تبلیغات
KPOP BOOK - sugary mare Ep1-1
KPOP BOOK

سلام من اومدم با قسمت اول  کابوس شیرین

امیدوارم خوشتون بیاد بفرمایید

این پوستر قشنگمونم آبجی گلم(Madong DS)زحمتشو کشیده



هنوزم قشنگ یادمه مث فیلم جلو چشمه که چجوری خودمو به این روز انداختم قشنگ به وضوح یادمه اگه اون روز به اون بار لعنتی نمیرفتم


شاید ...


شاید منم الان مث بقیه یه زندگی خوب داشتم همیشه برادرمو مقصر بدبختیام میدونم اگه پدرومادرم اونو به سرم نمیزدن هی ازش تعریف


نمیکردن شاید الان منم خوشبخت بودم


ینی واقن ارزششو داشت اینهمه بدبختی این همه زجر ارزشو داشت ینی الان پدرومادرم حسرت منو میخورن حسرت اینکه یبار ...


فقط یبار ازمن جلو جمع تعریف میکردن ....


من وقتی خونه رو ترک میکردم هیشکی جدی نگرف هیشکی جز مادرم که اونم باحرف پدرم رام شد


باورم نمیشه گذاشتن به این راحتی ترکشون کنم


الان دیگه دارم مطمئن میشم که هیچ ارزشس واسشون نداشتم واقن فککنم بچه سرراهی بودم ....


گذشته ها دیگه گذشته من یاد گرفتم چطور خودمو با مشکلات وقف بدم ولی واقن خیلی سخت بود خیلی


همش تقصیر خودمه اگه اون شب ...


اگه اون شب اینقد زیاده روی نمیکردم شاید الان آهوو کوچولوم پیشم بود شاید الان مث قبلنا از پشت بغلم میکرد و میگف :پیشی من خسته


نشدی ازصب تا شب پشت میزی و داری خاطراتتو میخونی تاکی میخوای تو گذشته بمونی من همچیو فراموش کردم و باتو خوشبختم پس


اینو ول کن....


ولی دیگه نه ازاون آغوش خبریه نه اون حرفا فقط یه کلمه که هی تکرارش میکنم مقصر خودمم خودم این بازیو شروع کردم خودمم تمومش


میکنم...


سه سال قبل:


من:اه تائو دس بردار من اونجور جاها نمیرم


تائو:چیچیو نمیرم پسر گوش کن واقن حال میده فقط کافیه یبار یبار امتحانش کنی پسر معرکس فقط اینبارو جون داداش چش قشنگت


من:عق حالمو بهم زدی صدبار بهت گفتم اسمشو جلوم نیار


تائو:واا من کی اسمشو گفتم فقط گفتم چش قشنگ خدایی چشاش قشنگه مث تو که خمار نیس هرکی ازدور ببینه فک میکنی مستی


من:هه ...راس میگی من هیچیم بهش نرفته ینی به هیچ کدومشون دیگه واقن باورم میشه بچه سر راهیم هنوزم که هنوزه دنبالم نگشتن


باورم نمیشه دوماه گذش انگار نه انگار سهونی درکار بوده فک کنم هدفشونم همین بوده ازاو.....


تائو حرفشو قطع کرد:


.... هی هی پسر بسه من معذرت میخوام نباید یادت میاوردم


سهون:نه هیونگ من دیگه عادت کردم اینا حقیقته نباس خودمو گول بزنم


تائو:وای سهون من هرچی بگم تو حرف خودتو میزنی بیا بیا بریم کمی حال کنیم مطمئن باش خوش میگذره بیا


........


رسیدیم جلوی بار همونطورکه تائوازش تعریف میکرد نمای بیرونش معرکه بود سنگ کاریاش واقن عالی بود همینطور بادهن باز محو نماش


شده بودم که تائو گف:ببند اون گاله رو الان یکی خرابکاری میکنه حالا چیشو دیدی بیا تو اونجاس که باید امبولانس خبر کنیم پسر مطمئن


باش خوش میگذره


بااکراه قبول کردم و پشت سرش رفتم دوتا مامور جلو در بار بودن که فک کنم محافظ بودن و باتائو اشنایی داشتن چون به محض دیدن


تعظیمی کردنو خوش اومد گفتن ...


تائو دستمو میکشید و باخودش میبرد منم مث بچه های دوساله که میترسن دس مادرشونو ول کنن محکم چسبیده بودم بهش و با دهن باز


داشتم توشو دید میزدم .


بالاخره وارد بار شدیم باورم نمیشد همچین جایی اومد دخترا و پسرای خرپولی که به خاطر دوسه دیقه خوش گذرونی بخاطر اینکه فقط دو


دیقه ذهنشون از هر فکری ازاد باشه زندگیشونو خراب میکردن واقن ارزششو داره که بخاطر هوس و نیاز ج.نسیشون همچین کارایی کنن


همینطور تو فکر بودم که دیدم تائو یساعت صدام میکنه:


هی پیشی چت شد چرا رنگت پریده خوف کردی اینهمه ادم یحا دیدی؟


سهون:تو به اینا میگی ادم؟هه .....


تائو درحالی که داش مشروب میریخت و دخترارو دید میزد گف:ببین سهون من یه دلیل دیگه هم دارم که اوردمت اینجا


همونطور که بطری شرابو رو میز گذاشت و چشمکی به یه دختر زد ادامه داد:


من میخوام خونرو بفروشم میدونم میدونم شاید کمی بی انصافیه ولی توکه دوس پسرمو میشناسی حرف حرف خودشو میگه باید بیای آلمان


و اونجا پیش من باشی


من همونطور که تو شک حرف تائو بودم و با چشای خمارم بهش زول زده بودم و به حرفش گوش میدادم میخواستم حرفی بزنم که دیدم چنتا


دختر جلف خودشونو رو تائو انداختن یکیشون که موهاش تا کمرش میرسیدو لباس سفید پوشیده بود رو پاهاش نشست و شروع کرد به


ریختن شراب و حرکتای جلف و حال بهم زن نمیتونستم تصورشم کنم همچین اشغالی هم پیدا میشه باورم نمیشد تائو بااینکه گ/ی بود ولی


دس ازاین کاراش برنمیداش دلم واس دوسپسرش میسوزه باچه امیدی قراره بااین بسازه


همونطورکه به حرکتای دختا نگا میکردم به حرفای تائو فک میکردم اون راس میگف کریس ادمی نبود که به این راحتی قانع شه علاوه براون


من نمیتونم تا ابد وبال گردن تائو باشم باید کاری پیدا میکردم و واس خودم درامدی داشته باشم همونطور تو افکارم بودم که تابو گف:


سهون دلیل دومم که اوردمت اینجا اونم اینکه کار بهت پیشنهاد بدم


همینکه اسم کارو شنیدم بدون اینکه اجازه بدم حرفش تمون شه گفتم راس میگی هیونگ چیکاری اصن هرچی باشه قبول میکنم


کجاس؟


درامدش چقده؟


ازکی میتونم شروع کنم


تائو که به دیوونه بازیام نگا میکرد گف:ارووم باش پسر باشه باشه نفس بگیر ....


ولی فک نکنم خوشت بیاداا


سهون:نه هیونگ هرکاری باشه من قبول میکنم هرکاری که باشع


تائو:مطمئنی؟


این جملشو با حالت تمسخر گف و من کمی شکه شدم ینی چکاری بود که تائوهم زیاد راضی نبود من اونکارو کنم همونطورکه به چشاش


زل زده بودم و منتظر ادامه حرفش بودم گف:


من ...من تورو اینجا اوردم تا ..


بذا روراس باشم باهات با وضعیتی که تو داری هیچا بهت کارنمیدن و من ...


نمیدونستم میخواد چی بگه همونطور مشتاق شنیدن ادامش بودم :


من .. کار کردن تو بار به نفعته گوش کن گوش کن تو قرار نیس مث هر/زه های اینجا به بقیه حال بدی فقط در حد میزبانی و تمیزکردن


میزا من با صاحب بار حرف زدم و شرایطتو گفتم و قبول کرد فقط جواب تومهمه من خودمن راضی نیسم ولی اگه همین الان بگی نه حرفی


ندارم و سعی میکنم کار بهتر برات انتخاب کنم


......


نمیدونم چیشد نمیدونم چیشد که اونروز قبول کردم اصن نمیتونم تصورکنم چحوری شد من قبول کردم تواین آشغالدونی کار کنم


هه


فکمیکردم واقن فقط کارم تمیزی و میزبانیه ولی فقط بعدازاینکه تائو رفت و دوروز تواین بار لعنتی کارکردم رئیس بار صدام زدو گفت باس


مث یه هر/زه به این عوضیا حال بدم دنیا توسرم میچرخید باورم نمیشد یروزی که به اینا میخندیدم خودم مث اینا بخاطر زنده نگه داشتنم تنمو


به عرضه بذارم واقن حالم بهم میخورد ازخودم از ابن بار از افراداینجا از همه چی


دوماه بعد


داستان از دید سهون:


امروزم مث بقیه روزا داشتم کارمو میکردم که یهو یه غول که معلوم نبود داش ادم میکشید یا حیون کشون کشون منو برد بالا رفتیم تویکی


از اتاقا و انداخ رو تخت چنان محکم و وحشیانه این کارو میکرد که اصن جرئت نا/له کردنم نداشتم همینطورکه داش نزدیک میشد و دکمه های


پیرهنشو باز میکرد با یه صدای کلفت و مردونش گف:درشون بیار


منم که میدونستم منظورش چیه سعی کردم باهاش همکارای کنم که زود تموم شه و بتونم ازاون جو خفه کننده خارج شم بعدازاینکه لباسامو


دراوردم بااینکه سه بار اینکارو کرده بودم ولی بازم خجالت میکشیدم و به لباس زیرم دس نزدم


مرد کاملا ل/خت ل/خت بود با بهت بهم زل زده بود و با یه لحن گستاخ:گفتم درشون بیار نشنیدی؟


بااکراه لباس زیرمو هم دراوردمو رفتم رو تخت دراز کشیدمو و همه جرئتمو جمع کردم و گفتم:فقط زودتر کارتو بکن


چشمامو بستم و بعد از یه مدتی درد شدیدی از پشت حس کردم ولی این درد برام چیزی نبود اون قلبم بود که دردش ازهمه بدتر بود


بعدازاینکه از زیر اون یارو دراومدم واقن دیگه برای صدمین بار حالم ازخودم بهم میخورد همونطور که مرد نیش خند میزد بالحن کثیفی گف:


خیلی حال داد هنوزم نمیدونم بااینکه هرشب زیر یکی نا/له میکنی ولی بازم تنگی....


منتظرم باش جوجه اینو گف خارج شد


منم که این حرفا واسم عادت شده بود بی هیچ حسی لباسامو پوشیدم و پایین رفتم تااینکه رئیس بار گف :سهون یه مشتری خرپول سراغته


باید بری کنی بهش حال بدی


سهون:من تازه زیر یه عوضی بودم برای بار دوم سخته من نمیتونم


رئیس:نه نه این فرق داره طرف دختره چی میشی کمی تو حال کن


سهون:باورم نمیشد هه یه دختر من ازهمشون متنفرم


رئیس توکه میدونی من گ....


نذاش حرفمو ادامه بدم و گف : همینکه گفتم تازه کلی پول داده اگه اینکارو کنی نصفشو بتو میدم و بااین پول میتونی حداقل سه سال


باهاش حال کنی پسر


باورم نمیشد سه سال ینی خلاص شدن از این جهنم باخودم فک کردم چیمیشی کمیم من حال کنم حق بارئیس بود چقد باید من زیر باشم دیگه


خسته شدم زوود رفتم به اتاقی که دختره خودشو اماده کرده بود به سرتاپاش نگاه کردم واقن دختر زیبا و خوشگلی بود کمی ترسیدم من


داشتم چیکارمیکردم؟؟


که صدای دخترو منو به خودم اورد :هی پیشی نمیخوای کمی حال کنی


پوزخند زدم و بایه نگاه ترسناک رفتم جلوش


دختره که معلوم بود کمی ترسیده خودشو جمع کردو با من من گف:چ..چرا او..اونجوری نگام میکنی


-:هیچی...


دختر:هی هی اروم باش من اینجام تابهت حال بدم پس اگه میشع ار..اروم پیش برو


-:هه چی؟اروم؟این منم که تصمیم میگیرم چه بلایی سرت بیارم؟


اصن چرا میخوای زیرم باشی؟


دختره که معلوم بود مست بود گف:هه تو چیکار داری فقط حالتو کن و پولتو بگیر


باورم نمیشه باید با هر/زه ای مث این بخوابم


-:هه راس میگی من فقط حالمو میکنم


.....


نمیتونستم باهاش اینکارو کنم اون مست بود کاملا معلوم بود ولی بخاطر پول لعنتی محبور بودم


ذهنمو از هرفکری آزاد کردم و فقط به پول فکر کردم با یه نگاه جذاب بهش خیره شدم:باشه پس همکاری کن تا کمتر درد بکشی


دختره که احساس میکردم کمی میترسه با لرزشی که تو صداش بود گف با.باشه


ولی یهو جرقه ای به ذهنم زد همه ی اون دردایی که تو 4بار بهم وارد شده بود اون کلمه های کثیف اون نفسایی که همشون بخاطر هوس


بود تو ذهنم بودن حسی عجیب بهم دس داد حسی که بخوام خشممو خشم این چن ماهو رو سریکی خالی کنم درسته این حس حس انتقام بود


انتقام سخت من ازاونروز من دیگه سهون قبلی نبودم من اونروز مردم .


همونطور که اون افکار شیطانی تو ذهنم بود به دختر خیره شدم و گفتم:که میخوای زیرم باشی اره؟


که میخوای حال بدی؟


چرا؟


دخترکه از طرز حرف زدنم بدجوری ترسیده بود یهو بخودش اومد و گف :م.ما داریم کار اشتباهی میکنیم ببین م.من پشیمون شدم هرچقد پول


بخوای بهت میدم فقط کاری باهام نداشته باش خ.خواهش میکنم


من که دیگه هیجی برام مهم نبود واقن تحریک شده بودم و بدجوری انتقام ذهنمو مشغول کرده بود بی توجه به حرفاش جلو میرفتم و اون


لبخند کثیف رو صورتم بود رنگ دختر واقن پریده بود و ازترسش جنب نمیخورد بهش نزدیک شدم و بابرخورددستم به بازوهاش شروع به جییغ


و داد زدن کرد و واقن خیلی پر تحرک بود و کلافم میکرد و عصبی شدم و بی اختیار کشیده ای به صورت زیبا و بی نقصش زدم رد دستام رو


صورتش موند و خفه شد


دخترالتماسم میکرد ولی شه/وت و هوس چشامو کور کرده بود


بی توجه به گریه و التماساش واردش کرد بی هیچ رحمی و دخترکه از درد شدید نفساش بند اومده بود نای نا/له کردن نداش و این منو


عصبی میکرد حرکتامو تند تر کردم و ضربه هامو محکمتر واین کارم باعث شد نا/له هاش بره بالا


واقن تو حال خودم نبودم حس خیلی خوبی داش تازه میفهمیدم چرا اونایی که زیرشون بودم حرفای کثیفی میزدن تو حال خودم نبودم هرچی


ازدهنم در میومد بارش کردم بعداز یه ساعت دختر بی جون روتخت افتاده بود


و من بعداز 4بار خالی شدن بی جون کنارش دراز کشیده بودم و برگشتم سمتش گریههاش تمونی نداش و کلافم میکرد:بسه تمومش کن


گریههاش بیشترشدو کفری شدم:کشیده ی دوممو بهش زدم گفتم:اگه اگه فقط صدای نفس کشیدنتو بشنوم پنجبار پشت سرهم به ف.اک


میفرستمت


دخترکه واقن ترسیده بود خفه شد


واقن حسه خوبی داش حس اینکه بتونی به ضعیفترازخودت زور بگی و مث عروسک باهاش هرکاری دوس داری بکنی حس خیلی خیلی خوبی

میهن بلاگ بیشتر از این اجازه نداد قسمت اول رو دو بخش میکنم




طبقه بندی: Sugary mare STORY، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 تیر 1394 توسط Shadi | نظرات()
clash royale generator
سه شنبه 17 بهمن 1396 09:27 ق.ظ
بعد از خواندن این مطلب، فکر کردم این روش نسبتا روشنگر بود.

من قدردانی میکنم که زمان و انرژی را مصرف کنید
برای قرار دادن این مقاله آموزنده با هم. من یک بار دیگر خودم را پیدا می کنم که شخصا زمان خواندن و اظهار نظر را بیش از حد صرف می کند.
اما پس چه چیز، هنوز هم ارزشمند بود!
Betsey
پنجشنبه 16 آذر 1396 10:10 ب.ظ
I every time emailed this webpage post page to all my contacts, because if like to read it
next my links will too.
foot pain big toe
سه شنبه 6 تیر 1396 11:11 ق.ظ
I comment whenever I especially enjoy a article on a site or I have something to valuable to contribute to the discussion. Usually it is caused by the passion displayed in the article I read.

And on this article KPOP BOOK - sugary mare Ep1-1. I was
moved enough to drop a thought :) I do have a couple of questions for you if it's okay.

Could it be simply me or do a few of these comments look like written by brain dead
people? :-P And, if you are writing at other social sites, I would like to keep up with everything new you have to post.

Could you list every one of your public sites like your linkedin profile, Facebook page or twitter feed?
Unknown
یکشنبه 4 تیر 1396 05:25 ب.ظ
For the reason that the admin of this web page is working, no hesitation very rapidly it will be renowned, due to its quality contents.
http://plaza.rakuten.co.jp/
دوشنبه 1 خرداد 1396 01:30 ب.ظ
I think this is among the most important information for me.
And i'm glad reading your article. But wanna remark on some general things, The website style is perfect, the articles is really nice : D.

Good job, cheers
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:55 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement
account it. Look advanced to more added agreeable from you!
However, how could we communicate?
Ki.ki
شنبه 8 اسفند 1394 02:05 ب.ظ
عالى بود
پاسخ Honey.P :
Helena
پنجشنبه 12 شهریور 1394 07:13 ب.ظ
خیلى خوب بود
parisa
سه شنبه 30 تیر 1394 01:15 ق.ظ
قشششنگ بوودعزیزم...
موفق بااشی...
پاسخ Honey.P :
فائزه (افسون)
شنبه 27 تیر 1394 05:08 ق.ظ
ووووییییی تبریك دوس جووووونی
پاسخ Honey.P :
zeynab
جمعه 26 تیر 1394 07:39 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ
zeynab
جمعه 26 تیر 1394 07:39 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ
zeynab
جمعه 26 تیر 1394 07:39 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ
پاسخ Honey.P :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید