تبلیغات
KPOP BOOK - (12)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سلام عشقای همیشگی من...

هانی اومد با قسمت 12...

هیییی چه زود گذشتا...

بابت تاخیرم بسیار عذر میخوام

تقریبا 8 تا دیگه مونده تا قسمت آخر...البته فکرکنم...

یه نکته اینکه جاهایی که از شکلک استفاده نکردم خیلی حساسه...بعععله...

من هوچی نمیگم فقط اینکه نظر یادتون نره...



بفرمایید ادامه...

وقتی هممون آماده شدیم آرا شی گفت که با هانی خونه میمونه...تمرین رقصمون زیاد پیشرفتی نداشت چون تمام اعضا حضور نداشتن...ساعت تقریبا 8 بود که تمرینمون تموم شد...سریع برگشتیم و میخواستیم برای رفتن به مهمونی آماده بشیم...یه شلوار جین با یه تیشرت پوشیدم و یه سویشرتم باهاش ست کردم...توی آینه نگاهی به خودم انداختم و چشمک زدم...
بعدم کلی به خودم خندیدم...در اتاق بعد از تقه ای باز شد...لوهان بود اما انگار از یه چیزی ناراحت بود...لبخندی زدم و به طرفش برگشتم...دستمو رو شونش گذاشتم:
ـ لوهان جونم چیزی شده؟!
همونطور که سرش پایین بود گفت:
ـ سهونا من لباس ندارم...
با تعجب گفتم:
ـ اون همه لباس داری...مگه میشه؟!
با حرص سرشو تکون داد:
ـ نخیر سهونا...اون دختره تو اتاق منه و من نمیتونم برم لباس بردارم...
با این حرفش یه فکر باحال یا بهتره بگم شیطانی به ذهنم رسید...لبخندی زدم و روبه لوهان گفتم:
ـ کدوم لباستو میخوای؟!
فکری کرد و گفت:
ـ هرچی خودت میدونی فقط نمیخوام جلب توجه کنه...
یکی از ابرو هامو دادم بالا:
ـ چی؟!
سرشو تکون داد:
ـ بیخیال...یالا برو دیگه...
و با دستش پشت شونمو گرفت و به طرف در اتاق هلم داد...نگاهی به بیرون انداختم...انگار همه مشغول کار خودشون بودن...لبخندی زدم و بعد از کشیدن نفس عمیقی به طرف اتاق لوهان رفتم...آروم تقه ای به در زدم اما صدایی نشنیدم...فهمیدم که کسی تو اتاق نیست جز هانی...آروم دروباز کردم...و بعد از اینکه رفتم داخل پشت سرم بستمش...نگاهی به هانی انداختم هنوز خواب بود...آروم نفس میکشید...نزدیکش رفتم و بیشتر بهش خیره شدم...نگاهی به چشماش انداختم...گونه هاش و لباش...اما چرا یهو قلبم اینقدر تند میزنه...دستمو روی قلبم گذاشتم انگار خیلی عصبی بود...چند تا مشت زدم روی قلبم تا بلکه آروم بشه...برگشتم و خودمو با کمد لوهان مشغول کردم که صدای ضعیفی گفت:
ـ آرا؟!
سریع به طرفش برگشتم...انگار بیدار شده بود...با دیدنم یکم شوکه شد...کمی سرجاش جابجا شد:
ـ تو اینجا چکار میکنی؟!
راستش توی اون موقعیت یکم جا خوردم...لبخند تصنعی زدم و گفتم:
ـ اممم...راستش اومدم لباس بردارم...
با اخم گفت:
ـ لباس؟!لباس برای چی؟!
آروم گفتم:
ـ برای لوهان...
با این حرفم از جاش بلند شد و به دور و برش نگاه کرد:
ـ من کجام؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ اتاق لوهانی...دیشب بیرون خوابیدی لوهان پیدات کرده...
بعداز کمی مکث گفت:
ـ شما میخواید جایی برید؟!
ـ اوهوم...میریم مهمونی...
ـ مهمونی؟!
ـ به قول شما پیژامه پارتی...
و دوباره توی لباسا مشغول شدم و یه سویشرت و تی شرت برای لوهان برداشتم...خواستم بدون توجه بیرون برم اما یه چیزی متوقفم کرد...به طرفش برگشتم و بهش خیره شدم...با صورت رنگ پریدش ابروهاشو بالا داد و با تعجب بهم نگاه کرد...مکثی کردم و دستمو توی موهام فرو بردم:
ـ هانی شی؟!
ـ هوم؟!
دوباره ساکت شدم...هانی با لبخند گفت:
ـ سهون شی چیزی شده؟؟
به آرومی گفتم:
ـ نه...یعنی....حالت خوبه؟!
با این حرفم لبخند پررنگی روی لبهاش نقش بست:
ـ ممنون خوبم...
لبخند زدم:
ـ اوهوم...پس من دیگه میرم...
سرش رو تکون داد و من باعجله بیرون رفتم...دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم...لوهان با تعجب اومد طرفم:
ـ سهونا خوبی؟!چرا رنگت پریده؟!جن دیدی؟!
چشمامو بهم زدم و گفتم:
ـ آآ...نه چیزی نیست...
لباسارو دادم بهش و به طرف اتاقم رفتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت نگاهم با تعجب روی در قفل شد... با خودم گفتم:
ـ یهو چیشد مهربون شدش؟!
به ساعت روی میز نگاه کردم...ساعت 8 بود...یعنی نرفته بودم تمرین...سریع از جام بلند شدم و توی آینه نگاهی به سروصورتم انداختم...جییییییغغغ...یعنی....یعنی سهون منو اینجور دیده بود...وااااای بیچاره شدم...در با صدای آرومی باز شد اما اینبار آرا بود...با تعجب زل زد بهم و بعد با داد گفت:
ـ هانی؟؟؟چرا از جات بلند شدی باید استراحت کنی...
با اخم گفتم:
ـ آراجونم هنوز که نمردم اینقدر ناراحتی...الانم خوبم نمیخوام استراحت کنم...وای آراااا چرا منو نبردین تمرین؟!حالا چکار کنم...؟!
با عصبانیت دستامو گرفت و روی تخت نشوندم:
ـ هانی حرف نزن که الان میکشمت...دیشب چرا رفتی بیرون خوابیدی؟!
با گیجی نگاهش کردم...یکباره یاد دیشب افتادم...آرا زد رو شونم:
ـ هی دارم با تو حرف میزنما...
آب دهنمو قورت دادم...باید میگفتم دیشب چی شده بود؟!نه همشون منو میکشتن...بعد از کمی مکث گفتم:
ـ آرا دیشب رفتم قدم بزنم و یکم خستم شدم...وقتی نشستم...یکم با گوشیم ور رفتم و یهو خوابم برد...
محکم زد پس گردنم...سرمو گرفتم و با اخم نگاهش کرد....با حرص گفت:
ـ خب دیوونه شب میرن بیرون با گوشی ور میرن؟!
سرمو انداختم پایین:
ـ خوابم نمیبرد...چیکار میکردم خوو؟!
ـ باید سرتو میکوبیدی به دیوار تا بیهوش بشی...
پوفی کشیدم و با ناراحتی گفتم:
ـ برای مهمونی حاضر شدی؟!
باپوزخند گفت:
ـ خانوم شما هیچ جا نمیری...منم پیشت میمونم...
با حرفش خشکم زد...من واقعا اینقدر حالم بد نبود که نتونم خودم تنها خونه بمونم...با حرص گفتم:
ـ نخیر خانوم شما میری....من خودم تنها میمونم...
با عصبانیت گفت:
ـ هانی حرف نزن که لهت میکنما...نمیشه...تو اینجا میمونی و منم نمیرم...
چشمامو ریز کردم:
ـ خیلی خب پس منم میام باهاتون اونوقت اونجا میفتم میمیرم همه راحت بشید...
بعد از کمی مکث گفت:
ـ نه لازم نکرده...ولی هر یه ساعت بهم زنگ میزنی...فهمیدی؟!
با لبخند گفتم:
ـ چشم اونی...
بلند شد و از اتاق بیرون رفت...نفس عمیقی کشیدم و منم بلند شدم...انگار بدنم یخ کرده بود...آروم درو باز کردم و وارد سالن اصلی شدم...نگاهی به اطراف انداختم...کسی نبود البته بجز کریس...سرمو پایین انداختم و خواستم برم طبقه خودمون که صدام کرد...به طرفش برگشتم...انگار خیلی عصبی بود...یه اخم خاص روی صورتش بود که خیلی مردونه ترش میکرد...بلند شد و روبروم ایستاد...بهش خیره شدم...چند ثانیه همونطوری موند و بعد دستشو گذاشت روی پیشونیم...چشمام گرد شد...با تعجب بهش نگاه کردم...چند ثانیه دستشو نگه داشت و بعد برداشتش...سرمو پایین انداختم...واقعا شوکه شده بودم...حتی قدرت حرف زدنم نداشتم...بعد از زدن لبخندی گفت:
ـ انگار بهتری...تبت قطع شده...
یکی از ابروهامو بالا انداختم...راستش به خودم شک کردم بنابراین برگشتم و به اطرافم نگاه انداختم...چهارتا چشم زل زده بودن بهمون...با تعجب به سهون و لوهان خیره شدم...لوهان عادی بود اما سهون با چشماش داشت بهم بدوبیراه میگفت...به طرف کریس برگشتم و گفتم:
ـ اوهوم ممنونم...من میرم بالا استراحت کنم...امشب خوش بگذرونید...
و بدون حرف دیگه ای از راه پله ها به سمت طبقه ی بالا رفتم...
ـــــــــــــــــــــــــ
از عصبانیت داشت میلرزید...نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
ـ سهونا بازم که اینجوری شدی؟!
با اخم همیشگیش به طرفم برگشت:
ـ لوهان من میرم بیرون...امشب نمیام...
دستشو گرفتم:
ـ سهونا؟!یعنی چی نمیای؟!
ـ نمیدونم...حوصله ندارم...
دستمو زیر چونش بردم:
ـ سهونا تو که آماده شدی...
لبخند تلخی زد و گفت:
ـ آره...هه...بیخیال...تو برو خوش باش...
و دوباره برگشت بره که باز دستشو گرفتم:
ـ سهونا...؟!
با اخم گفت:
ـ لوهان خواهش میکنم...
سرمو پایین انداختم و گفتم:
ـ منم باهات میام...
لبخند زد:
ـ خیلی خب تو ماشین منتظرم...
نگاهی به کریس انداختم و گفتم:
ـ من با سهون میرم...
سرشو تکون داد:
ـ مراقب خودتون باشید...
چیزی که اصلا متوجه نمیشدم دلیل تغییر حالت های سهون بود...همیشه آروم بود اما از دیشب تا حالا یه جوری شده بود...کلاه سویشرتمو روی سرم انداختم و به طرف ماشین رفتم...()

وقتی سوار ماشین شدم بازم اخماش توی هم بود...لبخندی زدم و گفتم:
ـ سهونا میشه بگی چی ناراحتت کرده؟!
منتظر بودم تا بلکه جوابی بده اما انگار نه انگار...دوباره گفتم:
ـ سهونا...نمیخوای بهم بگی؟!
صورتشو طرفم برگردوند:
ـ چی میخوای بدونی؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ اگه دوست نداری بگی نگو...ولی اینجوری هم نگاه نکن...
لبخند تلخی زد و بعد از اینکه ماشین رو حرکت داد گفت:
ـ لوهان دارم دیوونه میشم...
ابرومو دادم بالا:
ـ چی شده؟!
ـ نمیدونم...همش تقصیر اون دخترست...
ـ کدوم دختره؟!منظورت هانی ئه؟!
پوزخندی زد و گفت:
ـ آره هانی...اون...نمیدونم...با دیدنش یه جوری میشم...
با تعجب بهش خیره شدم...یعنی اون عاشق شده بود؟!لبخندی زدم و گفتم:
ـ دقیقا چجوری؟!
ـ نمیدونم...قلبم دیوونه میشه و تند میزنه...فکر کنم خل شدم نه؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ نکنه عاشقش شدی؟!
ماشین با صدای ترمز بلندی ایستاد...دستمو روی قلبم گذاشتم تا مطمئن بشم هنوز سرجاشه...با صدای بلندی گفتم:
ـ چه خبرته؟!دیوونه شدی؟!
برگشت سمتم:
ـ نه...نمیتونه این باشه...لوهان نمیتونه این باشه...
زدم زیر خنده:
ـ ببینم نکنه خجالت میکشی؟!
با اخم گفتم:
ـ لوهان من جدی ام...الان وقت خندست؟!
به زور خودمو کنترل کردم و گفتم:
ـ حالا چرا ناراحت میشی...منم جدی هستم...
دستاشو روی سرش گذاشت:
ـ لوهان بدبخت شدم...
باز خندیدم:
ـ چه جورم...
با حرص گفت:
ـ لوهان...من جدا دوست ندارم کسی بهش دست بزنه...
ـ آآآآ....پس توی خونه بخاطر کریس اینجور شدی؟!
دستاشو مشت کرد و گفت:
ـ فکرکنم...واقعا دارم دیوونه میشم...
با شیطنت گفتم:
ـ پس بگو اون کبودی دستت برای چی بود...ای شیطون...
و چشمکی بهش زدم...با حرص گفت:
ـ نه بابا....دختره دیشب یهو وحشی شد...فکر کرد میخوام اذیتش کنم گازم گرفت...
خندیدم و گفتم:
ـ چه دندونایی هم داره...
برگشت و بهم خیره شد...دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:
ـ سهونا به حرف قلبت گوش کن...بعد تصمیم بگیر دیوونه شدی یا نه...
با بیحالی به بیرون خیره شد:
ـ فکر کنم دیوونه شدم...
دستمو روی شونش کوبیدم:
ـ باز حرف خودتو بزن...من دارم زوجمونو منهدم میکنم اونم بخاطر تو...بعد تو میگی خل شدی...باشه حالا که دوست داری خل شدی...خیلیم خل شدی...حالا راضی شدی؟!
با حرص نگاهم کرد:
ـ لوهانه من...الان 2 ساله فنا با هونهان مارو کشتن بعد تو حرف از انهدامش میزنی...؟!امکان نداره...
خندیدم:
ـ تو هم که همچین بدت نمیاد...
ـ از چی؟!
ـ اینکه هونهان باشیم...
لبخندی زد و گفت:
ـ هونهانی که اونا میگن نه...مسخرست...
اخمامو توی هم کردم:
ـ اه اه اه حالمو بهم زدی...راه بیفت من چای حبابی میخوام...
لبخندی زد و ماشینو حرکت داد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
حدودای ساعت 2صبح بود...خوابم نمیبرد چون به اندازه کافی خوابیده بودم...روی یکی از راحتیا لم داده بودم و فیلم مورد علاقمو میدیدم که صدایی توجهمو جلب کرد...منم تنها بودم و راستش خیلی میترسیدم...آروم از پله ها پایین رفتم و نگاهی به اطراف انداختم...با دیدن سهون و لوهان با تعجب گفتم:
ـ ببینم مگه شما الان نباید مهمونی باشید؟!
سهون ساکت موند و بجاش لوهان گفت:
ـ زیاد حال نداشتیم...ما جدا رفتیم بیرون...
و با نگاهی به سهون یه چیزی بهش فهموند که نفهمیدم دقیقا چی بود...سهون لبخندی زد و سرشو تکون داد و لوهان گفت:
ـ سهونا من میرم بخوابم...تو هم بخواب...
سهون لبخندی زد و بعد از اینکه لوهان رفت زل زد به من...راستش یکم مؤذب شدم...سرمو برگردوندم تا برگردم طبقه خودمون که با صداش متوقف شدم:
ـ هانی؟!
اولین بار بود اینطوری صدام میکرد...چند بار چشمامو بهم زدم اما باز گفت:
ـ هانی...میشه برگردی؟!
به آرومی و با قدم هایی که تقریبا سست بودن به طرفش برگشتم...یه حالت خاص به خودش گرفته بود و بهم خیره شده بود...لبخند زورکی زدم و گفتم:
ـ چیزی شده؟!
به آرومی گفت:
ـ میشه باهات صحبت کنم؟!
آروم آب دهنمو قورت دادم...این پسره یه چیزیش میشد...سعی کردم خودمو جدی بگیرم:
ـ میشه بدونم راجع به چی؟!
بخند زد:
ـ بیا اینجا بشین بهت میگم...
یهو دلم ریخت...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ خیلی خب...
و به طرف یکی از راحتیا رفتم و روش نشستم...چند ثانیه همونطور ایستاده نگاهم کرد و بعد کنارم نشست...لبخندی زد و سکوت کرد...منم با یه قیافه ی عجیب زل زدم بهش...منتظر چراغ قرمز بودم تا فرار کنم...یکم بهم نگاه کرد و من داشتم از خجالت آب میشدم...لبخند زد و آروم دستمو گرفت...چشمام داشت از حدقه بیرون میزد...با تعجب و کمی ترس بهش نگاه میکردم...توی همون حالت گفت:
ـ هانی...میخوام یه چیزی بهت بگم...
این حرفش باعث شد بیشتر مضطرب بشم...دستم توی دستاش بدجور میلرزید...دستامو بیشتر فشار داد...با چشمای گرد شده زل زده بودم بهش...به آرومی گفت:
ـ هانی میخوام یه چیزی بگم...من...راستش...
اما بقیه حرفشو نزد...با تعجب گفتم:
ـ تو چی؟!
توی چشمام خیره شد...معلوم بود خیلی استرس داره...نمیدونستم اینا دقیقا مشکلشون چی بود...اون از کریس که تا دیروز دشمن من بود...اومد تب منو چک کرد...اینم از این...سهون جون خودت ولم کن...انگار با لوهان نقشه داشتید...خب زود حرفتو بزن دیگه...
با استرسی که توی صداش بود گفت:
ـ هانی...من راستش...من...
اما با صدای بچه ها که اومدن خونه هردو مثل فشنگ پریدیم هوا...قلبم بدجور میزد...همه جوری زل زده بودن به ما که انگار داشتیم خلاف میکردیم...ولی...بهتره بگم یه جورایی خلاف بود دیگه...همه یه جور مشکوکی نگاهمون میکردن...لبخندی زدم و با خجالت سلام کردم و بعدم بدون زدن حرف دیگه ای رفتم طبقه بالا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بکهیون لبخند شیطنت باری زد و گفت:
ـ سهون جان شما هم؟!
با حرص نگاهش کردم:
ـ ما چی؟!
خندید و گفت:
ـ خوبه انکارم نمیکنی...ما؟!
با حرص سرمو تکون دادم و رفتم تو اتاقم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جالب بود یا بهتره بگم مسخره...اصلا چرا باید برام مهم باشه...مگه اون تنها دختر روی زمینه؟!مگه اون کیه...؟!کیه که برام مهم شده...با عصبانیت دستمو توی موهام کشیدم و بعد از برداشتن کلید ماشین از خونه خارج شدم که تائو خودشو بهم رسوند و گفت:
ـ کریس کجا میری این وقت شب؟!
با بی توجهی گفتم:
ـ میرم دور بزنم...
ـ باشه زودبرگردیا...
ـ خیلی خب...
توی ماشین نشستم و سرمو روی فرمون گذاشتم...
.
.
.
.
.
.
.
.
خب عجقا اینم از این قسمت...خوف بود عایا؟!
1.عاقا بگید هانی دقیقا کدومو دوست داره؟!
2.جمله و صحنه منتخب؟!
3.سهون میخواست چی بگه؟!
خب عجقا امیدوارم این قسمت رو هم دوست داشته باشید...تا قسمت بعد بوووووووسسسس با یه عالمه تف....فعلا.......




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
budtrader
دوشنبه 30 بهمن 1396 07:13 ب.ظ
این پست ارزش همه توجه است. وقتی بیشتر می توانم پیدا کنم؟
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:21 ق.ظ
Having read this I believed it was rather informative.
I appreciate you finding the time and energy to put this informative article
together. I once again find myself spending way too much time
both reading and commenting. But so what, it was still worth it!
پاسخ Honey.P :
sana
پنجشنبه 29 مرداد 1394 02:44 ب.ظ
وای پس چرا بقیه رو نمیذاری
سه روز كه دارم تو این وبم تا بقیه داستانو بخونم
هانیییییییییییی
پاسخ Honey.P : جووونم میانه نت ندارم.
tanha
چهارشنبه 28 مرداد 1394 02:29 ب.ظ
عالی بود فقط مارو درك كن و بقیه قسمت هارو زود اپ كن به نظرم هانی سهون رو دوست داره
پاسخ Honey.P : ممنون از نظرت آجی نت ندارم.
sama
سه شنبه 27 مرداد 1394 10:12 ق.ظ
عالی بود قسمت بعدیو کی اپ می کنی ؟
پاسخ Honey.P : زووود
Elmia
یکشنبه 25 مرداد 1394 08:46 ب.ظ
Thank you
پاسخ Honey.P : You're welcome dear!
sana
یکشنبه 25 مرداد 1394 06:59 ب.ظ
عزیزم زود بقیه شو اپ البته خواهشا بدون رمز
قربانت بوس بوس
پاسخ Honey.P : اوکی حتما
aram
یکشنبه 25 مرداد 1394 02:28 ب.ظ
خوب باید هانی رو بیشتر بشناسم بعد بگم كی رو دوست داره اما اگه من بودم سهون
صحنه های سهون و هانی و سهون و لوهان باریكلا داشت
سهونم میخواست احساسش رو بگه
خواهشا رمز نزار و بقیه شو زود اپ كن
بووووووووووس
aram
یکشنبه 25 مرداد 1394 02:28 ب.ظ
خوب باید هانی رو بیشتر بشناسم بعد بگم كی رو دوست داره اما اگه من بودم سهون
صحنه های سهون و هانی و سهون و لوهان باریكلا داشت
سهونم میخواست احساسش رو بگه
خواهشا رمز نزار و بقیه شو زود اپ كن
بووووووووووس
پاسخ Honey.P : ممنون از نظرت...فعلا رمزی نیست
elena
یکشنبه 25 مرداد 1394 01:40 ق.ظ
ابجی عالیه این داستان فقط خواهشا خوب تموم بشه اخه داستانش خیلی قشنگه و حیفه بد تموم بشه موفق باشی
پاسخ Honey.P : چشم عزیزم
baeky-chany
یکشنبه 25 مرداد 1394 12:17 ق.ظ
سلام گلم خیلی خوب بود
دوست دارم هانی سهونو انتخاب کنه حداقل بچم داشت اعتراف میکرد هرچند خودش کامل مطمئن نیست البته دلم برای کریس میسوزه هانیم احتمالا از کریس خوشش بیاد شاید نمیدنم
ممنون گلم خسته نباشی بووووس
پاسخ Honey.P : دوراهیه بدیه خخخ...
مرسی ببخشید دیر شد عزیزم
sana
شنبه 24 مرداد 1394 10:12 ب.ظ
من میتونم بگم كیو دوست داره سهون و یا كریس (خخخخ)
از لحظه ی كه سهون و لوهان تو اومدن تا وقتی كه هانی و سهون رفتن اتاق عالی بود
میخواست بگه سارانهائه (الكی مثلا)
پاسخ Honey.P : خخخ دقیقا الكی مثلا
ممنون از نظرت
neda
شنبه 24 مرداد 1394 09:59 ب.ظ
خوب بود
بقیه شو زود اپ کن
منتظرم
ممنون
پاسخ Honey.P : خواهش میكنم.زود می آپم
SHUN
شنبه 24 مرداد 1394 09:57 ب.ظ
خیلی خوب بود بقیه شو زود اپ کن
پاسخ Honey.P : ممنونم اوكی حتما
CHANY
شنبه 24 مرداد 1394 09:56 ب.ظ
عالی بود بقیه شو زود اپ کن
پاسخ Honey.P : اوكی عزیزم
saba
شنبه 24 مرداد 1394 09:19 ب.ظ
عالی بود عزیزم
مطمئن نیستم هانی کدومو دوست داره
همین صحنه هایی که برا سهون وهانی بودن رو دوست داشتم
فک کنم سهون میخواست احساسش رو نسبت به هانی اعتراف کنه
saba
شنبه 24 مرداد 1394 09:19 ب.ظ
عالی بود عزیزم
مطمئن نیستم هانی کدومو دوست داره
همین صحنه هایی که برا سهون وهانی بودن رو دوست داشتم
فک کنم سهون میخواست احساسش رو نسبت به هانی اعتراف کنه
پاسخ Honey.P : ممنونم از نظرت عزیزه دلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید