تبلیغات
KPOP BOOK - (11)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سلام عشقای من...
من اومدم با قسمت بعدی....

شلمنده دیر شد

امیدوارم از این قسمتم خوشتون بیاد...

خب دیگه نظر یادتون نره...





بفررررمایید ادامه...

با موهای ژولیده جلوم ایستاده بود درحالیکه هیچی تنش نبود جز یه شلوارک...از شدت ترس نمیتونستم نفس بکشم...توی فاصله ی خیلی کمی از هم قرار داشتیم و من خیلی ترسیده بودم....همونطور چشمام گرد شده بود و بهش خیره شده بودم...با لبخند سرشو نزدیکم آورد...حالا نفساش صورتمو لمس میکرد...سعی کردم خودمو بکشم عقب تر اما من هرچی عقب میرفتم اون میومد جلوتر...اونقدر ازش فاصله گرفتم که خوردم به یخچال...لبخندی زد و گفت:
ـ ببینم این وقت شب اینجا چکار میکنی...؟؟
نفسمو که حبس کرده بودم بیرون دادم:
ـ اممم...ش...ش...شما اینجا ...چکا..ر میکنید؟؟
سرشو توی 5 سانتیم متوقف کرد:
ـ من؟!تو اینجا چکار میکنی؟!
آب دهنمو قورت دادم:
ـ آخه...من...تش...نم بود اومدم آب...بر دا...رم...همین...
پوزخند زد:
ـ هه...آب؟!نمیخوای که حرفتو باور کنم...
با ترس گفتم:
ـ چیزه...من راست گفتم....
لبخند ترسناکی زد:
ـ باور نمیکنم...چون...بهت اعتماد ندارم...
سعی کردم سرمو عقب تر ببرم اما هیچ جایی نمونده بود...با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
ـ چرر...چرا حرفمو باور نمیکنید؟؟دارم راست میگم...
پوزخندی زد و گفت:
ـ تو از ما متنفری...پس فکرکنم نباید بهت اعتماد کنم...
سعی کردم آروم باشم اما نمیتونستم....قلبم به شدت میکوبید...هیچ راه فراری نداشتم...لبخند محوی زدم و گفتم:
ـ مهم نیست که بهم اعتماد داری یا نه...برو کنار میخوام برم...
اخمی کرد:
ـ هه...مگه به همین راحتیاست؟!
با حرص گفتم:
ـ چی میخوای؟!
خندیدو سرشو نزدیکتر آورد:
ـ هانی شی....فکر نمیکنم الان توی موقعیتی باشی که عصبانی بشی...
فاصلش جوری بود که نمیتونستم نفس بکشم...با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:
ـ سهون شی از من فاصله بگیر...
نفس عمیقی کشید:
ـ الان ترسیدی؟!
با حرص زل زدم بهش...اگه اینجوری ادامه میداد براش خیلی بد تموم میشد...نمیخواستم نصفه شبی همه بیدار شن...با تهدید گفتم:
ـ سهون شی برو کنار....مطمئن باش بار بعدی اینو نمیگم...
پوزخند زد:
ـ مثلا قراره چکار کنی؟!
چشمامو درشت کردم:
ـ کارای خوب خوب...حالا برو کنار...
ـ دوبار گفتی...اگه نرم...؟!
ـ خجالتم خوب چیزیه...اینجوری وایسادی جلوی من بعد میگی نمیری...؟!
نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت:
ـ مگه من چه شکلیم؟!
اخمی کردم:
ـ تابحال چیزی درمورد تارزان شنیدی؟!البته اون از تو خوشتیپ تر بود...
لبخند زد:
ـ اینم یه مدلشه...
اصلا نمیخواستم بهش دست بزنم وگرنه پرتش میکردم کف زمین...البته اگه میتونستم که با اون قدش بعید بود...با حرص دستمو مشت کردم و گفتم:
ـ سهون شی تا داد نزدم برو کنار...
ـ مثلا داد بزنی که چی بشه...؟!
چند ثانیه ای مکث کردم و توی دلم بهش بدو بیراه گفتم...دستشو روی یخچال زد و گفت:
ـ چرا ساکت شدی؟!
نگاهی به صورتش انداختم و دنبال یه راه گشتم که از دستش خلاص بشم...به بازوش نگاهی انداختم....با خنده گفت:
ـ نگران نباش کاملا عضله ایه...
نگاهمو توی چشماش زوم کردم و دلمو زدم به دریا....با تمام زوری که داشتم بازوشو گاز گرفتم...دادش رفت هوا....با حرص صورتش رو توی هم داد:
ـ یاااااا....دختره ی دیوونه...
یهو چراغ روشن شد منم که فهمیدم اوضاع خیلی خرابه سهون رو کنار زدم و قبل از اینکه کسی بیاد دویدم توی حیاط...چراغ سالن پسرا روشن شد و بعد صدای پچ پچشون اومد...دیگه حتی نمیتونستم برم خونه...آهی کشیدم و به دیوار تکیه دادم...3-2 ساعت گذشت اما همچنان بیدار بودن...کنار دیوار نشستم و زانومو بغل کردم:
ـ خیلی خوابم میاد...حالا چی میشه؟!یعنی....یعنی کارم درست بود؟!
اخمی کردم و گوشیمو درآوردم...ساعت 3 صبح بود...تا الان باید میخوابیدن...حتی اگه الانم میرفتم تو ممکن بود دوباره سروکله ی اون تارزانه پیدا بشه...آخه مگه اینطوری میخوابن اونم توی فصل پاییز...با حرص گوشه دیوار کز کردم...راستش میترسیدم برم سالن استخر تا حداقل اونجا بخوابم...شبا توی استخر یاد فیلم "کوسه" میفتادم...کلاه لباسمو بیشتر روی سرم کشیدم و سعی کردم حداقل یکم چرت بزنم...اما انگار خیلی خسته بودم که زود خوابم برد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدای آلارم گوشیم رو مخم بود...گوشه چشممو باز کردم و به ساعت نگاه کردم...دستی توی موهام کشیدم و چشمامو بهم زدم تا درست ببینم...آروم از جام بلند شدم...انگار بقیه زودتر از من بیدارشده بودن...در اتاقو باز کردم و دخترا رو دیدم که یه گوشه مشغول خوردن صبحانه هستن البته ایون آه و هانی نبودن...به آرومی صبح بخیر گفتم و به طرف دستشویی رفتم که آینا گفت:
ـ سارانگ تو هانی رو ندیدی؟!
با تعجب به سمتش برگشتم:
ـ هانی؟!نه...مگه چی شده؟!
با نگرانی گفت:
ـ نمیدونم...هانی از دیشب تا الان نیستش...ایون آه رفت ببینه میتونه پیداش کنه یا نه...
با تعجب گفتم:
ـ نیستش؟!مگه میشه؟!
آرا سری تکون داد:
ـ فعلا که میبینی شده...
ـ حالا چکار کنیم...؟!
ـ نگران نباش ایون آه پیداش میکنه...
لبخند محوی زدم و به طرف دستشویی رفتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی صبحانمو خوردم برای ورزش کردن رفتم توی حیاط...یکم به اطراف نگاه کردم و ریه هامو از هوای دلپذیر صبح پر کردم...لبخندی زدم و شروع کردم قدم زدن و همزمان با راه رفتن حرکات کششی انجام میدادم...نزدیک محوطه استخر یه چیزی دیدم که کنار دیوار افتاده بود...اول فکر کردم لباسه اما بعد که جلوتر رفتم در کمال ناباوری یه آدم بود...رفتم جلوتر و بهش نگاه کردم...کلاهی روی صورتشو پوشونده بود...به آرومی صداش زدم:
ـ ببخشید شما کی هستی؟!چرا...اینجایی؟!
چند بار با دستم تکونش دادم اما هیچ جوابی ازش نشنیدم...کلاهشو آروم از روی صورتش برداشتم...همزمان با این کارم روی زمین افتاد...با تعجب زل زده بودم بهش...اون لیدر دخترا بود...قلبم داشت میومد تو دهنم...با ترس گفتم:
ـ هی هانی شی...بیدار شو...نکنه مرده باشه...هانی شی...
چند تا سیلی به صورتش زدم اما فایده ای نداشت...نبضشو گرفتم...هنوز زنده بود اما بدنش سرد سرد بود...فکری کردم و سریع روی دستام بلندش کردم و به سمت سالن رفتم...وقتی وارد شدم همه با دیدن من توی این وضعیت از جاشون بلند شدن...چانیول که معلوم بود خیلی تعجب کرده گفت:
ـ لوهان...چی شده؟!
با ترس و کمی لرزش که توی وجودم بود گفتم:
ـ نمیدونم اما حالش خیلی بده انگار غش کرده...
با گفتن این حرف نگاهم روی کریس ثابت موند...سریع دستش رو روی پیشونیش گذاشت و گفت:
ـ تبش شدیده...یکی دخترا رو صدا بزنه...
بکهیون با صدای بلندی از اونا خواست که سریع خودشونو برسونن...به آرومی روی مبل گذاشتمش...کریس با صورتی که نگرانی توش موج میزد گفت:
ـ اون کجا بود؟!
درحالیکه نفس نفس میزدم گفتم:
ـ توی حیاط نزدیک استخر....کنار دیوار افتاده بود...
آرا یکی از دخترای گروه با سرعت به طرفش اومد و بعد از چک کردن تبش با ترس و صدای بلندی گفت:
ـ چرا وایسادین منو نگاه میکنین...یکی زنگ بزنه به دکتر...
کای سریع شماره ی یکی از بیمارستان ها رو گرفت و ازشون درخواست پزشک کرد...همه تا چند دقیقه ماتمون برده بود...یعنی چه اتفاقی برای اون افتاده بود...با صدای زنگ در سریع درو باز کردم و دکتر ازمون خواست ببریمش توی یکی از اتاقا و ما بریم بیرون...هممون توی سالن اصلی منتظر بودیم و دخترا همش طول سالن رو میرفتن و میومدن...یکم منتظر موندیم که دکتر اومد بیرون...دخترا دورش جمع شدن...دکتر گفت:
ـ جای نگرانی نیست...البته حدس میزنم تا صبح یه جای سرد بوده چون تبش خیلی بالا بود اما با دارویی که براش تجویز کردم تا چند ساعت آینده تبش کاملا قطع میشه....فقط این دارو هارو سروقت بهش بدین و نذارین سردش بشه...
بعد از رفتن دکتر دخترا به سمت اتاقی که هانی توش بود رفتن...نمیدونم چرا اما احساس میکردم کریس خیلی نگرانه...اصلا آروم و قرار نداشت...نگاهی به بچه ها انداختم...انگار اول صبحی شوک خیلی بدی بهشون وارد شده بود...دوباره نگاهمو روی بچه ها گذروندم و متوجه شدم که سهون نیستش...یعنی خواب بود یا اونم مثل هانی شده بود...سریع رفتمو در اتاقشو باز کردم...با دیدنش نفس راحتی کشیدم و بعد از اینکه روی تخت نشستم صداش زدم:
ـ سهونا بیدار شو...سهونا...
با لبخند به طرفم چرخید...یکم چشماشو مالید و گفت:
ـ صبح بخیر...چه خبره اول صبحی؟!
ـ هیچی...زود بلند شو خودت میفهمی...
با تعجب بلند شد:
ـ چیشده؟!
آهی کشیدم:
ـ هیچی هانی شی غش کرده...صبح توی حیاط پیداش کردم...انگار تا صبح بیرون خوابیده بود...
سهون بعد از چند ثانیه مکث سریع بلند شد و لباسش رو پوشید...انگار خیلی هول کرده بود...دستشو گرفتم:
ـ سهونا کجا؟!
با حرص گفت:
ـ فکرکنم بدونم هانی چش شده...
خواست بره که با دیدن کبودی روی دستش دوباره دستش رو گرفتم:
ـ سهونا دستت چی شده؟!
نگاهش روی کبودی بازوش ثابت موند...نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
ـ بعدا برات تعریف میکنم...
با اخم گفتم:
ـ به دیشب ربطی داره؟!
با پوزخند گفت:
ـ اوهوم...
فکری کردم و گفتم:
ـ خب فعلا بیا بریم بعد همه چیزو بهم بگو...
لپمو کشید:
ـ روی چشم آهو کوچولو...
با اینکه از این کلمه متنفر بودم اما لبخند زدم...همه روی مبل کنار هم نشسته بودیم...بعد از حدود نیم ساعت دخترا بیرون اومدن...آرا با ناراحتی گفت:
ـ ببینم از بین شما کسی میدونه هانی چی شده و چرا بیرون خوابیده؟!
منتظر بودم سهون حرفی بزنه اما هیچی نگفت...بجاش چانیول گفت:
ـ نمیدونم چی شد که دیشب سهون بلند داد زد و همه از خواب پریدیم وقتی هم که گفتیم چی شده گفت دستش خورده به یخچال و کلا هانی شی اینجا نبود...
آرا دستاشو توی هم فشار داد...ایون آه شونه هاشو گرفت و گفت:
ـ آرا نگران نباش...هانی الان خوبه...
قطره اشکی روی گونش غلتید:
ـ یعنی چی خوبه؟!اون نزدیک بود بمیره بعد میگی خوبه؟!
به آرومی گفتم:
ـ آرا شی با اینکارا چیزی درست نمیشه...باید صبر کنیم تا بهوش بیاد و خودش همه چیزو بهمون بگه...
سارانگ لبخندی زد و گفت:
ـ آرا آروم باش قرار نیست چیزیش بشه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ساعتی بود که همه مشغول انجام یه کار بودیم اونم سکوت و به یه جا خیره شدن بود...با خودم میگفتم:
ـ یعنی بخاطر من بیرون خوابیده؟!یعنی من باعث شدم به اون روز بیفته؟!
ذهنم درگیر بود که چانیول گفت:
ـ سهون راستی؟!
سرمو به طرفش چرخوندم:
ـ هوم؟!
ـ دستت خوبه؟!
نگاهی به بازوم انداختم...اگه یه آدم خنگم میدید میفهمید جای گازه...یعنی این دختره اینقدر از من متنفر بود....لبخندی زدم و گفتم:
ـ آ...آره بهتره...
لوهان به دستم نگاه کرد:
ـ ببینم مطمئنی این خورده به یخچال؟!آخه بیشتر شبیه جای گازه...
با دست دیگم بازومو پوشوندم:
ـ لوهان بعدا بهت میگم الان وقتش نیست...
لوهان لبخندی زد و ساکت شد...کریس گوشیش رو بیرون آورد و به هیون جونگ شی زنگ زد و موضوع هانی رو بهش گفت...کریس گوشه ای نشست و گفت:
ـ هیون جونگ شی گفت یکی از دخترا کنارش بمونه....ما باید بریم تمرین...
لوهان گفت:
ـ پس ماها با کی تمرین کنیم؟!
کریس لبخند زد:
ـ گفتش امروز اون 2 تا رقصو تمرین نمیکنیم...
چانیول با ذوق گفت:
ـ جونمی...من از این رقصا متنفرم شدییییدددد...
همگی خندیدن اما من فکرم مشغول بود...با این رابطه ی شکرابی که ماها داشتیم حتی جرئت نمیکردم برم تو اتاق و به هانی سر بزنم...نمیدونستم چرا اما راستش خیلی نگرانش بودم شایدم یه حس عذاب وجدان بود که داشتم با اینکه میدونستم من اشتباهی نکردم...چند ثانیه توی فکر بودم که لوهان زد رو شونم:
ـ سهونا دختره خوبه به نظرت؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ نمیدونم...ببینم میتونیم بریم ببینیمش؟!
لوهان خندید:
ـ فکرنمیکنم...به قول خودت اینا با ما دشمنن...
با لبخند گفتم:
ـ ولی فکرکنم به تو اجازه بدن بری ببینیش...
ـ بیخیال سهونا...اون یه دختره...
ـ چیه؟!خجالت میکشی؟!
ـ نه فقط به نظرم تا وقتی دوستاش هستن به ما نیازی نیست...هر چند الان تو اتاق من هستن...
ـ خخخ تو هم که به تختت حساس...
با این حرفم با حرص دستاشو توی موهاش فرو برد و گفت:
ـ وای تختم...
خندیدم:
ـ نگران نباش مطمئنم همیشه اونجا نمیمونه...
لبخندی زد و به یه نقطه خیره شد...نگاهی به ساعت انداختم...دیگه کم کم باید برای رفتن به تمرین روزانمون آماده میشدیم...
وقتی هممون آماده شدیم آرا شی گفت که با هانی خونه میمونه...تمرین رقصمون زیاد پیشرفتی نداشت چون تمام اعضا حضور نداشتن...ساعت تقریبا 8 بود که تمرینمون تموم شد...سریع برگشتیم و میخواستیم برای رفتن به مهمونی آماده بشیم...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عشقای من ممنون از اینکه خوندید...
حالا سوالا:
1.صحنه منتخب...
2.جمله منتخب...
3.دوست داری داستان غمگین تموم بشه یا پایان خوش داشته باشه...؟!
4.اونایی که داستانمو میخونن یه معرفی کوچولو از خودشون بگن و اینکه چطور با اکسو آشنا شدین یا قبلا عاشق گروه دیگه ای بودید عایا یا نه...فوضولم...خخخ
دیگه سلامتیتون مراقب خودتون باشید تا قسمت بعدی....میدوستمتون...بوس با ♥♥♥♥♥




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
http://freidabrians.weebly.com/blog/archives/07-2015
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:09 ق.ظ
Good day I am so happy I found your web site, I really found you by accident, while I was researching on Aol for something else, Anyhow I am here now and would just like to say kudos for a incredible post and a
all round thrilling blog (I also love the
theme/design), I don’t have time to read it all at the minute but
I have bookmarked it and also added your RSS feeds, so when I have time
I will be back to read a lot more, Please do keep up the awesome work.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:49 ب.ظ
It's impressive that you are getting thoughts from this paragraph as well
as from our discussion made here.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 07:43 ب.ظ
Hello friends, its wonderful paragraph about tutoringand fully defined,
keep it up all the time.
پاسخ Honey.P :
neda
جمعه 23 مرداد 1394 02:23 ب.ظ
عالی بود بقیه شووو زود اپ کنننننننننننننننننن
ممنون
پاسخ Honey.P : خواهش میکنم عزیزم..
Elmia
پنجشنبه 22 مرداد 1394 12:06 ب.ظ
Thank you
Awoli bood
پاسخ Honey.P : خواهش میكنم...
sana
چهارشنبه 21 مرداد 1394 04:14 ب.ظ
عزیزم تمام صحنه ها و جمله ها خوبه
درباره ی اخر داستان نمیدونم بالاخره تو نویسنده هستی
من توسط دختر خالم اكسو رو شناختم البته غیر مستقیم، اول فقط لوهان رو بهم معرفی كرده بود كه خیلی ازش خوشم اومد برای همون به بیوگرافی اكسو و اعضای اكسو پرداختم قبل اكسو گروه كره ای میشناختم اما طرافدار هیچ گروهی نبودم. هنوز با اینكه سه نفر از اعضا رفتن كنار نیومدم و همون اكسو ی ١٢ نفری رو به عنوان اكسو قبول دارم كه امیدوارم به گروه برگردن
پاسخ Honey.P : منم امیدوارم...ممنون از نظرت
baeky-chany
چهارشنبه 21 مرداد 1394 01:28 ق.ظ
سلام گلم
این قسمت هم خوب بود البته احساس میکنم کم بود اگه میشه یا دو قسمتی بزار یا زود به زود اپ کن
خیلی تو خماری داستان میمونیم
روند داستان خوبه البته اگه پایان خوبی داشته باشه بهتره
من با جشنواره ماما 2012 با اکسو اشنا شدم ولی یکساله که اکسوال شدم دلیلش کریس بود اول عاشق کریس شدم واین زمانی بود که تمام سایت ها از رفتنش دلیلش وحتی برگشتش حرف میزدن چقدر اون وقت ها از شرکت اس ام بدم میومد بعد به خاطر پیکیری مرتب با سایت های مختلف اشنا شدم که البته مطالب بروز اکسو در انها بسیار بود این و سریال همسایه بغلی اکسو و شوتایم باعث شد مهر کریس و لوهان وبعدها تائو از دلم بره وشدم یه اکسوال سه اتیشه الانم عاشق بکی هستم و کنار بک سهون کای چانی ودیو روهم دوست دارم بکی رو دیوانه وار دوست دارم احساس میکنم خوسمزه ترو بامزه تر از بکی افریده نشده با اینکه خوشگل نیست ولی گوله نمکه هنرواستعدادوصدای مخملیش بکنار بی نطیره
ممنون عزیزم خسته نباشی بوووووس
پاسخ Honey.P : سلام فدات...بدقول شدم كه آپ نمیكنم...چون وقت نمیكنم و نویسنده هامم نیستن...
ممنون از معرفیت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید