تبلیغات
KPOP BOOK - (SOMEONE CALL THE DOCTOR(14
KPOP BOOK
سلام عجقولیای من...
خوفید؟؟
ببخشید دیر آپیدم مشكلی برام پیش اومد.
هانی اومده با قسمت ١4


بفرماییید ادامه...

از چیزی كه ممكن بود با دیدنش اتفاق بیفته میترسیدم...گفتم:
- خیلی سرم شلوغه...متاسفانه نمیتونم...
- اوپا مطمئن باش فقط نیم ساعت طول میكشه...امروز ساعت 5 تو كافی شاپ  همیشگی منتظرم...
و بعد صدای بوق های ممتد توی گوشم پیچید...دستام از شدت استرس میلرزید...اون روزو به یاد آوردم...روزی هیچوقت یادم نمیره...اون روز مثل همیشه نبود...یه روز عادی نبود...با بیقراری روی صندلی نشسته بودم و عكسش خیره شده بودم...اینكه مدیرمون گفت بخاطر ستاره شدن باید تمام زندگیمو زیر پابذارم سخت ترین اتفاق زندگیم بود...قلبم داشت هزار تیكه میشد...اینكه مجبور بودم بخاطر اون آدم خودخواه پاروی قلبم بذارم خیلی عذابم میداد...ترس از دست دادنشم بدتر...
فلش بك:
با دستایی لرزون در كافی شاپو باز كردم... دلم نمیخواست بهش بگم اما هیچ چاره ای برام نمونده بود...از دور به لبخندهاش نگاه كردم...لبخندی كه همیشه باعث قوت قلبم بود...همیشه باعث شادیم میشد حتی وقتی تو بدترین وضع بودم...توی دلم به خودم بدوبیراه میگفتم...الان با خودش فكر میكرد كه یه آدم چجور میتونه اینقدر عوضی باشه كه اینطور با كسی بهم بزنه...راستش اشك توی چشمام جمع شده بود اما نمیخواستم اون ببینه...صورت سردی به خودم گرفتم و روبروش نشستم...لبخند خیلی شادی روی لبش بود:
- سلام اوپا...امروز چقدر خوشتیپ شدی؟؟خبریه؟؟
اما بادیدن صورت سردم خندشو خورد...به آرومی گفت:
- او...او..پاا...چیزی شده؟؟
اخمی كردم و گفتم؛
- ببین رایا...امروز اومدم اینجا هم خودم و هم تورو راحت كنم...
با تردید گفت:
- منظورت چیه؟؟اوپا چیزی شده؟؟من ناراحتت كردم...
- چیزی نشده فقط اینجام بهت بگم ما...
از گفتن این كلمه تردید داشتم:
- باید جداشیم...
از صورت بهت زدش میشد به راحتی فهمید كه خیلی گیج شده...اشك توی چشماش جمع شد...با بغض گفت:
- اوپا من كار هق اشتباهی هق هق كردم...؟؟
مطمئن بودم اگه بخوام اونجا بمونم از شدت ناراحتی همراهش گریه میكنم...میخواستم فراموشم كنه...این هم برای اون خوب بود هم من...اما منه احمق(دور از جونت)منه خودخواه...منه عوضی...رایا منو ببخش،دوستت دارم ولی تو باید خوشحال باشی...لطفا بدون من یه زندگی شاد داشته باش...به سردی گفتم:
- نه ولی من دیگه نمیتونم باهات باشم...متاسفم...
و از جام بلند شدم و تا جایی كه میتونستم خودمو ازش دور كردم...
.........
هانی:
بعد از خوردن صبحانه ی مختصری تصمیم گرفتم برم تو حیاط برای ورزش ولی تنها كاری كه قرار نبود انجام بدم ورزش بود...به شدت فوضولیم گل كرده بود ببینم كریس چه مشكلی داشته...اون همیشه سرخوش و جدی بود...البته خوب كه فكركردم فهمیدم فقط زمانی كه منو آزار میده سرخوشه...به آرومی از پله ها پایین رفتم و قبل از خارج شدن از خونه كل خونه رو برانداز كردم...حتی ١پشه هم توش پر نمیزد...زیر لب گفتم:
- ای باباووو اینجا خونست یا قبرستون...؟؟مگه میشه یكی از اون 12 تا حداقلش نباشن...؟؟
سرمو انداختم پایین تا از درخارج بشم كه با سر رفتم تو شونه یه نفر سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه كردم و با دیدنش خشكم زد:
- لوهان شی ببخشید اصلا ندیدمتون...
صورتش به شدت رنگ پریده بود...انگار از یه چیزی ناراحت بود...شایدم یه اتفاق بد افتاده بود...بدون توجه به من سرشو پایین انداخت و رفت داخل...میخواستم به راه خودم ادامه بدم ولی واقعا نگرانش بود...دنبالش رفتم تا اینكه روی یكی از كاناپه ها نشست...احساس میكردم یكم بغض داره...كنارش نشستم اما اصلا عین خیالش نبود...نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
- لوهان شی چیزی شده؟؟حالتون خوبه؟؟
اما باز چیزی نگفت...به روبروش خیره شده بود...دستمو جلوی چشماش تكون دادم و اون لحظه بود كه متوجه من شد...به آرومی گفتم:
- لوهان شی خوبید؟؟رنگتون پریده!مشكلی پیش اومده؟؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- جای نگرانی نیست...من...
خواست حرفی بزنه كه صدای شخصی از تو اتاق اومد و تائو با قیافه ی داغون اومد از اتاق بیرون...صورتش اونقدر خنده دار بود كه نتونستم جلوی خودمو بگیرم...اخمی كرد و گفت:
- هانی شی شما میدونید این كریس چشه؟!
صورتمو توی هم دادم و گفتم:
- نه مگه من باید بدونم...؟؟اصلا به من چه ربطی داره؟؟
تائو قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:
ـ اسم منو که تا صبح صدا نمیکرد...اسم شما بود...تا صبح از دستش دیوونه شدم...میشه لطفا ببینی چه مرگشه؟؟(مرررسی واقعا...بی ادببب...)
با تعجب گفتم:
ـ اسم من؟جدا؟؟هاها حتما شوخی میکنی؟؟
تائو با اخم ترسناکی گفت:
ـ من با کسی شوخی ندارم مخصوصا تو...
و با عجله وارد یکی دیگه از اتاقا شد...پوفی کشیدم و دوباره به لوهان شی نگاه کردم...نمیدونم مشکلش چی بود...صورتش مثل آدمای ماتم زده بود...به آرومی گفتم:
ـ لوهان شی شما همینجا بمون تا من بیام...میخوام راجع به یه چیزی باهاتون صحبت کنم...
لبخندی زدم و از کنارش بلند شدم...با خودم گفتم:
ـ دقیقا راجع به چی صحبت کنی؟؟
نگاهی به در انداختم...تردید داشتم وارد بشم یا نه...نفس عمیقی کشیدم و دلمو زدم به دریا...همزمان با باز کردن در خودمو برای هرچیزی آماده کرده بودم...مخصوصا اره برقی...اتاق خیلی تاریک بود و اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم کریس شی بود...اونم بدون لباس...خواستم از ترس و بیشتر خجالت فرار کنم که دوباره صدام زد...نگاهی بهش انداختم اما انگار خیلی گیج بود...به آرومی از پشت سرش رفتم یکم نزدیک تر و گفتم:
ـ کریس شی خوبید؟!
یهو برگشت سمتم...مثل چوب سیخ وایساده بودم...آروم چندثانیه نگام کرد...از تعجب زبونم بند اومده بود...بدون اینکه بذاره من تکونی به خودم بدم دستمو کشید و کاملا افتادم روش...اون لحظه در عرض یه ثانیه ضربان قلبم به هزار رسید...به چشمای براقش نگاه کردم و آب دهنمو قورت دادم...به صورتم نگاه کرد و لبخند زد...تازه فهمیدم اصلا مست نیست اما خب چرا اینکارو با من میکرد؟؟سعی کردم نفسمو حبس کنم تا نفهمه چقدر ترسیدم...اخمی کردم و خواستم بلند شم که مچ دستمو گرفت و برگشت روم...با خودم گفتم:
ـ هانی آروم باش آروم...
اما هیچ راهی نبود که بتونم خودمو آروم کنم مخصوصا الان که...که لباس تنش نبود...خیلی ترسیده بودم یا شایدم بخاطر استرس بود...چشمامو ازش دزدیدم و با لکنت گفتم:
ـ کریس شی...میشه از روم بلند شی...؟؟
پوزخندی زد و دوباره بهم خیره شد...بعد از چند ثانیه که نفسمو حبس کردم شروع کرد خندید...اخمی کردم و دستامو تکون دادم تا بلکه راهی پیدا بشه که از زیر دستش دربرم...اما مچ دستم توی دستاش زندانی بود...خیلی آروم گرفته بود اما هیچ راه فراری نداشتم...دوست داشتم گریه کنم...نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
ـ ولم کن...زود باش وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی...
بازم پوزخند زد با حرص گفتم:
ـ هی نخند خمیر دندون مارک گرونه...پــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــو زووووووووود...تو به چه جرعتی اینکارو میکنی؟؟پاشووووو...
به آرومی و با یه لحن عجیب گفت:
ـ استرس داری؟؟
با این سوال فقط به چشماش خیره شدم...اصلا حرفم نمیومد...باز خندید:
ـ داری چون قلبت داره تند میزنه...
با چشمام که از شدت تعجب بیرون زده بود بهش نگاه کردم...خدایا یعنی کسی نیست منو نجات بده؟؟آروم موهامو از رو صورتم کنار داد و گفت:
ـ هانی میخوام یه چیزی بهت بگم...
با اخم بهش خیره شدم...هیچ جوابی نداشتم بدم فقط از ترس داشتم مثل بید میلرزیدم و مطمئن بودم که اون فهمیده...لبخند جذابی زد و گفت:
ـ بگم؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ تو هنوز مستی؟؟اگه نیستی فکرکنم دیوونه شدی...زود باش از روم بلند شووو...کی بهت اجازه داده با من اینوری رفتار کنی؟؟هااا؟؟فکرکردی من مثل بقیه ی دخترام؟؟تا یه بلایی سرت نیاوردم پاشو...
اما دیگه نتونستم حرفی بزنم...از گرمای چیزی که حس میکردم نتونستم چیزی بگم...کریس شی...اون...اون داشت...داشت منو میبوسید...
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ایون آه:
طبق معمول برای شنا رفتم...مایومو پوشیدم و خواستم بپرم تو آب که جونگین شی رو از دور دیدم...از خجالت داشتم آب میشدم آخه چرا هربار که من میام اینجا اونم میادش؟؟نگاهش به سرتا پاش انداختم...اندام خیلی جذابی داشت که پوست تیرش جذاب ترش میکرد...اما من داشتم واسه چی این فکرا رو میکردم؟؟سعی کردم بهش توجه نکنم اما با دیدن مجله های رو زمین نزدیک بود از خجالت غش کنم...چند تا از مجله های پورن رو زمین بود که عکس بهترین مدلا روش بود...آب دهنمو قورت دادم و به جونگین شی خیره شدم که با یه چشمک منو از اون حالت بیرون آورد...قلبم خیره بد میزد اگه اون مجله ها برای اون بود پس باید هرچه زودتر از دستش فرار میکردم...لباسامو پوشیدم و خواستم برم که جونگین شی متوقفم کرد...سرفه ای کردم و گفتم:
ـ چیزی شده؟؟
دستاشو به حالت شناتکون داد و گفت:
ـ نمیخوای شنا کنی؟؟
آروم گفتم:
ـ یکم سرده میترسم سرمابخورم صدام خراب بشه....برم تو بهتره...
لبخندی زد و من بهمراه 2 تا پام دوتای دیگه قرض کردم و از اونجا دور شدم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدام به ساعت نگاه میردم تا 5 هنوز 2 ساعت مونده بود...سکوتی فضای خونه رو پرکرده بود...نمیدونستم بچه ها کجان...هرچند ثانیه یکبار به ساعت نگاه میکردم...باورم نمیشد فکرمیکردم که فراموشش کردم اما هنوز برای دیدنش لحظه شماری میکردم...نمیدونم چرا اما دلم میخواست این دوساعت هرچه زودتر بگذره و برم و ببینمش...همیشه با خودم میگفتم اگه باز باهاش روبرو شدی مثل یخ سرد باش اما با شنیدن صداش بازم مثل همیشه جادوم کرد...توی همین فکرا بودم که در اتاق کریس با صدای وحشتناکی باز شد...هانی شی رو توی پاشنه در دیدم...صورتش قرمز قرمز بود...با دیدن من آب دهنشو قورت داد و گفت:
ـ لوهان شی شما هنوز اینجایی؟؟؟جایی نرفتی؟؟بقیه کجان؟؟نمیخوان بیدار شن؟؟
از سوالای پشت سرهمی که میپرسیدفهمیدم یه چیزی شده...به آرومی گفتم:
ـ هانی شی حالتون خوبه؟؟
لبخند مصنوعی زد و گفت:
ـ آ...آآرره خوبم...چرا بد باشم؟؟خب دیگه من برم بالا...بعدا درباره اون موضوع حرف میزنیم...
 با قدمهایی شبیه دو از پله ها بالا رفت...
چند ثانیه بعر کریس از اتاق بیرون اومد...نگاهی بهش کردم و گفتم:
ـ کریس چیزی شده؟؟
لبخندی زد و موهاشو صاف کرد:
ـ نه چی باید بشه؟؟
به سرتاپاش نگاه کردم و گفتم:
ـ بیچاره کل صورتش قرمز بود...تو هنوز بلد نیستی جلو دخترا لباس بپوشی؟؟
سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:
ـ عیب نداره که بالاخره باهم زندگی میکنیم باید عادت کنن...
سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ هی چی باشه اونا جنس مخالفن...باید درک کنی...
ـ چیو دقیقا؟؟
ـ کریس خوبی؟؟عوض شدیا...
لبخندی زد و گفت:
ـ عالیم...بهتر از این نمیشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم آماده میشدم اونم برای 2 ساعت بعد...میدونستم شاید دیگه منو دوست نداشته باشه...شاید فراموشم کرده...شایدم دوست دختر جدید گرفته و زندگیش به کلی عوض شده اما برام مهم نبود...من هنوزم عاشقش بودم و این چیزی بود که نمیتونستم تغییرش بدم...حتی اگه اون میخواست حتی اگه تموم دنیا منو به فراموش کردنش وادار میکردن من بازم تسلیم نمیشدم...توی آیینه به خودم لبخندی زدم و گفتم:
ـ رایا تسلیم نشو فایتینگ...
....
...
..
..
..
..
.
.
.
.
امیدوارم از این قسمت خوشتون اومده باشه و حالشو ببرید...
یه چیزی درباره داستان انتقادی پیشنهادی چیزی هست بندازید صندوق پست...خخخ شوخی کردم...
حالا سوالا:
1.از کدوم شخصیت وچرا خوشتون میاد؟
2.ادامه رو چجور پیش بینی میکنید؟؟

خب عشقا بازم ببخشید دیر شد... عاشقتونم...بوووووووووووووووووسسسسسسسس......



طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 13 شهریور 1394 توسط Honey.P | نظرات()
What causes painful Achilles tendon?
جمعه 13 مرداد 1396 12:51 ب.ظ
Hello! Do you use Twitter? I'd like to follow you if
that would be ok. I'm undoubtedly enjoying your blog and look
forward to new updates.
foot pain bottom of feet
پنجشنبه 8 تیر 1396 09:15 ق.ظ
Sweet blog! I found it while searching on Yahoo News. Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Thank you
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 07:33 ب.ظ
I like the valuable info you provide in your articles.
I'll bookmark your weblog and check again here regularly. I'm
quite sure I'll learn many new stuff right
here! Best of luck for the next!
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 01:09 ب.ظ
I have read so many posts regarding the blogger lovers
but this post is actually a good piece of writing, keep it up.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 04:32 ب.ظ
Pretty! This has been an incredibly wonderful article.

Thanks for providing these details.
پاسخ Honey.P :
manicure
شنبه 12 فروردین 1396 10:08 ق.ظ
Greetings! I've been reading your blog for a
long time now and finally got the bravery to go ahead and give you a shout out from
Lubbock Texas! Just wanted to mention keep up the excellent job!
پاسخ Honey.P :
neda
سه شنبه 31 شهریور 1394 12:22 ب.ظ
اونی سلام
خسته نباشی
اجی چراادامه ی داستانو رو نمیزارین ؟
پاسخ Honey.P : dust daram ama dalili nadarm
Raya
دوشنبه 16 شهریور 1394 03:41 ق.ظ
اوهوم دوست دارم
پاسخ Honey.P :
Raya
یکشنبه 15 شهریور 1394 08:19 ب.ظ
یاااااا وههههه؟؟!!!
ایییششش خوب دوست دارم
داستانه دیگه...چبلللل هوم؟هوم؟!
پاسخ Honey.P : نووووچ...باشه میدم كارتو بسازه دوست داری؟؟
sana
شنبه 14 شهریور 1394 11:26 ب.ظ
وای بالاخره انتظار بعد از دو هفته به پایان رسید
از شخصیت کای خوشم میاد آقا خودشو کنترل کرده
داستانم که خودت میدونی من دخالتی نمیکنم راستی تو یکی از قسمت ها فکر یکی از اعضا رو نوشتی و گفتی حدس بزنیم کیه اما نگفتی کیه
و خواهشا دیگه داستان انقدر دیر دیر آپ نکن البته میدونم مقصر نت هست اما خب دیگه
داستانو بدون رمز آپ کن
ددوست دارم بووووووووووووووووس
پاسخ Honey.P : عاقا من شرمنده...نشد آپ کنم...
neda
شنبه 14 شهریور 1394 10:50 ب.ظ
واااااااااااااو این قسمتم مثل قسمتای دیگری عالی شده بود
بعد یه وقت طولانی در نهایت گزاشتی
اونی اگه میشه داستانو دیر تر اپ نکن
میدونم کار سختیه یه داستان نوشتن تایپ کردن تو جزئیاتش فک کردن اما لطفا مارو هم درک کن
چون ما وقتی یه داستانو اگه زیاد دوست بداریم پیگیرش میشم
داستانت عالیه
خسته نباشی
موفق بشی
پاسخ Honey.P : آجی بخدا تقصیره من نبود مجبور شدم...
ممنون که دوست داری...

همچنین موفق باشی عزیزم...
sana
شنبه 14 شهریور 1394 11:19 ق.ظ
وای بالاخره انتظار بعد از دو هفته به پایان رسید
از شخصیت کای خوشم میاد آقا خودشو کنترل کرده
داستانم که خودت میدونی من دخالتی نمیکنم راستی تو یکی از قسمت ها فکر یکی از اعضا رو نوشتی و گفتی حدس بزنیم کیه اما نگفتی کیه
و خواهشا دیگه داستان انقدر دیر دیر آپ نکن البته میدونم مقصر نت هست اما خب دیگه
داستانو بدون رمز آپ کن
ددوست دارم بووووووووووووووووس
پاسخ Honey.P : اون لوهان بودش...

دارم یه غلطی میخورم که نیاز به وقت زیادی داره و مجبورم دیر بیام دیه شرمنده...

ممنونم منم دوست دالم
Raya
شنبه 14 شهریور 1394 03:25 ق.ظ
ایش ولی خب چون داسیه عیب نداره
اووومم لوهانم منو ببوسه ها..زیاددد..بیشترم پیشرفت کنه بهتر اهممم
Raya
شنبه 14 شهریور 1394 03:25 ق.ظ
ایش ولی خب چون داسیه عیب نداره
اووومم لوهانم منو ببوسه ها..زیاددد..بیشترم پیشرفت کنه بهتر اهممم
پاسخ Honey.P : نخیرم نمیذارم...
baeky-chany
جمعه 13 شهریور 1394 10:31 ب.ظ
سلام گلم
هورااااااااااااااااااااااا بلاخره امدی دلمون برات تنگ شده بود امیدوارم اتفاق های خوب خوب برات افتاده باشه
این قسمت هم خوب بود مخصوصا از کریس خوشم امد از یه فرصت طلایی استفاده کرد و به نوعی عشقشو اعتراف کرد البته اگه دوزاری هانی صاف باشه و این عمل کریس و پای مستی یا هوس نزاره
تا اینجاش که خوب بوده هر طور ادامه بدی ما دوست داریم تخیل تو بزار پرواز کنه ما هم با لذت تشویقت میکنیم
ممنون خسته نباشی بوووووووووووس
پاسخ Honey.P : ممنونم عزیزم.اونی در حال انجام یکاریم اگه موفق بشم به آرزوهام میرسم...دعام کن...
Raya
جمعه 13 شهریور 1394 04:29 ب.ظ
یااا یااااا خب نمیشد ی جور بنویسیش که کسی نبوست؟؟
هانیییممم یجور بنویس لوهان با من باشه...چبببللل هوم؟!
بعد دیگه در کل خیلی داسیه قشنگیه
پاسخ Honey.P : باشه باشه ولی خوووو هنوزم بوس داره هاااا
Elmira
جمعه 13 شهریور 1394 01:29 ب.ظ
Thank you
پاسخ Honey.P :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید