تبلیغات
KPOP BOOK - (8)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سلام عخشااا...
ببخشید اگه قسمتای قبلی کم بودن...ولی خب نظرای شما هم کم بودش...
راستی از این به بعد هر 4شنبه داستان میذارم امروزم یکم دیر شد...
قرار بود رمزی کنم اما چون با نت خودم اومدم اینبارو ارفاق میکنم...
آآآآآی خواننده های خاموش خجالت بکشید یکم...خب حالا نظر بدید دل من شاد شه...خخخ
عاقا خیلی حرفیدم بسه...




بفرمایید ادامه...نظرم یادتون نره...

با هم به طرف خونه رفتیم...ولی خداییش مگه حموم تو خونه نیست این چرا رفته بود تو استخر...بهرحال از اونجایی كه عضو اكسو بود ازش همچین چیزی بعید نبود...بعد از اینکه با کلی دردسر از طبقه ی اول رفتیم طبقه خودمون تصمیم گرفتیم تا برای ساعت 5 که تمرین داشتیم آماده بشیم تقریبا ساعت 4:30 بود که رفتیم پایین...پسرا باز زل زدن به ما...سعی کردیم نگاهشون نکنیم...از یه طرف نگاه پسرا رومون سنگینی میکرد از یه طرف دیگه دوست نداشتم همزمان با اونا راه بیفتیم چون اینجور که من میشناختمشون برای اینکه مارو از بین ببرن هیچی ازشون بعید نبود...با پوزخند از بچه ها خواستم که باهام بیان توی حیاط تا بریم محل تمرینمون...داشتیم از در بیرون میرفتیم که کریس با یه تنه ی محکم به من...محکم کوبوندم توی دیوار...یعنی دستم نزدیک بود از جا کنده بشه...داشت میرفت بیرون که با داد گفتم:
ـ بیشووور مگه کوری؟!
با یه پوزخند برگشت سمتم:
ـ آ با من بودی...ببخشید آخه ندیدمت...
و با دستش به قدم اشاره کرد...با این کارش طبق معمول بقیشون زدن زیر خنده...با حرص جلو رفتم و لگد محکمی کوبوندم توی ساق پاش...دادش هوا رفت...ساق پاشو گرفت و با عصبانیت گفت:
ـ اوییی دختره ی روانی...چه مرگته...؟!
با پوزخند گفتم:
ـ من روانیم ولی بدون تو هم تو بخش مایی...پسره ی وحشی...شانس آوردی نزدم بدبخت تر از اینت کنم...
تائو با خنده گفت:
ـ اگه منظور اونه راست میگه...کریس جونتو مدیونشی...
کریس با حرص نگاهش کرد که اونم ساکت شد اما بقیه ریز خندیدن...خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم و سریع از کنارش رفتم توی حیاط...با بچه ها سوار ماشین شدیم...با حرص پامو روی پدال گاز فشار دادم که زودتر برسیم...وقتی رسیدیم بدون توجه به دخترا از ماشین پیاده شدم...بازوم هنوزم درد میکرد...نگاهی بهش انداختم یکم کبود شده بود توی دلم گفتم:
ـ کریس خان به اصطلاح محترم حواست باشه دفعه بعدی میکشمت...
با حرص داشتم راه میرفتم که آینا دستمو گرفت و گفت:
ـ اونی عزیزم بذار دنده سنگین ما بهت برسیم...چه خبرته...!؟
با بیحالی گفتم:
ـ آینا تورو خدا بیخیال...الان دوباره اینا رو ببینم میزنم یکیشونو میکشم...میخوام زودتر برم داخل...هوووف
آینا دستمو گرفت و نگاهی به بازوم انداخت...با تعجب گفت:
ـ اونی انگار با دیوار بتنی تصادف کردی...این چجوری تورو هل داد؟!
با پوزخند گفتم:
ـ خب این طرفم خورد به دیوار...
آینا لبخندی زد و گفت:
ـ راست میگیا...
بازومو گرفتم:
ـ کسی ببینه میگه دعوا کردم...
آینا گفت:
ـ یعنی نکردی؟!
نیم نگاهی بهش انداختم:
ـ حالا ببین...اگه من روز اولی اینا رو کتلت نکردم...
آینا گفت:
ـ میخوای چکار کنی؟!
با حرص گفتم:
ـ فعلا معلوم نیست...نقشه ای ندارم...
چند ثانیه ایستادیم تا بقیه هم بهمون برسن...نیم نگاهی به ورودی انداختم...بله اکسو اومدن...وقتی از ماشین پیاده شدن نگاهی به کریس انداختم...از نگاهش معلوم بود داغون عصبانیه و اگه گیرم بیاره زندم نمیذاره ولی خیال خام...صورتمو برگردوندم و با بقیه وارد ساختمون شدیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(؟؟؟)
راستش این دختره یه جور خاص دوست داشت با ما پسرا دعوا کنه اما فقط با کریس...بیشتر از این متعجب بودم که چرا با اون...!؟راستش این ما بودیم که اون روز توی مسابقه درخواست دادیم که کریس بره باهاشون حرف بزنه...اما خب انگار اون فکر میکرد تنها مقصر این موضوعات کریسه در صورتیکه اون نبود...دلیل اینکه ما میخواستیم با snsd باشیم این بود که احساس میکردیم اونا یه چیز خاص توشون هست...یه چیزی که هر چند کم اما اونا رو شکست ناپذیر میکرد...اما خب الان تنها کاری که باید میکردیم این بود که از دست اون دخترا راحت بشیم اگرچه برای من مهم نبود که گروهی که با ما هست کی هستن اما این کاری بود که با یه قول به snsd شروعش کردیم...ولی حالا یه چیزی بود که بهم میگفت:شما موفق نمیشین اونا رو کنار بزنین...اونا خیلی قوین...
خب دقیقا راست میگفت اونا ماهرتر از اونی بودن که فکر میکردم...بیشتر اوقات خواننده های جدید دختر با دیدن ما کلی ذوق میکردن اما اونا با ما مثل آیدل هایی رفتار میکردن که دقیقا عین خودشونن...حتی به این فکرنمی کردن که ما چند سال زودتر از اونا وارد این کار شدیم...کلی کنسرت داشتیم و آلبوم دادیم...و این همون چیزی بود که باعث عجیب بودنشون میشد...با دستی که روی شونم بود از افکارم بیرون اومدم...به طرفش برگشتم...سوهو با لبخند گفت:
ـ داری به چی فکر میکنی هیونگ؟!
با لبخند جوابشو دادم:
ـ چیز مهمی نیست...
منو دنبال خودش کشوند:
ـ پس زودتر بیا...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با ورودمون به اتاق تمرین اولین کسی که نظرمو جلب کرد یه خانم بود...از چهرش معلوم بود حدودا 30 ساله باشه...با لبخند خودشو بهمون معرفی کرد:
ـ سلام بچه ها من خانم هان سو آه هستم و مربی رقصتونم...شما باید SCG باشید درست گفتم...؟!
هر 5 تامون با لبخند بهش تعظیم کردیم و یکی یکی خودمونو معرفی کردیم...در برخورد اول واقعا خانم مهربونی به نظر میومد...من که خیلی ازش خوشم اومد...بعد از ما اکسو اومدن...سعی کردم خودمو بزنم به اینکه اونا الان اینجا نیستن اما با حرف خانم هان که گفت کنار پارتنرهامون قرار بگیریم کشتی هام همه غرق شدن...حالت خیلی جدی به خودم گرفتم و کنارشون ایستادم...خانم هان شروع کرد و یه سری توضیحات داد:
ـ خب از امروز تمرین هاتون شروع میشه...البته اولین هفته زیاد بهتون سخت نمیگذره چون فقط باید مدل رقصتون رو از طریق تلویزیون ببینید...مهم ترین نکته رقص تانگو و سالساست...با میکس آهنگ هاتون با پاپ کره ای یه رقص براش تهیه میشه که توی اولین کنسرت مشترکتون قراره اونو اجرا کنید...اما یکم کارتون سخته شاید مجبور باشیم یه داستان عاشقانه هم توش بگنجونیم...چون بهرحال هر کدوم 2 یا 3 پارتنر دارین...خب مشکلی نیست...یه سوال...ببینم تابحال کسی از بین شما اجرای این رقص رو دیده؟!
همه با هم تایید کردن...مربی ادامه داد:
ـ خب کدومتون تابحال بیشتر از اون حرکات جذاب به حسی که توی رقص هست دقت کردین؟!
دستمو بالا گرفتم و گفتم:
ـ خب راستش من اصلا از حالت نگاهاشون خوشم نمیاد...
بک هیون با لبخند گفت:
ـ خب حتما دلت از سنگه...
بدون مکث گفتم:
ـ نچ به نظرم مسخرست...
کریس با پوزخند گفت:
ـ خب از نظر تو آره...
بهش توجهی نکردم...مربی برامون یه فیلم گذاشت که یه رقص 2 نفره بود...مرد و زن چشماشون توی هم قفل شده بود...انگار دوتا عاشق واقعی بودن که حدود چند سالی میشد از هم دور بودن...اینکه انگار عشقشون توی چشما و حرکاتشون بود یه نکته خیلی ضایع رو یادم آورد...جوری که متوجه نشن به 3 تا پارتنرم نگاه کردم...توی دلم گفتم:
ـ اون مغروره یا اون مودبه یا اون شیطونه؟!یعنی با کدومشون قراره برقصم...نه با کریس نمیتونه باشه...آخر این برنامه یا من اونو میکشم یا اون منو...
توی فکر بودم...با حرص دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
ـ نه نمیتونه باشه...آخه اون...
و همزمان با حرف زدنم به صورت کریس خیره شدم...متوجه نگاهم شد...ابروشو بالا انداخت و به صفحه مانیتور اشاره کرد...زیر لب و با اشاره گفتم:
ـ چیه؟!
دستش روی مانیتور اشاره رفت و با نگاه کردن مانیتور خشکم زد...اون 2 تا رقصنده داشتن با عشق تمام همو میبوسیدن...چشمام داشت از حدقه بیرون میزد...توی همون حالت گفتم:
ـ خانم هان؟!
خانم هان لبخندی زد و با مهربونی گفت:
ـ بله؟!
با تعجب دستمو سمت مانیتور بردم و گفتم:
ـ اینم جزء رقصمونه؟!
با خنده ی خانم هان بقیه هم خندیدن...خانم هان گفت:
ـ راستش نه ولی اگه شما بخواید میتونیم اینکارو انجام بدیم...
سهون با اعتراض گفت:
ـ اصلا لازم نیست...همین الانشم با این دخترای غرغرو مشکل داریم...بعدشم من عمرا بذارم لوهان اینکارو انجام بده...مخصوصا با این دختره نچسب...
با حرص به طرفش برگشتم و گفتم:
ـ نگران نباش در هر صورت ما مثل شما نیستیم که به خودمونم رحم نکنیم...
سهون با اعتراض بلند شد:
ـ منظورت چیه به خودمون رحم نمیکنیم...؟!
با خونسردی گفتم:
ـ منظور همون چیزاییه که فن ها میگن و شما بهش میگید شایعه...
چانیول با لبخند گفت:
ـ خاک تو سرتون...اینا هم فهمیدن...خخخ
لوهان بلند شد و گفت:
ـ بسه...بشینید...چقدر سر این مسئله مسخره دعوا میکنید...
سهون با یه مدل اخم خاص گفت:
ـ نه بذار ببینم این جوجه چی میگه...
با حرص گفتم:
ـ چی؟!جوجه؟!
ـ آره جوجه...
ـ حالا ما جوجه اما شما فقط قدتون بلنده وگرنه اندازه جوجه هم عقل ندارید...
ایون آه با حرص گفت:
ـ فکر میکنید همه چی حالیتونه در صورتیکه مغر بادوم از مال شما بزرگتره...
سارانگ که تا اون لحظه ساکت بود گفت:
ـ بسه دیگه...چقدر میجنگید...مثلا اومدیم تمرین...نیومدیم میدون جنگ...
تائو دست سهون رو گرفت و کنار خودش نشوند...سهون هنوزم عصبانی بود...نمیدونستم اینقدر رو لوهان حساسه...من و بچه های گروهمون تقریبا 3 سالی بود با هم بودیم اما اونا اونقدر که سهون از لوهان دفاع میکرد از من طرفداری نمیکردن...فوقش 2 تا تیکه مینداختن...اما مثل من حوصله ی سروکله زدن با پسرا رو نداشتن...با حرص زل زدم به کریس...نمیدونم چرا اما جرقه ی دعوا از طرف کریس بود...انگار دوست داشت منو عصبی کنه...بهرحال اگه قرار بود اینجوری پیش بره باید ماهی یکبار هممون میرفتیم روانپزشک...با اخم بهش خیره شدم اما اون همش لبخند میزد...جوگیر خوش اخلاق شده بود...رومو برگردوندم و بقیه ی فیلمو دیدم...

چند دقیقه ای بود که تمرین که چه عرض کنم سینما دیدنمون تموم شده بود...بچه ها به طرف ماشین میرفتن که آینا رو صدا زدم و کلید ماشینو بهش دادم...با نگرانی گفت:
ـ اونی کجا؟!
با لبخند گفتم:
ـ میرم دستشویی...فقط مراقب باش دوباره دعواتون نشه...
آینا لبخندی زد:
ـ نه اونی...تا تو نیستی اینا با ما کاری ندارن...
اخمی کردم و گفتم:
ـ ایششش...حالا برو...زود میام...
توی راهرو چرخی زدم و انتهای یه راهرو که توی ساختمون اصلی بود یه دستشویی پیدا کردم...درو باز کردم و رفتم داخل و همونطور که دستامو میشستم شروع کردم به خوندن یکی از آهنگ های قدیمی که شنیده بودم...توی آینه به خودم نگاه کردم...در یکی از سرویس های بهداشتی باز شد و یه پسره ازش اومد بیرون با دیدنش از عصبانیت چشمام گرد شد و داد زدم:
ـ تو؟!
با خونسردی تمام گفت:
ـ من چی؟!
ـ تو...تو اینجا چکار میکنی؟!
با لبخند گفت:
ـ مردم میان اینجا چکار کنن...!؟
همونطور بهش خیره شده بودم...نمیدونستم چی بگم...آخه چجوری اینجا بود...
.
.
.
.
.
.
خخخ...خب عشقا تموم شد...البته سوال دارم براتون سعی کنید اگه حوصله ندارید خلاصه جواب بدید...اونایی هم که همیشه لطف دارن بهم کامل ج میدن...

1.به نظرتون هانی برای رقص با کدوم یک از پسرا میفته؟!
2.روال داستان خوبه یا بد؟!
3.میتونید حدس بزنید اون قسمت که علامت(؟؟؟) گذاشتم افکار کدوم یک از اعضاست؟!
4.این تیکه آخریه کی بود که هانی رو دید...؟!

ممنون از اینکه خوندید...آها اگه دوست دارید تو خماری گیر نکنید زیاد نظر بدید...میدوستمتون بووووس♥♥♥♥♥



طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
http://plaza.rakuten.co.jp
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 02:10 ق.ظ
My brother recommended I might like this blog. He used to be entirely right.
This put up actually made my day. You cann't consider just how so much time I had spent for this information! Thanks!
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:24 ق.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your blog.
It's a very easy on the eyes which makes it much
more pleasant for me to come here and visit more often. Did you hire out a
developer to create your theme? Outstanding work!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:53 ق.ظ
Hi, i think that i saw you visited my blog so i
came to “return the favor”.I'm attempting to
find things to enhance my site!I suppose its ok to use a few of
your ideas!!
sana
جمعه 16 مرداد 1394 12:58 ب.ظ
ببخشید قاطی كردم منظورم یونگ سنگ شی كه قرار امتحان صدا بدن كه كدوما صداشون بهم میخوره
پاسخ Honey.P : آها گلم یکم بصبری هست
saba
جمعه 16 مرداد 1394 12:20 ب.ظ
عزیزم من فکرمیکنم باکریس میوفته
روال داستانت قشنگه اگه عاشقانه که بشه چه بهتر
فک کنم تواون قسمت چانیول بود که حرف میزد
اون تیکه اخریه شاید کریس باش
پاسخ Honey.P : ممنون از نظرت عزیزم
baeky-chany
دوشنبه 12 مرداد 1394 10:07 ب.ظ
سلام گلم خیلی قشنگ بود
فکر کنم با کریس هم رقص بشه
اون شخص هم فکر کنم لوهان باشه روند داستان هم خیلی خوبه ممنون عزیزم خسته نباشی
بوووووووووووووس
پاسخ Honey.P : خواهش میکنم آجی جونم
sana
دوشنبه 12 مرداد 1394 04:19 ب.ظ
به نظر من یا با كریس یا با چانیول میفته
فكر كنم قسمت علامت سوال افكار بكی باشه
شاید كریس بود كه تو تیكه ی اخر دید
روال داستان خوبه اما چرا راجع به امتحان صدا كه قرار بود كیونسو بگیره چیزی نیست!!!
پاسخ Honey.P : کیونسو؟؟؟
Elmira
دوشنبه 12 مرداد 1394 09:32 ق.ظ
دستت درد نکنه
من تا قسمت 7 تو سایت اوه سهون فنز خوندم
ولی از الان اینجا نظر میذارم
ممنون
پاسخ Honey.P : خواهش میکنم گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید