تبلیغات
KPOP BOOK - (SOMEONE CALL THE DOCTOR(13
KPOP BOOK
سلام دوستان..
اومدم با قسمت 13
از حامیان داستانم ممنونم...
حالا همگی بفرمایید ادامه دوستان عشقم...
جالب بود یا بهتره بگم مسخره...اصلا چرا باید برام مهم باشه...مگه اون تنها دختر روی زمینه؟!مگه اون کیه...؟!کیه که برام مهم شده...با عصبانیت دستمو توی موهام کشیدم و بعد از برداشتن کلید ماشین از خونه خارج شدم که تائو خودشو بهم رسوند و گفت:
ـ کریس کجا میری این وقت شب؟!
با بی توجهی گفتم:
ـ میرم دور بزنم...
ـ باشه زودبرگردیا...
ـ خیلی خب...
توی ماشین نشستم و سرمو روی فرمون گذاشتم...فكرم خیلی مشغول بود...شاید بخاطر این بود كه نمیدونستم دقیقا چرا با دیدن هانی هیجان زده میشم...چرا نمیتونم بهش نگاه نكنم...چرا نمیتونم بهش بی توجه باشم...هزاران چرا توی ذهنم مرور میشد و نمیدونستم چه جوابی میتونن داشته باشن...شایدم میدونستم اما نمیخواستم قبول كنم كه...نه امكان نداشت...كلمه ای كه ازش میترسیدم...شاید بخاطر این بود كه از تجربه كردنش میترسیدم...شایدم اونقدر مغرور بودم كه نمیتونستم قبولش كنم...نفس عمیقی كشیدم و سرمو بالا گرفتم...به آسمون نگاهی انداختم...صاف تر از همیشه بود...ستاره ها مشخص بودن و هراز چندگاهی با خوشحالی چشمك میزدن...با نگاه كردن بهشون حالم بهتر میشد اما وقتی دوباره به اتفاقی كه افتاد فكر كردم اعصابم به حالت اولش برگشت...ماشین رو روشن كردم وپامو روی پدال گاز فشار دادم...
––––––––––––
صدای ویبره گوشیم دلهره ی عجیبی رو به جونم انداخت...گوشه ی چشمامو باز كردم و به شماره نگاهی انداختم...كریس بود اما این وقت شب چكار داشت؟؟بعد از وصل كردن تماس با صدای غریبه ای روبه رو شدم:
– شما لوهان شی هستید؟؟
از جام بلند شدم و با تعجب گفتم:
— بله خودمم...اما شما كی هستید؟؟
— من یكی از كاركنان بار گانگنامم...صاحب این شماره اینجاست و كاملا مسته...ما میخوایم بارو ببندیم...
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:
— الان خودمو میرسونم...
از جام بلند شدم...كریس مست كرده؟؟یه همچین چیزی ازش بعید بود...مگه چه اتفاقی افتاده بود...یكی از لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون...بعد از چند ثانیه رسیدم...بار خالی از آدما بود و فقط كریس بود كه یه گوشه داشت با گیلاس های روی میز بازی میكرد...انگار خیلی خورده بود...شیشه های روی میزو شمردم...١،2،3...مگه میشه...كریس تلوتلو خوران از سرجاش بلند شدو به طرف درخروجی اومد اما با دیدن من ایستاد و لبخند تلخی رو لباش نقش بست...جلوتر رفتم و دستمو اطراف شونه هاش گرفتم و سعی كردم بهش كمك كنم اما با عصبانیت دستمو پس زد...با تعجب زل زدم بهش...نمیدونستم چرا و از چی ناراحت بود،فقط از صورتش معلوم بود خیلی داغونه...نمیخواستم ازش سوالی بپرسم...حداقل تا وقتیكه آروم بشه...دوباره شونه هاشو گرفتم و توی چشماش نگاه كردم:
— كریس اول بیا بریم بیرون،بعد با هم حرف میزنیم...
بدون اینكه حرفی بزنه باهام اومد...وقتی از بار بیرون رفتیم روی یكی از نیمكت های كنار خیابون نشوندمش...چهرش بهم ریخته بود...چندبار موهاشو بهم ریخت...كنارش نشستم و بعد از اینكه دستمو روی شونش گذاشتم گفتم:
— خب كریس...تعریف كن...من میشنوم...
باصدای لرزونی گفت:
— چی بگم؟؟اینكه من یه بازنده ام...؟؟
واقعا نمیدونستم چی میگه...آروم گفتم:
— منظورت چیه؟؟چرا یهو باخودت اینكارو میكنی؟؟
پوزخندی زد و سرشو پایین انداخت:
— لوهان اینكه فهمیدم...اون...كسی دیگه رو دوست داره...خیلی سخته...قلبم...طاقتشو نداره...
و قطره اشكی از روی گونش چكید...به صورت مردونش خیره شدم...منظورش كی بود؟؟نفس عمیقی كشیدم و گفتم:
— ببینم كیو میگی؟؟
لبخند تلخی زد و گفت:
— كی میتونه باشه...اون دختره ی سنگدل...انگار براش مهم نیست من چه حسی دارم...نمیدونه وقتی به سهون نزدیك میشه داغونم میكنه...اما سهونم دوستمه...كسی كه نمیتونم ازش متنفر باشم...حتی نمیتونم رقیبم بدونمش...
سرشو بالا گرفت و با بیقراری گفت:
— من باید چكار كنم...؟من فكر میكنم نمیتونم بدون اون نفس بكشم...من...من...
دوباره سرشو پایین انداخت...دوست داشتم چیزی كه چند دقیقه پیش شنیدمو باور كنم اما هیچ جور نمیتونستم...یعنی اونم عاشق هانی بود؟؟اونقدر تعجب كرده بودم كه نمیتونستم حرف بزنم...فقط نگاهمو بهش دوخته بودم و حرفاشو مرور میكردم...یعنی یه مثلث عشقی بین سهون،كریس و هانی...!؟نفس عمیقی كشیدم و سعی كردم به خودم مسلط باشم...بازوشو گرفتم و ازش خواستم بلند شه...اونم درحالیكه تلو تلو میخورد بلند شد و بهم تكیه داد...
***********
صدای آلارم گوشیم باعث شد توی جام تكونی بخورم...نگاهی به ساعت انداختم كه حدودای 10 بود...دستموتوی موهام فروبردم و بلند شدم روی تخت نشستم...درباصدای تقه ای باز شد...آیلا باشیطنت پریدروی تخت و گفت:
- دختره ی زشت...لیدرجان نمیخوای بلند شی؟؟
اخمامو توی هم فروبردم و گفتم:
- اولا زشت خودتی دوما به نظرت الان دارم چكار میكنم؟؟
آیلا بخندی زد و گفت:
- میدونم...
و با قیافه ی هیجان زده ای از جاش بلند شد:
- اونی اونی...دیشب یه اتفاقی افتاد...
حرفش باعث شد بیشتر حواسمو جمع كن...با تعجب گفتم:
- چی شده؟؟
- اونی دیشب از پایین یه صداهایی میومد...چانیول میگفت كریس مست كرده...
اخمامو توی هم كردم و گفتم:
- خب حالا این كجاش عجیبه؟؟
- خب اونی لوهان گفت از ناراحتی بوده...
- یعنی دعوا كرده؟؟
- نمیدونم اما صبح كه رفتم برای نرمش لوهان خیلی تو فكر بود...نمیدونم چش شده بود...
نفس عمیقی كشیدم و از جام بلند شدم:
- در این مورد نظری ندارم...باید ببینیم مشكلشون چیه...
و به طرف در رفتم كه آیلا گفت:
- اونی یعنی میتونی بفهمی؟؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- نگران نباش...ما گروهیم جرئت دارن ازمون پنهون كنن...خودم میكشمشون...
آیلا به سمت اومد:
- اونی آخه صد بار اینو گفتی...ولی فقط گفتی عمل نكردی...
خندیدم و گفتم:
- تو این دوره كی حوصله داره به جرم قتل بره زندان...حالا بیا بریم كه دارم از گرسنگی تلف میشم...
******
لرزش های گوشیم باعث شد نگاهمو به صفحش بدوزم...یه شماره ی ناشناس بود...میخواستم جواب ندم اما یه چیزی از درون ترغیبم میكرد...گوشی رو كنار گوشم نگه داشتم...صدای لطیفی توی گوشم طنین انداخت...شخصی كه حدودا 3سالی میشد صداشو نشنیده بودم...بغضی گلومو فشار میداد...اون كسی بود كه توی سخت ترین زمان زندگیم یعنی وقتی ازهم جدا شدیم باقدم های زیباش ازم دور شد...فكرمیكردم امكان دوباره دیدنش 0%باشه..اما الان...با صدای شادی اسممو صدا زد:
- سلام لوهان اوپا...منو كه فراموش نكردی؟؟
دستمو روی دهنم گرفتم تا صدای هق هقمو نشنوه...توی ذهنم مدام اسمشو فریاد زدم:رایا...رایا...
بعد از چند بار صدا زدن اسمم از طرف اون،باصدایی كه از بغض میلرزید گفتم:
- شما؟؟
- من رایام اوپا...میخوام باهات حرف بزنم میشه؟؟
از چیزی كه ممكن بود با دیدنش اتفاق بیفته میترسیدم...گفتم:
- خیلی سرم شلوغه...متاسفانه نمیتونم...
- اوپا مطمئن باش فقط نیم ساعت طول میكشه...امروز ساعت 5 تو كافی شاپ  همیشگی منتظرم...
و بعد صدای بوق های ممتد توی گوشم پیچید...دستام از شدت استرس میلرزید...اون روزو به یاد آوردم...روزی هیچوقت یادم نمیره...اون روز مثل همیشه نبود...
.
.
..
.
..
.
.
.
..
.
خب عشقولیا اینم از این قسمت:
حدس میزنم یكی از ذوق غش كنه حالا خودش میدونه كیه...
نظرتونو برای قسمت لطف بفرمایید...
بگذریم مثل همیشه عاشقتونم...خب بوووس با یه عالمه قلب...♥♥♥




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
typicalbyword4586.exteen.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:16 ق.ظ
This is really fascinating, You're an overly professional
blogger. I have joined your feed and sit up for searching for extra of your magnificent post.
Also, I've shared your web site in my social networks
How does Achilles tendonitis occur?
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:09 ب.ظ
Does your site have a contact page? I'm having a tough time locating it
but, I'd like to shoot you an email. I've got some ideas for your blog you
might be interested in hearing. Either way, great website and
I look forward to seeing it improve over time.
BHW
شنبه 26 فروردین 1396 12:31 ب.ظ
Valuable information. Lucky me I discovered
your website by chance, and I am surprised why this coincidence didn't
came about in advance! I bookmarked it.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 06:30 ق.ظ
WOW just what I was searching for. Came here by searching for BHW
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 02:33 ب.ظ
Hey would you mind letting me know which web host you're
working with? I've loaded your blog in 3 different web
browsers and I must say this blog loads a lot faster then most.
Can you recommend a good web hosting provider at a fair price?
Thank you, I appreciate it!
پاسخ Honey.P : I just write storis and it's for no one!
It's just cuz I love writing stories.
we have some blog hosts that let us make our blog
best of them are
mihanblog and blogfa
but mihanblog is more easy and faster to use.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:28 ب.ظ
Great article.
پاسخ Honey.P :
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 10:00 ب.ظ
Hi this is somewhat of off topic but I was wondering if blogs use WYSIWYG
editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding know-how so I wanted to get advice from someone with experience.
Any help would be enormously appreciated!
پاسخ Honey.P : I can tell U some Ir sites but I don know if they work for you.
neda
یکشنبه 8 شهریور 1394 08:11 ب.ظ
اجی قسمت و بعدیو کی می زاری ؟
پاسخ Honey.P : فردا
MONA
یکشنبه 1 شهریور 1394 12:43 ب.ظ
عالی بود قسمت بعدیو زود اپ کن
پاسخ Honey.P : ممنونم چشم
neda
جمعه 30 مرداد 1394 02:55 ب.ظ
عالی بودددددددد ممنون
پاسخ Honey.P :
Elmira
جمعه 30 مرداد 1394 12:51 ق.ظ
دستت درد نکنه اما خوب تموم بشه ها
پاسخ Honey.P : چشم عزیزم.
elena
پنجشنبه 29 مرداد 1394 08:31 ب.ظ
مثل همیشه عالی فقط خوب تموم بشه ها هیچکس چیزیش نشه و همه خوشحال باشن موفق باشی ابجی جونم
پاسخ Honey.P : آجی
baeky-chany
پنجشنبه 29 مرداد 1394 07:18 ب.ظ
سلام گلم این قسمت هم خیلی قشنگ بود فکر کنم وقتی هانی بفهمه کریس و سهون هر دو عاشقش شدن از ذوقش غش میکنه کاش ما جای هانی بودیم
لوهانو بگو بچم شده سنگ صبور این دو تا
حالا چی میشه سهونو قبول میکنه یا کریسو راستس این رایا دیگه از کجا پیداش شد واااااای من چقدر هولم باید بصبرم تا قسمت بعد
خسته نباشی نازنین دوست دارم بوووووووس
09199132805
پاسخ Honey.P : ممنون گلم شمارتو دارم نگران نباش
sana
پنجشنبه 29 مرداد 1394 07:12 ب.ظ
عالی بود اما تو تا ما رو ذوق مرگ نكنی دست بردار نیستی
بوووووووس
پاسخ Honey.P : خخخخ دور از جونت خدا نکنه من غلط بخورم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید