراد جونگینه چون وقتی تو بار بود یبار مجبور بود با یکی از افرادش بخوابه و چیزای درمورد باند و افرادش شنیده بود

ولی این براش مهم بود که چرا لوهان چرا سراغ لوهان اومده بود؟

کای فردی نبود که الکی و بدون هیچ هدفی رو یکی دس بذاره

میدونس حتما کینه بزرگی ازش داشته ولی لو....

لوهان چه بدی درحقش میتونه کرده باشه سهون دیگه مصم تر شد که بخاطر کای هم که شده از لو محافظت کنه

ازش محافظت کنه تا نذاره دس کای و افرادش بهش برسه

ازدید لوهان:

واقن ازکارای سهون سردرنمیاوردم ولی ته دلم بهش اعتماد داشتم مطمئن بودن سهون نجاتم میده اون نگاهاش خیلی چیزا بهم میگف دوباره

بی اراده بهش برگشتمو گفتم:س.سهوناا چرا؟؟مگه ...مگه من چه بدی درحقت کردم؟

صداش جوری بود که دل سنگم به رحم میاورد

مرد که کلافه شده بود نعره ای زد و گف :احححححح بس کنین این هندی بازیارو

تو ......

جوجه(سهون)پیشنهادت عالی بود ولی حیف که این خوشگلرو باید پیش رئیس ببرم اما قبلش میتونم یه حالی باهاش کنم نه؟

توهم نمیخوای امروز اخرین روز زندگیت نباشه شرتو کم کن

سهون که دید نمیتونه به هیچ وجه این نصف العقلو راضی کنه

چاره ای جز بزن و بکوب ندید واقن نمیخواست و کمی هم میترسید چون افراد جونگین تو مبارزه حرف نداشتن واقن دیگه هیچ راهی به ذهنش نمیرسید

تنها راه این بود و خدا خدا میکرد نقشش بگیره


.


.


.


نفس عمیقی کشید

به زبون چینی به لوهان گف تا سه میشمارم وقتی سه گفتم با آرنجت به شکمش بزن و فرار کن فهمیدی؟

لوهان که مث اینکه شوک بهش وارد شده بود با اون چشای زیبا و گرد شدش همونطوری نگاش میکرد که سهون ادامه داد:اههههه لعنت به

این شانس هیچی نمیفهمه (بزبون چینی)

ازدید لوهان:

وقتی دیدم سهون باهام چینی حرف میزنه و تلاش میکرد منو نجات بده مث اینکه آب یخ روم ریختن خیلی خوشحال بودم دیگه صداشو

نمیشنیدم و تو دنیایخودم بودم تااینکه گفت:اههههه لعنت به این شانس هیچی نمیفهمه

زود خودمو جمع کردم و گفتم :نه نه باشه گرفتم

مرد که دید ما مشکوک میزنیم گف:جوجه کم زر بزن و شرتو کم کن منم با این خوشگله کار دارم ...

تا اینکه دیدم میخواست لوهانو بکشه زود گفتم سه

تا اینو گفتم لوهان طبق نقشه زد به شکمش و زود ازش جدا شد

ازدید سهون:

خوشحال بودم لو در رفته ولی اون مرد زیاد تو اون حالت نمیموند تا خواس بلن شه خودمو انداختن روش و هرچی از مبارزه حالیم بود روش

خالی کردم و قشنگ دک و پوزشو اوردم پایین

خودمم باورم نمیشد حریف این یابو شده بودم خوشحال پلهها رو طی کردم تا برم پیش لو و زنگ بزنم پلیس این عنطیقه رو جمعش کنه ولی

تارسیدم به پله اول پذیرایی بادیدن صحنه روبروم خشکم شد باورم نمیشد با لو.لوهان من همچین کاری کردن چطور دلشون اومده اصن اینا چرا امدن اینجا؟

با صدای لرزون گفتم:لو.لوهاااااان

خب قسمت دوم تموم شد امیوارم راضی باشید ببخشید کمی چرته ولی رفته رفته درست میشه بهتون قول میدم ازش خوشتون بیاد

ممنون از حمایتاتون منتظرنظراتونم و منتظر قسمت بعد باشید






















طبقه بندی: Sugary mare STORY، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 تیر 1394 توسط Shadi | نظرات()
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:12 ب.ظ
Have you ever thought about adding a little bit more than just your articles?
I mean, what you say is important and all. Nevertheless think of
if you added some great pictures or videos to give your posts more,
"pop"! Your content is excellent but with pics and video clips, this blog could certainly be one of the most beneficial in its field.
Terrific blog!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:51 ق.ظ
It's remarkable in support of me to have a web
page, which is useful in favor of my know-how.
thanks admin
Ki.ki
شنبه 8 اسفند 1394 10:40 ب.ظ
عالى
پاسخ Honey.P :
فایزه
یکشنبه 4 مرداد 1394 07:01 ب.ظ
عاااالیییییی بود دوس جوووونی
پاسخ Honey.P :
parisa
سه شنبه 30 تیر 1394 12:41 ق.ظ
ایووووول سهووون...شیییره...خخخخخ
طفلک لولوییی...
مرسی عزیزم،قشنگ بووود
منتظرم
پاسخ Honey.P :
سعید
دوشنبه 29 تیر 1394 10:37 ق.ظ
خیلی قشنگ بود
پاسخ Honey.P :
yoona
شنبه 27 تیر 1394 03:59 ب.ظ
Kheily khoob bood mersi....
پاسخ Honey.P :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید