تبلیغات
KPOP BOOK - My everything ep-1
KPOP BOOK
سلام
با قسمت اول فیك همه چیز من اومدم...
امیدوارم خوشتون بیاد و اگه انتقادی هست لطفا بهم بگید...
واما درباره ی شخصیت ها...
شخصیت ها یه جورایی فرق دارن...
مخصوصا دی او جان...
ژانرشم این نمیمونه...
امیدوارم خوشتون بیاد...

nfn7_photogrid_1436995745539.jpg

تغییر مسیر دادمو روبه شرکت رفتم!دی او یک از بهترین دوستای منو چانیول بود!وقتی بابا مرد منو چانیول خیلی سعی کردیم شرکتو سرپا نگه داریم!که دی او کمکمون کرد از اون موقع این شرکت مال ما سه نفر شد!چانیول برادر کوچیکترم بود یه سال تفاوت سنی داشتیم ولی اون هنوز تو عالم بچگی بود!همش تو فکر بازی کردنو....آقای بیونم یکی از سرمایه گذارای اصلی بود که واسه پروژه ی ساخت مرکز خرید توی چین بهش احتیاج داشتیم که دقیقا لحظه ی آخر سرمایشو پس گرفتو کل پروژه خوابید ومایه عالمه قرض دار شدیم!

به شرکت رسیدم!اتاق ما سه نفر طبقه ی 12بود!خودمون خواستیم که منشی توی اون طبقه نباشه!البته دی او شدیدا مخالف نظر منو چانیول بود چون همش تو فکر دخترا بود مام برای اینکه منصرفش کنیم یه منشی که سنش49سال بودو شبیه توپ قل قلی بودو انتخاب کردیم بیچاره دی او وقتی دیدش به تشنج افتاد از ترس!که دیگه خودش رضایت داد تا بیخیال بشیم!واسه همونم هرکسی که میخواست بیاد توی شرکت از طبقه ی اول نگهبان هماهنگ میکرد!

سوار آسانسور شدم موسیقی ملایمی در حال پخش بود!که به طبقه ی آخریعنی طبقه ی خودمون رسیدم!

تا در طبقه رو باز کردم دی او و  چانیولو دیدم که داشتن روی مبل تخمه میخوردن و تی وی نگاه میکردن...این دوتا درست بشو نبودن اصلا اونم توی این وضعیت!

به تی وی نگاه کردم یه پسره داشت به یه دختره نزدیک میشد تا بوس.ش کنه...خندم گرفت چون که چانیول داشت بلند میخندید،دی او هم آب دهنش راه افتاده بود!

رفتم جلو تی وی و خاموشش کردم!

دی او:اهههههههه بزارش لحظه حساس بود!

چانیول:دوساعته منتظر همین تیکه بودم بزارش!

لوهان:ای بابا...غلط خوردین مگه ساعت 7 قرارنداریم؟

دی او:اوه اوه بیابشین تا واست بگم!

نشستم که دی او شروع کرد!

دی او:خب...من با هزار زحمت قرارو گذاشتم طرف خیلی عوضیه تاحالا چندتا شرکتو ترکونده که الانم پست ما بهش خورده...ولی متقاعدش کردم که مارو برای یکبار ببینه!راجبشونم تحقیق کردم دوتا پسر داره یکیم دختر ولی مثه اینکه با یکی از پسرا مشکل داره و اون پسرم فامیلیشو عوض کرده{جوگیر...} واز خونه رفته که میگن دوباره برگشته !ولی گفت که یه شرط داره که اگه باهاش موافقت کنیم سرمایشو پس نمیگیره!

چانیول:فک کنم شرط سختی باشه ولی هرچی که بود باید قبول کنیم!

لوهان:ساعت 7شد بیاین بریم باید امشب درستش کنیم...

از ماشین پیاده شدیم همه باماشین من اومدیم!

زنگ زدم در با صدای تیکی باز شد ...خونه ی فوق العاده بزرگی بود حیاطش کلا درخت بود...{درکل شما فک کنین خیلی بزرگ بوده چون حسش نبود توضیح بدم خخخ}

وارد خونه شدیم یه مستخدم خوش آمد گفت و همراهیمون کرد به جایی که باید بیون رو میدیدیم!

وارد یه سالن بزرگ شدیم که مستخدم گفت منتظر بمونیم روی مبل نشستم و به دیزاین خونه نگاه کردم ساختمون نقشه ی عالی داشت دیزاین ساختمونم عالی تر...!

-سلام...

به طرف صدا برگشتم!یه دختر بود!

-من یونا هستم دختر کوچیک خانواده...

اومد نزدیک و بهمون دست داد!خودمون رو بهم معرفی کردیم به دی او رسید بهش نگاه کردم قیافش متعجب بود ولی یونا یه لبخند به لب داشت!

یونا:سلام دی او...

دی او:یونا...تو...اینجا...

یونا:خیلی وقته ندیدمت!

دستشو از دست دی او کشید بیرون که تازه متوجه آقای بیون شدم!

لوهان:سلام آقای بیون

بیون:سلام پسرم..بشینید!...یونا...بگو برادرات سریع بیان!

روی مبل نشستیم یونا هم رفت!

بیون:خب...اینکه اومدین اینجا یعنی شرط منو قبول کردین؟

چانیول:آقای بیون...اومدیم شرطتونو بشنویم اون شرکت پدرم بوده باید یجوری سرپا بمونه!

بیون خنده ای کردو گفت:بنظر پسر باهوشی میای...

چانیول:شما لطف دارین!

بیون:ولی شرط من سرجاشه!اگه موافقت کنین شرکتتون مشکلی پیدا نمیکنه یجورایی پیشنهادم به نفع همه س !

لوهان:بله...خب..اون چیه؟

بیون:درمورد پسرامه که هر دوتاشون از این شرط خبری ندارن!

همون موقع یه پسر خوشگل با یونا اومد داخل!

-:سلام خوش اومدین بابت تاخیرم متاسفم!من بیون بك هیون هستم!

اومد نزدیکمون و باهامون دست داد!به چانیول که رسید موزیانه گفت:من شمارو جایی ندیدم!

چانیولم با قیافه ی حرصی گفت:چرا آقای بك هیون قبلا خیرتون بهمون رسیده!

بك هیون خندید:خیر؟

چانیول:بله سر پروژه ی تایوان...بصورت عجیبی یکی از شرکامون سرمایه گذاریشو بیخیال شدو اومد با شما سرمایه گذاری کرد!

بك هیون:اهان...ههههه...حالا فهمیدم که چرا برام آشنایین!

با خنده رفت روی یکی از مبلا نشست

بیون:برادرت؟

بك هیون:میاد!

بیون:خب تا پسرم میاد بهتره بگم شرطم چیه!

لوهان:بله...

بیون:شرکت شما یه شرکت پروژه های ساختمانیه!و یجورایی فک میکنم بخاطر سه تا رئیسش میشه گفت شرکت جوونیه وموفق!

موفقش کجابود؟ولی خب برای ادبم که شده گفتم:شما لطف دارین!

بیون:خب یکی از پسرای من معماره...این خونه هم نقشه ش مال اونه!وبك هیون پسرمم طراح داخلی خونه خونده که همه ی وسایل به سلیقه ی اونه...

لوهان:ام...خب کارشون عالیه!من خودمم معمارم و واقعا بابت نقشه ی خونه جذبش شدم!

چانیول:منم که طراحی خوندم و خوبه!

چانیول سرد گفت که باعث شد بك هیون بلند بخنده:فقط خوبه؟؟؟؟ههه !کار من حرف نداره!

بیون:ههه پسرا بزارین بگم!خب...من میخوام پسرام بیان توی شرکت نه به عنوان رئیس اصلی بلکه به عنوان یه معاون واسه هرکدومتون!دخترمم چون توی این چیزا سر رشته نداره میتونه با دی او کار کنه!

دی او:یاخدا!

یونا:چیزی شده؟

دی او:ام...نه نه...هیچی!

بك هیون:پدر داری میگی من زیر دست چانیول بشم؟

چانیول:باید کار یاد بگیری خب!

بیون:متاسفانه آره!باید یاد بگیرین که خودتون از پس خودتون بربیاین!

لوهان:ولی...

بیون:من نمیتونم مجبورت کنم ولی الان جواب میخوام!

لوهان:خب...فک کنم...ام...من موافقم!

چانیول:این تنها راهه...پس منم نظرم اینکه اینکارو انجام بدیم!

دی او:منم که بگم نه فرقی نداره!

من باید اونیکی پسرشو میدیم...

لوهان:خب...ام من باید راجب کار با پسرتو...

-سلام!

سرمو بلند کردم!ساکت شدم...نه خفه شدم...این اینجا چیکار میکنه؟

سهون:سلام من سهونم!بابت تاخیرم متاسفم!

بهم نگاه کرد!اونم یجورایی متعجب بود...اون نمیتونست حرف بزنه پس چرا الان...؟




...

خوشتون اومد؟موضوعش بد نبود؟





طبقه بندی: My everything STORY، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 تیر 1394 توسط Honey.P | نظرات()
How much does it cost to lengthen your legs?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:43 ق.ظ
What i do not realize is in truth how you are no
longer really much more smartly-preferred than you might be now.
You are so intelligent. You recognize therefore significantly
in the case of this matter, produced me in my view imagine
it from so many varied angles. Its like men and women are
not fascinated except it is one thing to do with Woman gaga!
Your individual stuffs great. At all times take care of it
up!
http://gainfulicon1929.exteen.com/20150624/hammer-toe-fusion-recovery
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 12:00 ب.ظ
Thanks for one's marvelous posting! I seriously enjoyed reading it, you're a great author.
I will remember to bookmark your blog and will often come
back very soon. I want to encourage continue your great job, have a nice holiday
weekend!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 04:05 ب.ظ
I'd like to thank you for the efforts you have put in writing this website.
I really hope to see the same high-grade blog posts by you later on as well.
In truth, your creative writing abilities has encouraged me to get my own site
now ;)
پاسخ Honey.P :
Raya
جمعه 26 تیر 1394 04:52 ق.ظ
Wooooww Aliii bod hamsarammmm
Fighting
پاسخ Honey.P : میییییییییسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید