تبلیغات
KPOP BOOK - (9-2)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
میهن بلاگه دیگه...

ـ اوتوکه و مرضضضض....برو خودت یه چیزی درست کن مگه بلد نیستی؟!
سارانگ پوزخند عصبی زد و گفت:
ـ اون جون خلم اگه تو یخچال لوازم غذا بود که نمیکشتم خودمو...
ـ اوییی سارانگ بی ادب...باشه بیا بریم بخریم...
سارانگ با بیحالی در اتاقو بست و داد زد:
ـ من از خرید متنفرم...اونی جون من خودت برو...
پامو روی زمین کوبیدم و با بیحالی لباسامو عوض کردم...از اتاق اومدم بیرون و بعد از اینکه از بچه ها خداحافظی کردم رفتم پایین...یه نگاه به خونه پسرا انداختم...یعنی واقعا توی این 1 روز چجور میتونستن با این خونه اینکارو بکنن...خونشون بهم ریخته بود...داغونه داغون...بکهیون و چانیول داشتن با هم کشتی میگرفتن...لوهان و سهون داشتن با هم یه گوشه حرف میزدن...تائو و کریس کنار هم بودن....ژیومین و چن مثل دیوونه ها داشتن با هم میخندیدن...کای و کیونگ سو هم داشتن تی وی میدیدن...اما سوهو و لی نبودن...سرمو پایین انداختم و داشتم میرفتم بیرون که کریس گفت:
ـ هانی شی جایی میرید؟!
بهش توجه نکردم اما وقتی جلوی صورتم دیدمش خشک شدم...دوباره گفت:
ـ کجا؟!
با حرص گفتم:
ـ قبرستون....میخوای باهام بیای؟!
ـ آره...
و رو به بچه ها گفت:
ـ بچه ها من و هانی شی میریم قبرستون...
با حرص زل زدم بهش....لباساشو عوض کرد و بعد از اینکه توی گوش تائو یه چیزی گفت از بچه ها خداحافظی کرد...با حرص گفتم:
ـ من خیلی جدیما...نمیخوام برم بچه بازی کنم....میخوام یک راست برم قبرستون...
لبخند مرموزی زد و گفت:
ـ خب منم گفتم باهات میام...
همینجوری داشتم نگاهش میکردم....دوست داشتم الان تا میخوره کتکش بزنم تا کل بدنش کبود شه...از بس که این پسره پررو بود...ای خدا نمیشه یه ثانیه از دست این پسره حرص نخورم؟!...با بیحالی سمت ماشین خودمون رفتم اما با سوت کریس به طرفش برگشتم...با اشاره گفت که برم سوار ماشینش بشم...اخمی کردم و رفتم سوار شدم...توی ماشین گفت:
ـ خب حالا دقیقا کجا میری؟!
جوابی ندادم باز گفت:
ـ هانی شی مثلا دارم با تو حرف میزنما...
پوزخند زدم و گفتم:
ـ میخوام برم فروشگاه...هیچی تو یخچال نیست...
ـ حالا میخوای چی بخری؟!
ـ نترس نمیخوام غذاتونو تند کنم...
کریس لبخندی زد و ماشین رو روشن کرد...تا رسیدنمون به فروشگاه کلی توی دلم خدا خدا کردم اتفاقی نیوفته آخه جوری مهربون شده بود که ندیده بودم...این حالتش خیلی ترسناک بود...جلوی یه فروشگاه ایستاد...بدون هیچ حرفی در ماشینو باز کردم که پیاده بشم...کریس خندید خواستم توجه نکنم اما گفت:
ـ بیام باهات...؟!
ـ نخیر لازم نیست...
ـ خب شاید کمک بخوای...
همون لحظه یه فکر شیطانی به سرم زد..لبخندی زدم و گفتم:
ـ لازم نیست میترسم یه چیزی رو بریزی...
با پوزخند گفت:
ـ چیییش نمیدونستی که من بازوهام خیلی قویه؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ نــــــــــــــه...جون تو نگو...بهرحال من بهت اعتماد ندارم...
و بعد از مکث کوتاهی گفتم:
ـ بن بن...
لبخند زدم و تنهاش گذاشتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کریس:
چی؟!اون چی گفت؟!بن بن؟!خدایا این دیگه خیلی پرروه...اصلا نمیدونه من عصبانی بشم میزنم...هووووف....باید یه چیزی بگم که بتونم...مگه میشه کسی رو بزنم مخصوصا یه دخترو...با حرص دستمو روی فرمون کوبیدم...به فروشگاه خیره شدم...سعی کردم آروم باشم بالاخره یه راهی برای تلافیش بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لباسامو برداشتم و به طرف استخر رفتم...همونطور که قدم میزدم نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم...هوا خیلی خوب و تمیز بود...در سالن استخرو باز کردم و رفتم داخل....کسی توش نبود...لباسامو یه گوشه انداختم...لباس ورزشی که تنم بود رو بیرون آوردم و یه گوشه انداختم و خیلی زود شیرجه زدم تو آب...چند بار توی آب غلت زدم...سرمو زیر آب بردم و چند دور طول استخرو شنا کردم...وقتی شنا کردنم تموم شد رفتم تو سونا...خیلی گرم و مرطوب بود...خواستم چراغو روشن کنم اما کلید برقو پیدا نکردم...بیخیال شدم و نشستم روی یکی از پله ها اما راستش خیلی نرم بودش...یک آن صدای پسری رو شنیدم:
ـ کیونگ سو تویی؟!جوووون عجب نرمی....
با شنیدن صدای مردونش با تمام جونی که توی بدنم بود جیغ زدم و دویدم اما چون هول کرده بودم تنها چیزی که گیرم میومد فقط دیوار بود...محکم خوردم توی یه قسمت از دیوار چوبی و روی زمین نشستم...نتونستم چهرشو تشخیص بدم...اون شخص بلند شد و چراغو روشن کرد...با دیدن صورتش خشکم زد:
ـ تو...تو این...اینجا چکار میکنی؟!کای شی من سکته کردم از ترس...
کای لبخندی زد و کنارم نشست:
ـ نترس من که کاری ندارم...من اومده بودم سونا...
با اخم سرمو گرفتم و بلند شدم...به آرومی گفت:
ـ ایون آه شی من واقعا نمیخواستم اینطور بشه...
با وجود دردی که توی سرم داشتم گفتم:
ـ خواهش میکنم...
و سریع از سونا بیرون زدم اما انگار قصد نداشت دست از سرم برداره....دنبالم اومد بیرون...منم قدمامو تندتر کردم و بعد از اینکه سریع لباس ورزشیمو پوشیدم از سالن خارج شدم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی ماشین نشسته بودم که تقه ای به شیشه خورد...سرمو بالا گرفتم و با صورت هانی روبه رو شدم...قیافش طوری بود که انگار داره کوه میکنه...درو باز کردم و خواستم خریدا رو ازش بگیرم که گفت:
ـ لازم نکرده فقط صندقو باز کن...
با اخم چند تا از پلاستیکارو ازش گرفتم و بردم گذاشتم تو صندق...دستش رو به کمرش زد و گفت:
ـ گفتم که لازم نیست به چیزی دست بزنی....
با عصبانیت توی ماشین نشستم و درو محکم بستم...یکم مکث کرد اما بعدش اومد و توی ماشین نشست...لبخند کمرنگی زد و گفت:
ـ میشه بری بستنی فروشی...
با جدیت گفتم:
ـ اونجا میخوای چکار کنی؟!
با لبخند گفتم:
ـ میخوام بستنی بخرم...
خواستم هنوز ازش سوال بپرسم ولی بیخیالش شدم...وقتی به بستنی فروشی رسیدیم از ماشین پیاده شد و بعد از چند ثانیه با یه بستنی کاکائویی اومد توی ماشین نشست...با یه حالت خنده دار داشت بهش نگاه میکرد...انگار یه بچه 4 ساله بود که با یه بستنی اینقدر ذوق میکرد...لبخندی زدم و گفتم:
ـ انگار خیلی بستنی دوست داری؟!
با ذوق گفت:
ـ نه...خیلی دوست ندارم...اما از این طعم خیلی خوشم میاد...
با خنده به جلوم خیره شدم...خواستم راه بیفتم اما دلم نیومد این کارو نکنم...انگشتمو توی بستنیش زدم و زدم به گونش...با جیغ کوتاهی بهم خیره شد:
ـ تو چکار کردی؟!من میکشمت...
و دستشو توی بستنی فرو کرد تا صورت منم مثل خودش کنه اما من مچ دستاشو گرفته بودم...چند بار تمام زورشو بکار برد اما نتونست از خنده داشتم میمردم....چند بار خودشو تکون داد...من یکم حلقه دستامو شل کردم اما با یه هل محکم افتادتو بغلم...از تعجب چشمام داشت بیرون میزد...اما قلبم...انگار یه مشکلی پیدا کرده بود...احساس کردم خیلی تند میزنه...راستش میترسیدم صداشو بشنوه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با چشمایی که داشت بیرون میزد بهش خیره شدم...بعد از چند ثانیه که توی یه فاصله کم داشتم دقیقا توی چشماش نگاه میکردم به خودم اومدم...چند بار پلک زدم...خودمو جمع و جور کردم و سرمو به پشتی صندلی چسبوندم...دلم نمیخواست هیچ جایی بجز جلومو نگاه کنم...از خجالت نمیتونستم نفس بکشم...کریسم که همچنان خشک بود...بعد از چند ثانیه به خودش اومد...نفس عمیقی کشید و ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...تا خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد...اصلا مگه توی اون موقعیت حرفی هم بود که بزنیم...وقتی به خونه رسیدیم بدون اینکه منتظرش بمونم وسایل شامو برداشتم و رفتم تو و بعد از اینکه توی یخچال چیدمشون سریع دویدم و رفتم طبقه خودمون...بدون اینکه با دخترا حرف بزنم رفتم تو اتاق و درو قفل کردم...قلبم خیلی تند میزد...دستامم یخ کرده بود....حتما بخاطر استرس بود....تقه ای به در خورد:
ـ اونی غذا چی شد؟!
با حرص گفتم:
ـ سارانگ جون اونی هانی مرد....برو خودت یه کوفتی درست کن...
ـ وا اونی چرا اینطور میکنی؟!
جیغی زدم:
ـ همین که گفتم...زووووود....
با حرص لباسامو درآوردم...توی آینه به خودم نگاهی کردم...دوباره اون صحنه یادم اومد...دوتا سیلی زدم تو صورتم:
ـ هانی اون یه اتفاق بود...فراموش کن...خواهش میکنم...فراموش کن...
اما اینا همش چرت بود...صورتش توی اون زاویه از جلوی چشمم نمیرفت...آخه با اینکه ازش متنفر بودم ولی...

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب عشقا اینم از این قسمت...
حواستون باشه فقط من فعال بودم این هفته...
البته مخم برا هر قسمتش میپوکه...
راستی چند تا سوال:
1.از کدوم قسمت بیشتر خوشتون اومد؟!
2.کدوم جمله رو بیشتر دوست داشتید...؟!
3.به نظرتون یکم به هونهان گیر بدم بانمک نمیشه؟!
مرررسی از اینکه خوندید...اگه نظرا خوب باشه قسمت بعدی رو زودتر میارم و رمزی نمیشه...دوستتون دارم بوسسس با یه عالمه تف...




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
How can I increase my height after 18?
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:33 ب.ظ
What's up colleagues, its enormous article about cultureand entirely explained,
keep it up all the time.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:03 ق.ظ
If you wish for to improve your familiarity
just keep visiting this website and be updated with the most up-to-date news posted here.
aram
یکشنبه 18 مرداد 1394 04:27 ب.ظ
به عنوان اولین رمانی كه درباره ی اكسو خوندم عالیه و مطمئنم عالی تر میشه
تمام قسمت هاش هم عالیه
فقط مارو درك كن
پاسخ Honey.P : ممنونم عزیزم...
چشم گلم
sana
یکشنبه 18 مرداد 1394 04:20 ب.ظ
قسمتی كه هركی تو خونه داشت یه كاری میكرد و هانی جلوی رستوران بهش گفت بن بن باحال بود از جمله های :قبرستون میخوای باهام بیای و بچه ها من و هانی شی میریم قبرستون خوشم اومد اما همه ی قسمت هاش جالبه پس تصمیم گیری هم سخته اما در كل
پاسخ Honey.P : ممنونم از نظرت عزیزم
sana
جمعه 16 مرداد 1394 12:28 ب.ظ
داستان عالی اما اگه رمز نزاری عالی میشه
پاسخ Honey.P : چشم عزیزم
elena
پنجشنبه 15 مرداد 1394 01:05 ق.ظ
خواهشا رمز نزار کلا قشنگ بود
elena
پنجشنبه 15 مرداد 1394 01:05 ق.ظ
خواهشا رمز نزار کلا قشنگ بود
پاسخ Honey.P : چشم
baeky-chany
چهارشنبه 14 مرداد 1394 08:06 ب.ظ
سلام گلم قشنگ بود
از صحنه توی بغل کریس خیلی خوشم امد این دو تا بچه پرو اخر زبونشون بند امد پدر عاشقی بسوزه حالا داستان میره تو یه فاز دیگه
هونهانم قشنکه داستان تو عزیزم هر طور دوست داری بنویس من به قلمت ایمان دارم قول میدم عالی میشه تا حالاش که خیلی باحال بوده
ممنون وخسته نباشی دوست دارم بوووووووووووووووووس
پاسخ Honey.P : سلام فدات شم...واقعا همچین خواننده هایی بهم انرژی میدن...ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید