تبلیغات
KPOP BOOK - Endless love-3
KPOP BOOK
سلام دوستان...
خوفید؟؟چه خبرا؟؟
خب اومدم با قسمت سوم...
از اونجایی که این یه داستان کوتاهه قراره قسمت 6 یا هفت تموم بشه...
بنابراین توی پست بعدی یه نظر سنجی گذاشته میشه که مربوط به داستان جدیدمه که لطفا همه شرکت کنید چون به نفعتونه...
حالا میگید چرا!!
خواهید فهمید...
قسمت بعدی رمزیه ولی بسته به نظرات رمزشو ممکنه توی عنوان بذارم...
حالا بفرمایید اینم از این قسمت...

هوا بارونی بود...
ساعت حدودای 6 بود و هوا کم کم تاریک میشد...از دور نگاهی به بار انداختم...آدرسشو از رئیس لی گرفته بودم...عینک دودیمو زدم و یقه ی پالتومم جلوی صورتم گرفتم و داخل شدم...مکان خیلی شلوغی بود...سروصدا و دود اذیتم میکرد ولی خب من باید اونو میدیدم...نمیدونم بعد از اون شب چه حسی داشتم که نمیتونستم رهاش کنم...با اینکه میدونستم نباید عاشق یه همچین دختری بشم اما اینبار مغزم تصمیم نمیگرفت...قلبم جلوشو گفته بود...
نگاهی به اطراف انداختم و چشمم یه دختر جوونی خورد که به طرفم اومد...از مدل آرایش و لباسش خیلی بدم اومد... کنارم نشست وبا لحن مسخره ای گفت:
ـ عزیزم...اینجا چکار میکنی؟؟خسته ای نه؟؟میخوای خستگیت رو از بین ببرم...بلند شو...
اما نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم:
ـ من با ایون می کار دارم...
دختر اخمی کرد و گفت:
ـ چطور اون دختره تازه وارد اینقدر طرفدار داره...؟؟؟
و بعد با دستش به دختری اشاره کرد و گفت:
ـ اوناهاش...برو باهاش حا..ل کن...
و ازم دور شد...نگاهمو روش زوم کردم...آره ایون می بود...همون موهای بلند و همون زیبایی همیشگی...
چند دقیقه خوب نگاهش کردم منتظربودم که برای پذیرایی بیاد اما...
مرد مس ..تی اونجا بود و ایون می رو روی پاهاش نشوند...داشتم خودخوری میکردم...آخه چکارش داره...
مرد میخواست ایون می رو بب..وسه اما چون ایون می تقلا کرد یکی محکم توی صورتش زد...
دختر بیچاره روی زمین افتاد دیگه نمیتونستم تحمل کنم بلند شدم و جلوتر رفتم...
.
.
.
صورتشو گرفت و هق هق گریش راه افتاد.یه چیزی قلبمو فشار میداد...آخه چرا اون...
مدیر بار اومد و با لبخند گفت که میتونه نصف قیمت باهاش باشه...
.....
وقتی این حرفو از مدیر شنیدم گریم بدتر شد...دستمو تو دست اون اشغال گذاشت و منو هل داد توی بغ لش...
مردی با قد بلند بهمون نزدیک شد و گفت:
ـ بذارید اون امشب با من باشه...من 2 برابر براش پول میدم...
مدیر تو آسمونا سیر میکرد دستمو گرفت و منو فرستاد کنار اون مرد...نگاهی به صورتش کردم...قلبم شروع کرد تند زدن...اون هیونگ جون اوپا بود...اما اینجا چکار میکرد امیدوار بودم دیگه نبینمش...آخه چرا اون اینکارو با من میکرد...میخواست منو عذاب بده...مخصوصا امشب که...دستمو تو دستش گرفت و مدیر گفت:
ـ نمیدونم چرا ایون می اینقدر طرفدار داره...ایون می خوب براش جبران کن...
.....
دستشو گرفتم و به طرف طبقه دوم رفتیم...اتاق آخری و تنها اتاقی که خالی بود...هیونگ جون روی مبلی نشست و منم بدون هیچ حرفی کنارش نشستم...چند دقیقه ای فقط بینمون سکوت بود تا اینکه من تصمیم گرفتم این سکوتو تموم کنم...گفتم:
ـ هیونگ جون اوپا بازم اومدی...مگه نگفتم اگه بخوای میمونم...؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
ـ من اومدم اینجا که...
اما بدون اینکه بذارم حرف بزنه گفتم:
ـ میدونم که لطف بزرگی در حقم کردی الان میخوام برات جبران کنم...
و بدون اینکه فرصت بدم شروع کردم به بو...س یدنش...قلبم تند تند میزد...داشتم از اینکه دوستش دارم فرار میکردم...سرنوشت من مهم نبود...تنها چیزی که مهم بود زندگی اون بود...نباید آسیبی میدید...
بعد از اینکه ازش جدا شدم بدون مکث رفتم سراغ دکمه هاش...هنوز دومی رو باز نکرده بودم که دستمو محکم گرفت...مچم داشت میشکست...با خشم نگاهم کرد و گفت:
ـ من برای این چیزا نیومدم...
دستم اونقدر درد میکرد که اشکمو در آورده بود...نگاهی به صورتش کردم و گفتم:
ـ اوپا...میدونی که تو بخاطرم 2 برابر پول دادی...بذار کارمو بکنم...خواهش میکنم...
بدون اینکه بهم فرصت بده منو روی میز رو بروش انداخت...خودشم اومد و منو توی حصاری قفل کرد...نمیتونستم فرار کنم...از چشم هاش میترسیدم...ترس من از اون حسی بود که توی چشماش بود و من داشتم احساسش میکردم...بلند داد زد:
ـ چرا با من اینکارو میکنی؟؟
اشکم سرازیر شد...با لرزشی که توی صدام بود گفتم:
ـ اوپا...از من چی میخوای؟؟میبینی که من یه تن فروش بدبختم...یه نفر که از امشب قراره با همه باشه...
اما گرمای ل.باش متوقفم کرد...با تمام وجودم حسش میکردم...اینکه بهش وابسته هستم...اینکه عاشقش شدم...
ازم جدا شد و توی چشمام زل زد و گفت:
ـ تو نمیفهمی من چی میکشم...تو با من چکار کردی آخه...
و سرشو توی گردنم برد...قلبم دیوونه وار میزد...میخواستم جداش کنم اما غیر از اینکه منو محکم گرفته بود یه چیزی درونم میگفت:بذار کارشو بکنه...تو دوستش داری یادت نیست...
داشتم دیوونه میشدم...درحالیکه نفس نفس میزد گفت:
ـ من نمیخوام همچین کاری کنم...من دارم عذاب میکشم...من فکر میکنم که...
با تمام قدرتم دستمو بیرون آوردم و گذاشتم روی ل..باش و گفتم:
ـ اوپا التماست میکنم نگو...نمیتونم بشنوم...
و درحالیکه گریه میکردم مثل دیوونه ها شعر خوندم ...
اشک اونم در اومده بود...از کنارم بلند شد و گفت:
ـ من عاشقتم...چرا نمیهمی...؟؟اون شب من عاشقت شدم...میفهمی....حسی که به هیچ کس نداشتم...خواهش میکنم اینقدر سنگدل نباش...

با چشمای خیسم داشتم نگاهش میکردم.صداش اونقدر بلند بود که داشتم کر میشدم...نمیخواستم ادامه بده کنارش رفتم و دستمو روی گونش کشیدم و گفتم:
ـ خیلی خب اوپا بسه...بخاطر من تمومش کن...
سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد و گفت:
ـ باور کن نمیتونم کنترلش کنم وگرنه...
دستمو دور شونش انداختم و گفتم:
ـ میدونم...منم همینطور...
لبخندی زد و گفت:
ـ اگه یه چیزی بگم منو میکشی...
گفتم:
ـ چرا؟؟مگه چی شده؟؟
پوزخندی زد و گفت:
ـ اون شب...یادته...تو خوابت برد؟؟
ـ آره..چطور؟؟
ـ من چطور میتونستم بهت دست بزنم...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
ـ چییی؟؟یعنی میخوای بگی...!!
با سرش تایید کرد...اخمی کردم و گفتم:
ـ آخه چرا؟؟
به آرومی گفت:
ـ چه بدونم...
خندیدم و گفتم:
ـ خوبه خودتم میگی...
نگاهی به بد..نش کردم و گفتم:
ـ هیونگ جون اوپا راستی...تو چرا اینقدر سفیدی...؟؟
و لپشو گاز گرفتم.لبخندی زد و گفت:
ـ آره تقریبا...اما به اندازه تو نه...اما من میخواستم بدونم مال من میشی و بعدش اینکارو بکنم...حالا نظرت چیه؟؟
نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
ـ سخته اما میشه...
ب.غلم کرد و گفت:
ـ پس واقعا لازم شد اینکارو بکنم باهات...
و بعد ب..وسه ای طولانی بهم داد...واقعا گرمم شده بود...با دستم خودمو باد زدم که هیونگ جون گفت:
ـ گرمته نه؟؟خب لباساتو دربیار...
با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم:
ـ یکم بهت رو دادما...همینجوری خوبه...
بدون هیچ حرفی شروع کرد به درآوردن لباسام که گفتم:
ـ هیونگ جون اوپا غلط کردم...گرمم نیست سردمه...
لبخند موزیانه ای زد و منو به طرف دیوار برد...و وقتی به دیوار رسیدیم دوتا دستاشو گوشه سرم گذاشت...لبخندی زد و گفت:
ـ حالا که اینجوره بریم خونه من...
با چشمای گرد شدم گفتم:
ـ قبوله...
چشماش برقی زد...بعد از درست کردن لباسش دستمو گرفت و به طبقه پایین رفتیم....داشتم خود خوری میکردم...آخه کجا بریم...من احمق بهش نگفتم...حالا چی میشه؟؟؟؟

.
.
.
.
.
.
.
خب دوستام اینم از پایان قسمت 3...
نظر یادتون نره...



طبقه بندی: Endless Love STORY، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
How can we increase our height?
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:41 ب.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my apple ipad and tested to see if
it can survive a 30 foot drop, just so she can be a
youtube sensation. My iPad is now broken and she has 83 views.
I know this is completely off topic but I had to share it with someone!
گروه تبلیغاتی پروانه
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:30 ق.ظ
سلام و احترام خدمت مدیر وبلاگ!
گروه تبلیغاتی ما جهت افزایش بازدید وبلاگ شما اقدام به ارسال پیام به دیگر وبلاگها می کند.
شما میتوانید بسته های تبلیغاتی افزایش بازدید سفارش دهید و به راحتی بازدید وبلاگ خود را زیاد کنید.
برای اطلاعات بیشتر و سفارش به وبلاگ ما بیایید.
موفق باشید!

پاسخ Honey.P :
sahar
چهارشنبه 19 اسفند 1394 05:30 ب.ظ
داستان عالی بود میشه رمز قسمت بعدی رو بدی اگه میشه همینجاممنونم
پاسخ Honey.P : onvan ramz hast
MONA
دوشنبه 26 مرداد 1394 05:26 ب.ظ
اجی قسمت 4 رمز داره میشه رمزشو بگی ؟
پاسخ Honey.P : توی عنوانش هست
CHANY
شنبه 24 مرداد 1394 10:15 ب.ظ
سلام عالی بود رمزو قسمتی بعدی میخوام میشه بدی ؟
پاسخ Honey.P : سلام گلم.ممنونم فعلا رمز نداره
neda
شنبه 24 مرداد 1394 12:20 ق.ظ
رمزو قسمت و بعدی یو می خوام
پاسخ Honey.P : چشم
Raya
شنبه 10 مرداد 1394 10:05 ب.ظ
اون روش هاتهههه بیشعورم هستتتت یسسس
پاسخ Honey.P : بعله هاتش تو حلقم
Raya
جمعه 9 مرداد 1394 08:43 ب.ظ
به بهههه اون روی هیونگم دیدیمممم
لاییییککک عشقممممم فیکات عالیه جوجویی
پاسخ Honey.P : اون روش چجوره؟؟
مرررسی گله من
baeky-chany
چهارشنبه 7 مرداد 1394 10:15 ب.ظ
واااااااااااااای اینم خیلی قشنگ بود چقدر ایناجنبه دارن
همه چیزو باعشق میخوان ممنون گلم عالی بود خسته نباشی بوووووووس
پاسخ Honey.P : ممنونم عزیزم...
mona
سه شنبه 6 مرداد 1394 10:19 ب.ظ
عالی بود قسمت بعدی رو اپ کن
پاسخ Honey.P : ممنونم گلم...فردا می آپم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید