تبلیغات
KPOP BOOK - My everything ep-4
KPOP BOOK
سلام دوستای گلم...
اومدم با پارت چهارم...
از اونایی كه حمایت میكنن داستانو ممنونم...این فیك قبلا توی صفحه ی فیسبوك و سایت asian fanfics آپ میشد و طرفدارای میلیونی داشت...
امیدوارم حمایتم كنید تا از گذاشتنش نا امید نشم و تا آخر ادامش بدم...
كسایی كه خواننده ی خاموش هستند بدونن كه با این كار باعث میشن من مثل قبل دوست نداشته باشم آپ كنم...
یه نكته اینكه من یه مترجم زبان كره ای لازم دارم...
میخوام بهم كمك كنه تا فیكو ترجمه كنم،هر كسی خودش میتونه یا كسیو میشناسه لطفا بهم اطلاع بده...
بهرحال بفرمایید،امیدوارم فعلا لبخند رو به لباتون بیارم...


بفرمایید ادامه

حرفشو تموم نکرده بود که سوسکه بصورت عجیبی بال درآوردو از روزمین بلند شد که با داد سهون مغزم هشدار فرارو داد...

سهون:یا امام زاده هوشنــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!بال داره...فرار کنیننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!

و هجوممان به سمت در همانا و جیغو جاغمانم همانا....

...

با سرعت نور پریدم بیرون خونه توی حیاط بقیم اومدن پیشم!

دی او:آقای بیون کو؟

یونا:بابا از سوسک نمیترسه!

چانیول:وای خدا نزدیک بود از پله ها با مغز بخورم زمین به فنا برم...

بكهیون:به فنا نری چیکار میکنی پس؟

به سهون نگاه کردم جلوی در ورودی ایستاده و دستش روی معدش بود...سریع رفتم پیشش اما بقیه نیومدن!

لوهان:سهون؟سهون حالت خوبه؟

سهون:خوبم...فقط یکم درد گرفت!

لوهان:میخوای بریم دکتر؟

سهون:نه نه...لازم نیس!

نگاش کردم معضب بود!

سهون:ام...بریم پیش بقیه!

خواست بره که دستشو گرفتم!

لوهان:نباید به من یه توضیحایی بدی؟

سهون:چی میخوای بدونی؟

لوهان:چرا هربار که میومدم اونجا تا قهوتو بخورم اونجوری به من زل میزدی!

سهون:...

لوهان:نکنه گ.ی هستی؟

سهون:ایش...نه باووو چندش!

لوهان:پس چی؟

سهون:راستش تو شبیه یکی از دوستای بازیگرمی!

لوهان:یه دوست؟

سهون:آره توی فیلم بازگشت به بیست سالگی بازی میکرد!فیلمای دیگه ایم بازی کرده ولی اون آخرش بود دیگه!

لوهان:کدوم نقشش؟

سهون: Xiang Qian Jin

لوهان:ایش کجاش شبیه منه؟

سهون:اتفاقا خیلی شبیهین!

لوهان:من از اون خیلی باحال ترو خوشگل ترم!

زیر لب حرف زد که من شنیدم!

سهون:شتر تو خواب چی میدید؟

لوهان:آلبالو میدید...

سهون:بروباوووو!

لوهان:بهرحال...بهم بگو چرا جوری رفتار میکردی که انگار نمیتونی حرف بزنی؟

سهون:چون دوست نداشتم به کسی توضیح بدم!

لوهان:توضیح؟

سهون:از همون اولم مشخص بود که پولدارم!راستش من عاشق قهوه درست کردنم...فقط هدفم این بود که بتونم قهوه درست کنم هر روزو هر روز...

نگاش کردم...پسر ساده ای بود...یجورایی شخصیت آرومی داشت....

چانیول:جیـــــــــــــــــــــــــــــــــغ!لوهان بدبخت شدیم!

برگشتم طرفشون!سریع رفتم کنار چانیول!

لوهان:چی شده؟

دی او:همون پسر 30ساله کی بود اسمش...آهان چویی ....الان زنگ زد بدبخت شدیم!

سهون:چی میگفت حالا؟

چانیول:گفته چون آقای بیون که سرمایه گذار اصلیه بیخیال شده اونم سرمایشو پس گرفته!

لوهان:ای بابا!

بكهیون:هه...توروخدا بابا باچه هدفی گفت منو سهون بیایم پیش شما کار کنیم اخه؟

یونا:دیگه دیره واسه این حرفا...الان شما باید به فکر راضی کردنش باشین!

دی او:طرف بزور راضی شد الان بریم پیشش دیگه صددر صد بیخیال شده!

یونا:میخواین من حلش کنم؟

چانیول:چطوری؟

یونا:خانومارو دست کم گرفتینا!

بكهیون:اهوووووووووع شما خیلی بیجا کردی ...اصن چرا اینجا وایسادی برو تو خونه ببینم!

{یعنی غیرت بكهیون تو حلقتون گیر کنه ...خب؟....}

یونا:واه...چرا خب؟

سهون:بروبالا ببینم اه!

یونا با صدای نیمچه بلند سهون ترسیدو رفت تو خونه!

دی او:چه غیرتی...

سهون:شمام چشمات خوب میچرخه ها...

بكهیون:دی او بااینکه الان دیگه باید باهم رفیق باشیم بگم که بعدا دیرنشه واسه جمع کردنش...نبینم ...نشنوم...نفهمم...بری تو کار مخ زنی این آبجی ما...

دی او:خخخ من غلط بخورم!

سهون:بیخیال...الان دیگه اونجا شرکت مام هست...باید بفهمیم چیکار کنیم!

دی او:خب...ام راستش من شنیدم که چویی گ.یه!

بكهیون:اوه اوه اوه!پس من نمیام!

چانیول:چرا؟

بكهیون:چون منو ببینه عاشقم میشه!

چانیول:بروبمیر باووو!

لوهان:خب ما که قرار نیس بریم کار اشتباهی بکنیم میریم باهاش حرف میزنیم!

سهون با شیطنتی که تاحالا ازش ندیده بودم گفت:کار اشتباه یعنی چی؟

منم نامردی نکردمو جوابشو دادم...

لوهان:خودتو جمع کن نره خر!

سهون نیشش بسته شد...

منم ادامه دادم:دی او زنگ بزن بهش بگو میخوایم ببینیمش!

گوشیشو از توی جیبش درآوردو زنگ زد به چویی{چویی اسم نداره فقط فامیلیه خخخ}بعداز اینکه باهاش حرف زد...چویی آدرس یه بارو بهش دادو هر5نفر سوار ماشین من شدیمو رفتیم به اون آدرس...

زیاددور نبود همه ساکت بودن که بكهیون سکوتو شکست...

بكهیون:صبرکن ببینم...نکنه همون باری قرارگذاشته که دوتا خیابون دیگه س...؟

چانیول:خب اره...

سهون:ای بابا...اون بار که جای آدمای گ.یه...

لوهان:نکنه نقشه ای داره...

دی او:امیدوارم که اشتباه حدس زده باشم...


خب خوشتون اومد عجقولیا؟؟؟
نظرا فراموش نشه...




طبقه بندی: My everything STORY، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 تیر 1394 توسط Honey.P | نظرات()
foot pain in the arch
سه شنبه 6 تیر 1396 04:09 ق.ظ
Hey very nice site!! Man .. Excellent .. Amazing ..
I will bookmark your site and take the feeds additionally?

I am happy to search out numerous useful information here in the publish, we'd like work out more strategies on this regard, thank you for sharing.
. . . . .
https://alicekotlowski.wordpress.com/2015/07/02/hammer-toe-surgery
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 06:00 ب.ظ
Appreciate the recommendation. Let me try it out.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 09:45 ب.ظ
I'm impressed, I have to admit. Seldom do I come across a blog that's equally educative and amusing, and let me tell you, you have hit the nail
on the head. The problem is an issue that not enough people are speaking intelligently about.
I'm very happy I came across this during my hunt for something relating to this.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید