تبلیغات
KPOP BOOK - sugary mare Ep1-2
KPOP BOOK
خب دوستان بفرماید بخش دوم از قسمت اول کابوس شیرین


فردای اونرور به بار لعنتی رفتم تا پولی رو که قول داده بود بگیرم رسیدم بار رئیسو دیدم که داره به یه دختر و پسر کلکل میکنه حتما یکی

از مشتریا بود

دخترمث ابربهار گریه میکرد و پسر کناریش دادو بیداد میکرد کمی بیشتر جلو رفتم و دیدم دختره همون دختری بود که دیروزکردمش همه

جرئتمو جمع کردن رفتم پیششون و روبه رئیس:سلام مشکلی پیش اومده

رئیس تامنو دید مث اینکه یه بار سنگین ازدوشش برداشته شده:ایناهاش خودش اومد

منکه یه حدسایی از این حرفش زدم برگشتم رو به پسرو بادیدنش جاخوردم

باورم نمیشد که این یارو پسر اون چشمای اهوییش اون لبای صورتی و کوچیکش و اون اخمی که رو پیشونیش بود مات و مبهوت بهش خیره

شده بودم بخودم اومدم و دیدم پسره با یه خشم یابگم نفرت بهم نگاه میکنه و یهو هجوم برد روم و خواست مشتی نثارم کنه که زود دسشو

گرفتم:ازمادر زاییده نشده کسی که بخواد روم دس بلند کنه دختر مث ابر بهار اشک میریختو میگف:اوپا تروخدا ولش کن این وحشیه بلایی

سرتوهم میاره و فهمیدم داداششه که باخشم برگشت و گف تو خفه شو که دیگه من اوپات نیسم حقته هرشب زیر همین اشغالا نا/له کنی

دختره ی بی ابرو

دختر:ل.لو..لوهان

پسره که معلوم شد اسمش لوهانه:خفه شو دیگه اسممو به زبونت نیار گمشو بیرون من دیگه کاری باهات ندارم فقط حساب این عوضیو

میرسم و میرم نمیخوام دیگه ریختتو تو خونم ببینم گم میشی میری پیش سوزی هیچوختم جلوچشم نبینمت

لحن پسر جوری بود احساس کردم بغض توشه ولی من فقط محو اون صورت زیبا و چشای اهوییش شده بودم باورم نمیشد همچین پسره

خوشگلی تودنیا باشه دختر که گریه کنان از بار خارج شد پسر برگشت و به صورتم زل زد همینحوری چش تو چش بودیم که محافظای بار

رسیدن و لوهانو ازم جدا کردن رئیس منو سمتی کشید گف :سهون بیا من پولو نمیخوام این همه ی پول برو ببرش و فقط اینجا افتابی نشو

پام گیر بیوفته توبد دردسری میوفتم باورم نمیشو رئیس با دادوبیدا یه پسر بچه اینهمه ترسیده باشه

پولو گرفتمو از اتاق زدم بیرون واقن خوشحال بودن که دیگه لازم نیس زیر باشم

ولی ازاون شب یه حسی بهم دس داد اون حس انتقام بود

که با لذ/ت آمیخته شده بود

ازاتاق که زدم بیرون لوهانو دیدم که داره تقلا میکنه ازدسشون دربره نمیدونم چرا ولی ازاینکه یکی بهش دس بزنه قلبم فشرده میشد رو به

محافظا رفتمو دسشو از دسش خارج کردم و بردمش بیرون سریع به سمتش برگشتم :توپسری؟

لوهان که بااین حرف سهون شکه شده بود و کمی خوشش اومده بود گف:هه خوب بلدی بپیچونی من هنوز کارم باهات تموم نشده

چرا چرا عوضیییییی؟

چرابایه دختر معصوم و پاک اونکارو کردی توی اشغال .......

سهون:من چی؟هان اون خواهر توبود که التماس میکرد زیرم باشه نه من

لوهون که ازاین حرف سهون قرمز شده بود خواس دوباره بهش حمله کنه که از کار سهون تعجب کرد

سهون سرشو تو گردنش فرو کردو شروع کرد به لی/س زدن

خوشبختانه تو محوطه ای بودن که رفت آمد زیاد نبود لو ازاین کارش پاهاش سست شد و خواست بیوفته ولی قدرتشو جمع کرد خیلی

ناگهانی هولش داد و با من من گف:د.داری...چ.چه غلطی می.ک.کنی؟

سهون که دید لو لبو شده مطمئن شد لو ازاین کارش خوشش اومد رف جلوتر که دوباره تح.ریکش کنه ولی لو پیشقدم شد و گف :چرا

چرااونکارو باهاش کردی؟

سهون ازاین حرف لو بشدت عصبی شده بود نمیخواست یاد دیشب بیوفته با حرص و عصبانیت گف:

چون دلم کشید چون مث تو زیاد زر میزد توهم زیاد وراجی کنی همون بلا سرتوهم میاد لوکه از لحن جدی سهون ترسیده بود با ترس و لرزی

که تو صداش بود گف:حالتو م.میگیرم عوضی

سهون پوزخند زدو گف:هه تو؟؟؟

بااین جوجگیت هه فک نکنم؟؟

چطوری بجای حالگیری کنی بهم حال بدی؟؟؟

لوکه ازاین حرف سهون بدش نیومده بود با یه پوزخند گف:هه واقن میخوای؟

خودشم نمیدونس چرا اینو گفته عقلش قبل از فرمان دادن وادارش کرد این حرفو بزنه نمیدونس این چه حسیه که بهش داره الان که در چند

سانتی متری صورتش بود بیشتر بهش زل زد سهون واقن جذاب بود اون چشمای خمارش اون موهایی که به پشت داده شده بود واقن سک/سیش کرده بود

وختی به خودش اومد فهمید بیش از حد نزدیکش شده و خیلی وقته بهش زل زده زود خودشو جمع کرد و با من من گف:م.من میرم

رفت سمت ماشینشو سوارش شد و رفت

داستان از دید لوهان:

به خونه رسیدم درواکردم و ماشینو پارک کردم و رفتم خونه

خونه ی بزرگی بود لوهان پسر آقای هان یکی از بزرگترین سهامدارای بزرگترین شرکت صادرات کره بود بعداز مرگ پدرش این سهم به لوهان رسید لوهانم که علاقه ای به این کار نداش همه کارارو به معاون پدرش سپرد و خودش دنبال علاقش موسیقی رفت همونطور که به سمت خونه میرفتم به کارایی که میکردم فک کردم چرا واقن چرا باید من به یه پسر همچین حسی داشته باشم

نه امکان نداره من گ/ی نیسم یا شایدم باشم نمیدونم واقن نمیدونم


ترجیح دادم برم حموم کمی از خستگیم کم شه کار لومی (خواهرش)واقن رو اعصابم بود نمیتونستم ببخشمش بااینکه سهون خودشو توش ...

نکرده بود ولی بازم نمیتونس ببخشتش

اروم داخل وان شد و چشاشو بست .

چشاشوکه باز کرد فهمید چن ساعتیه که تو وانه سریع خارج شد و رف دوش گرف وخارج شد اشتها نداش پس رف روتخت ولو شد به کاراش

فکر میکرد اما درحقیقت به سهون فک میکرد

به اون چشاش خمارش

به اون صدای مردونش .....

همونطور تو فکر بود که صدایی اومد باترس چشاشو واکرد کمی بهتر گوش داد دید صدای پا ازپله میاد

ینی کی میتونس باشه نه نه امکان نداره کسی خونه بیاد اون چن سال تنها زندگی میکرد فقط جمعه ها خدمتکار به خونش میوند و تمییزمیکرد ولی اونم وختی که لو خونه نبود

پس ممکنه دزد باشه ؟

باترس و لرز از جاش بلند شد و رف جلو در از ترسش جرئت نداش دسگیره رو بچرخونه که ناگهان در باز شد و لو از ترس فریاد بلندی زد


.....

ازدید سهون:

بعداز رفتن لو سریع یه ماشین گرفتن و دنبالش رفتم وختی دیدم رف خونه خیالم راحت شد نمیدونستم چرا ولی نگرانش بود ازاینکه بفهمم

یکی بهش خیره شده یا اذیتش کرده واقن عصبی میشدم

مطمئن بودم این حس بخاطر اون انتقام نیس مطمئن بودم عاشقش شدم مطمئن بودم از ظهر تا شب جلو خونش بودم دیگه طاقتم تموم شد

ساعت 8بود تصمیم گرفتم اول برم بانک تا پولارو به حسابم واریز کنم واقن خوششانس بودم که لو چیزی از پولا نفهمید پولارو واریز کردمو

برگشتم دودل بودم ازاینکه زنگو بزنم یانه؟

بالاخره تصمیم گرفتم عین گربه از دیوار راس برم بالا وارد خونه که شدم سرم گیج رف باورم نمیشد یه پسر خوشکل تواین خونه بزرگی تنها

زندگی کنهرفتم جلوتر تا عمارتو دیدم وارد خونه شدم نخواستم سروصداکنم

مطمئنا یکی مید فک میکرد دزدم

ارووم ازپلهها بالا رفتم تااینکه صدای فریادو شنیدم مطمئنا لوهان بود نمیدونم چرا ولی قلبم در حد مرگ میزد نگران لو بود بدجوری پلهها را باچنان سرعتی طی کردم که نفهمیدم چرااصن دارم بالا میرم

وقتی رسیدم بالا از منظره ای که جلو چشام بود ترسیدم یه نفر از پشت گردن لورو گرفته بود چاقو تیزی روگردنش بود

لو داشت تقلا میکرد ازش فرارکنه ولی واقن لو ضعیف بود خیلی

اروم زمزمه کرد:سه هوناا کمکم کن تروخدا

قلبم داشت درمیومد باخشم به مرده گفتم:ولش کن بره مظلوم گیر اوردی راس میگی بیا باهم سنات درگیر شو ولش کن اشغال

مرد که نگرانی منو دیده بود:چیکارش هستی؟

داداشش؟باباش؟دوستش؟

اینا اصن مهم نیس فقط هرکاری بگم بکنی ولش میکنم میبینم هرکی هس خیلی واست مهمه

منکه فقط به گردن لوکه چاقو روش بود خیره شده بودم فقط باسرم حرفشو تائید میکردم واقن شوکه شده بودم چرا لو واسم مهمه

لوزمزمه میکرد:سهوناا ب.به پل.پلیس زنگ بزن خودتو درگیر ن.نکن خواهش میکنم فقط کمکم کن

واقن نمیدونستم چیکا کنم ازیه طرف نگران لو بودم ازیه طرفی هم به حرفای مرد اعتماد نداشتم ناگهان فکردی بسرم زد و لبخند خبیثانه ای

رو لبام نقش بست لو و مرد متعجب ازاین کارم بهم خیره شدن و من بااون لبخند جذابم دستامو تو جیبم کردم و به سمتش حرکت کردم ......

خب فردا ایشالا قسمت دوم آپ میکنم امیدوارم خوشتون بیاد

نظر فراموش نشه




طبقه بندی: Sugary mare STORY، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 تیر 1394 توسط Shadi | نظرات()
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:56 ب.ظ
Wow that was strange. I just wrote an extremely long comment but after I clicked submit my comment didn't appear.
Grrrr... well I'm not writing all that over again. Anyhow,
just wanted to say fantastic blog!
Ki.ki
شنبه 8 اسفند 1394 09:09 ب.ظ
عالى
پاسخ Honey.P :
parisa
سه شنبه 30 تیر 1394 01:28 ق.ظ
خخخخ...نترکی سهون
وااای ینی چیکامیخااادبکنه...من که منتظرقسمت بعدم...
قشنگ بودمررررسی
پاسخ Honey.P :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید