تبلیغات
KPOP BOOK - My everything ep-2&3
KPOP BOOK
خب دوستان همونطور که قول دادم این از قسمتای بعدی...

نظرررر یادتون نره...

nfn7_photogrid_1436995745539.jpg

بفرمایید ادامه

سرمو بلند کردم!ساکت شدم...نه خفه شدم...این اینجا چیکار میکنه؟

سهون:سلام من اوه سهونم!بابت تاخیرم متاسفم!

بهم نگاه کرد!اونم یجورایی متعجب بود...اون نمیتونست حرف بزنه پس چرا الان...؟

...

آروم اومد نشست کنار بكهیون!گیج شده بودم ...

بیون:خب...داشتی میگفتی پسرم..

لوهان:ام...راستش...خب...

سهون:پدر موضوع چیه؟میشه به منم توضیح بدی؟

سرش پایین بود داشت به میز بینمون نگاه میکرد!

بیون:قراره بری توی یه شرکت کار کنی!

سهون:شرکت؟من کافه ....

بیون:سهون تو به من قول دادی!

سهون ساکت شد مشخص بود که علاقه ای به کار کردن با من نداره!

بكهیون:خب؟آقایون چیکار میکنین؟

چانیول:راستش قبل از اینکه بیایم اینجا ما باهم توافق کردیم که شرطش هرچی که بود قبول کنیم درواقع بهتره بگم چاره ی دیگه ای نداریم یا باید قبول کنیم که شمام باما بیاین توی شرکت یا کلا هرسه نفرمون بیفتیم زندان!که فکر نکنم هیچکدوم علاقه ای داشته باشیم...پس...از نظرمن مشكلی نداره و شرطتونو قبول میکنم پسرتونم که کارشو بلده پس ...فک کنم خوب باشه هم برای شرکت هم پروژه هامون!

بكهیون:فقط خوب نه بلکه عالی!

چانیول:حالا هرچی!

اون دوتا باهم کل مینداختن وگاهی دی او و بیون و دخترش یونام قاطی بحث میشدن ولی من ساکت بودم اونم ساکت بود...زل زده بودم بهش برای اولین بار عصبی بود سرشو بلند کردو زل زد به چشمام ولی زود روشو ازم گرفت!خودشم فهمیده بود که باید بهم جواب پس بده یا شایدم بخاطر این 5دقیقه ای که نگاش کردم معضب شده!خب پس من چی؟دوساله بهم زل زده اونوقت من 5دقیقه هم حق ندارم نگاش کنم؟

بك هیون:آقا لوهان...برادر لوهان...لوهان جان...لووووهان!

لوهان:هان؟چیه ؟بله!

بكهیون:هیچی پسر!چت شد یهو؟

لوهان:ببخشید متوجه نشدم داشتم فکر میکردم...ببخشید!

بكهیون:به داداش من اره شیطون ؟نکنه خبریه؟!

ابروهاشو با شیطنت بالاو پایین دادو با شونه هاش همش میزد به سهون و سهون هم همش زیر لب یه چیزایی میگفت که مشخص بود فحشه!

واه...نکنه جدا گ.ی باشه!الان اینام فک کنن گ.یم!یا خدا ابروم شسته شد رفت رو طناب خشک بشه!

بك هیون:خخخخ لوهان نکنه گ.ی که اینجوری به داداش من زل زدی!هی...بیخیالش شو اون دخترارو دوس داره!

چانیول:آخی نازی!نه تو رو خدا بیاد عاشق یه پسر بشه!لوهان بخدا شیرمو حلالت نمیکنم اگه از اینکارا بکنی!

همه نیششون بسته شد!شیرش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

چانیول:ام...منظورم اینکه...خب...ام...یعنی...یعنی اینکه میکشمت!

یونا لبخند ملایمی زدوگفت:بهتره بیخیال شین!این بحثا جلوی یه دختر یکم زیادیه!

بكهیون:اوه بله پرنسس خانوم!

یونا:دیوونه...ام...سهون یعنی تو دیگه از فردا میری شرکت؟

مگه من قبول کردم که اینا قرار فردارم گذاشتن؟!{زمانی که لوهان تو هپروت بود اره}

سهون:خب اونوقت باید چیکار کنیم؟

چپ چپ نگاش کردم که خجالت بکشه...بدبخت تا منو دید که دارم نگاش میکنم گرخید از ترس!

لوهان:فردا میاین باهم صحبت میکنیم!

همون موقع چانیول با خنده دستشو گذاشت پشت کمرم فک کردم مثلا میخواد بازار گرمی کنه ولی همون موقع یه نیشگون ناجور از پهلوی سمت راستم گرفت!

لوهان:ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!خدا لعنتت كنه!

Ep.3



بیون:چی شده؟

به چانیول نگاه کردم لبخندی که به لب داشتو میشناختم!یجورایی با لبخندش میگفت ببند تا نبستمش...البته منظورم دهنه خدایی نکرده منظورم چیــــــــــــز نبود!

چانیول{با نیشخند}:لوهان جان چی شد؟

آروم سرشو آورد بغل گوشمو ادامه داد:بلند شو دیگه الان تهیه كنندگان شروع میشه تیکه حساسه لامصب!

منم متقابلا رفتم نزدیکشو گفتم:تهیه كنندگان مهمه واست یا شرکت بابا؟

چانیول:هرچیزی سر وقتش خب...الانم فعلا دارا واسم مهمه!

با تاسف بهش نگاه کردم دوباره لبخند ناجور زد و ابروشو بالا داد که یعنی ایندفعه  یه بلای ناجورتری سرم میاره!

بكهیون:ببخشید...برادرا شما همیشه عادت دارین توی جمع پچ پچ کنین؟

لوهان:نه بكی جون راستش داشت راجب مسئله ی مهمی حرف میزد!

چانیول:آره واقعا مهم بود!

سهون:چی مثلا؟

ای بلند شم بزنم لهش کنما...چانیول ذلیل نشی هـــــــــــــــــــــــــی

لوهان:داشت راجب به حاجی آقایی صحبت میکرد که تازه رفته مشهد داشت میپرسید به کسی که میره مشهد زیارت چی میگن!

سهون:مشهدی میگن!

چانیول حواسش نبود بلند گفت:ای جووووووووووووووووونم مشهدی دارااااا!

همون موقع ناخداگاه یکی محکم زدم تو پهلوش که یعنی ببند!

چانیول:یاحسیــــــــــــــــــــــــــــــن مظلوم!

یونا:واه چانیول چی شد؟

دی او:ام ...هیچی....

یونا:واه خب چرا نمیگی!

دی او که نمیدونست چی بگه سعی کرد خونسرد باشه ولی درواقع چانیول رو جوانمرگ{خدانکنه}کرد...

دی او:خخخ...هیچی چانیول مشكل هضم غذا داره بعضی اوقات یهو دسشوییش میاد!

بكهیون زد زیر خنده

چانیول:کوفت!دروغ میگه!

بكهیون:الان میگم بیاین برات نبات آب نمک بیارن که خوب بشی!

چانیول:جناب انیشتین آب نمک واسه غرغره س !

دی او:اره براش شربت آلبالو بیارن!

یونا:تو هنوزم عاشق آلبالویی؟

دی او:اره خب...ولی آدم یوبس میشه!

لوهان:عجقم معدت کشش هضم اون همه غذارو نداره خب!

سهون:خب غذامیخوری؟خوشبحالت!

دی او:خخخ حالا چرا خوش بحالم!

سهون:من معدم مشكل داره اگه مراقب نباشم مجبورم عمل کنم!

دلم براش سوخت زیاد حرف نمیزد ولی وقتی حرف میزد آدم نمیتونست نگاش نکنه!


لوهان:خب چرا واسه همیشه عمل نمیکنی؟

سهون:چون نتیجش مشخص نیس...

بكهیون که تا اونموقع داشت یواشکی واسه چانیول چشمو ابرو میومد که یعنی آره تو زود زود دستشوییت میگیره لبخندش محو شدو سرشو انداخت پایین...آخه مگه میشد که بخاطر عمل بمیره؟

سرمو انداختم پایین دلم میخواست الان میتونستم از قهوه هاش بخورم که با درد شدیدی توی پهلوم جیغ کشیدم!

لوهان:جیـــــــــــــــــــغ بنفش!

سهون با صدای جیغ ناگهانی من از روی مبل پرید هوا {یعنی واقعا پریدا ...نه اینکه سریع بلند شه...پرید}

سهون:چـــــــــــــــــــــــــــــی شد؟

چانیول:اندر بد بــــــــــــــــــــــود؟

دی او:چیکارش کردی میمــــــــــــــــــــــــــون؟

بكهیون:یکی بگه چی شـــــــــــــــــــــــــــــد؟

همه داشتیم از ترس سکته میزدیم من از این نیشگون چانیول ولی اونا از جیغ نارنجی من!

که با صدای یونا همه از جا پریدیم!

یونا:یا جــــــــــــــــــــــــــــــد سید مراد سوســــــــــــــــــــــــــــک!

با شنیدن اسم سوسک پریدم روی مبل چانیول که به همون دست غش کرد بزور کشیدمش روی مبل بكهیونم رفت پشت باباش بغل یونا که همچنان جیغ میزد!

سهون:خفه شیـــــــــــــن!

همه ساکت شدن!

سهون:بابا یه سوسکه!آروم باشین...

نگاش کردم چپ چپ نگام کرد خجالت کشیدم!روی مبل بودم کوسنشم بغلم بود بازوی چانیولم گرفته بودم اون بدبختم گرخیده بود!

بكهیونم از شدت آدرنالینش قرمز شده بودو همش بالا پایین میپریدو فوت میکرد انگار میخواست بره مبارزه داشت گرم میکرد!

یونام دستاشو جمع کرده بودو سرش پایین بود!

سهون نزدیک سوسکه شدوگفت:واقعا که...این یه سوسکه...یه سوسک که...

حرفشو تموم نکرده بود که سوسکه بصورت عجیبی بال دراوردو از روزمین بلند شد که با داد سهون مغزم هشدار فرارو داد...

سهون:یا امام زاده هوشنــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!بال داره...فرار کنیننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!

و هوجممان به سمت در همانا و جیغو جاغمانم همانا....

فعلا روال همینه ولی یهو جوری میشه از تعجب غش كنید...مرسی خوندید...منتظر نظراتونم...

فعلا...




طبقه بندی: My everything STORY، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 تیر 1394 توسط Honey.P | نظرات()
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 07:00 ب.ظ
I will right away take hold of your rss as I can not find your email subscription link or newsletter service.
Do you've any? Please let me realize in order that I
could subscribe. Thanks.
Raya
جمعه 26 تیر 1394 05:01 ق.ظ
Kkkkk kheyli khande dare
Vase bare dovomam khondamesh hahaaaa
Nevisande kocholoye man
پاسخ Honey.P : میسیییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید