تبلیغات
KPOP BOOK - (SOMEONE CALL THE DOCTOR(7
KPOP BOOK
سلام همگی...
اومدم با قسمت هفتم...
بچه ها تا یه مدت عشق بی پایان آپ نمیشه تا بنویسمش کامل...
فقطا دستمال کنارتون باشه برای قسمتای بعدیش...


برای این لازم نی کلا...
خب حالا بفرمایید ادامه...
بازم صدایی نیومد...آروم كلیدو توی در چرخوندم و درو باز كردم...كریس پشت در بود و مثل لبو سرخ شده بود...سعی كردم ریلكس باشم اما مگه توی این موقعیت میشد...دستش رو روی در كوبید...با این كارش چشمامو بستم و پریدم هوا...نگاهش مثل شیر زخمی بود...با لبخند گفتم:
 - اممم چیزی شده؟!
فقط نگاهم كرد و دستشو روی شكمش گرفت و چشماشو بست...با تعجب داشتم نگاهش میكردم اما نتونست خودشو كنترل كنه و افتاد كف سالن...ما 5 تا با چشمای گشاد داشتیم نگاهش میكردیم...زیر لب زمزمه كرد:
- هر 5 نفرتونو میكشم...
با این حرفش نفسمو با حرص بیرون دادم با صدای بلند به حالت داد گفتم:
- ای مرگ...دفعه ی بعدی زهرمار میریزم جای فلفل...نگاه نگاه...هنوزم زبونش كار میكنه...پاشو برو بیرون...پررو...
كریس دم در نشسته بود و با خشم نگاهم میكرد...یكی زدم توی رونش و گفتم:
- اوی پاشو برو پایین تا زنگ نزدم به هیون جونگ شی...
آروم بلند شد و گفت:
- مثلا قراره چی بگی؟!
و با قدم های آروم اومد داخل...با حرص نگاهش كردم اما نمیخواست بره پایین...دستامو مشت كردم و سعی كردم آروم باشم:
- میری پایین یا از همین راه پله پرتت كنم پایین؟!
پوزخندی زد و همونطور جلو اومد...با حرص نگاهش میكردم اما از رو نمیرفت...لبخند شیطانی زد و گفت:
- مطمئنی زورت میرسه...؟!
با پوزخند گفتم:
- از زمانیكه 7 سالم بوده كاراته رفتم...میخوای امتحان كنی؟!
بدون حرفی جلو اومد و دستمو گرفت و بزور دنبال خودش كشوند...تو دلم همش میگفتم:
- دلم برات میسوزه...كم آوردی نه...حالا كجا میبری منو...
بعد از اینكه با سرعت روانی كننده ای از پله ها پایین رفتیم نا خداگاه نگاهم به چانیول افتاد داشت از معده درد دور خودش حلقه میزد...با ترس نگاهش كردم...كریس دستمو با شدت ول كرد و گفت:
- خب حالا اینو خودت خوب كن...
پوزخندی زدم و گفتم:
- كجای من شبیه دكتراست؟!
- تو كه بلدی فلفل بریزی حتما بلدی برای معده درد هم دارو بدی...
- حالا این حرفا رو چرا به من میگی...؟!
بعد از چند ثانیه  چیزی دیدم كه زبونم بند اومد...چانیول بلند شد و گفت:
- چونكه میخوایم بدونیم دقیقا هدفت از ریختن اینهمه فلفل تو غذا چی بود...؟!
با دهن باز بهش خیره شدم و بقیه هم همه زدن زیر خنده...با حرص به كریس نگاه كردم:
- معنی این كارا چیه؟!
خیلی ریلكس گفت:
- وقتی یهو مهربون شدی گفتم حتما یه خرابكاری روی غذا كردی...و به عنوان لیدر تستش كردم تا چیزی توش نباشه...البته داغون شدم ولی ارزشش رو داشت حداقل الان خندیدیم...
دوست داشتم از اون جیغای بنفش بزنم تو گوشش تا كر بشه...با حرص گفتم:
- هار هار هار منم خندیدم...بار بعدی كاری میكنم ببرنتون قبرستون بجای بیمارستان...اونوقت ببینم حرفت میاد...
خیلی جدی رومو كردم سمت چانیول...با تعجب بهم نگاه كرد...پوزخندی زدم و گفتم:
- چانیول شی...یكی طلبت فقط مواظب خودت باش...
و رومو برگردوندم كه برم كه كریس گفت:
- حالا چجوری انتقام میگیری؟!
برگشتم سمتش:
- نهایتش با جایی كه تا چند روز اشك بریزید...
و با پوزخند بالا رفتم...بعد از اینكه وارد سالن شدم بدون اینكه با دخترا حرفی بزنم رفتم تو اتاقم و درو بستم...روی تختم دراز كشیدم و چند بار با لگد زدم توی خوشخواب...موهامو بهم ریختم:
- اكسو خوب گوش كن اگه یه روز از عمرم مونده باشه میكشمتون...شما فقط چند تا پسرید...هوووف...
تقه ای به در خورد...نگاهی به در انداختم و توجه نكردم كه صدای آرا رو شنیدم:
- هانی زنده ای؟!چكارت كردن كه خودتو حبس كردی...؟!
داد زدم:
- الان نمیخوام دربارش حرف بزنم...خواهش میكنم نگو...
دوباره تقه ای به در خورد:
- خب درو باز كن ببینم چه غلطی خودرن پسرای بووووق...؟!
بلند شدم درو باز كردم و دوباره خودمو پرت كردم رو تخت...آرا با لبخند اومد داخل و روی تخت نشست:
- چی شد...تعریف كن...
با بیحالی گفتم:
- اونی من تا اینارو نسوزونم آروم نمیشم...
آرا با حرص گفت:
- حق داری...منم با این رفتارای كریس حرصم میگیره...
- اونی دقیقا چی شد كه ما گرفتار این ١2 تا شدیم؟!
- نمیدونم...نه خیلی شانس داریم اینام آشانتیونشن...
- ای بابا مگه جعبه شانسی هستن...؟!
-یه جورایی...
اخمی كردم:
- اصلنم نیستن آدم با شانسی كلی ذوق زده میشه ولی با اینا...
- حالا بیا بریم تو حیاط یكم قدم بزنیم اینجا هارو هم دید بزنیم...
- عمرا نمیام...میخوای دوباره بریم جلوشون...؟!
- مگه چیه؟!مگه نمیگی كریس خان با دیدنت حرصش میگیره...پس بذار حرص بخوره...
لبخندی زدم و بلند شدم جلوی آینه موهامو بالا بستم و با آرا رفتیم پایین...
باورود ما همه مثل جغد زل زدن بهمون...اما كریس تو باغ ما نبود...رفته بود باغ خودشون...پوزخندی زدم و سعی كردیم بی توجه باشیم...دست آرا رو گرفتم و سریع رفتیم توی حیاط...یكم كه قدم زدیم قسمت عقب حیاط یه محوطه ی سرپوشیده بود...آروم داخلش رفتیم...خیلی تعجب كرده بودم...محوطه استخر خیلی باحال و شیك بود...اطراف رو بررسی كردیم و خواستیم بیایم بیرون كه صدایی شنیدم یكی داشت آواز میخوند...با ترس رو به آرا گفتم:
- یعنی كیه؟!من میترسم...
آرا با تعجب و یكم ترس تقریبا به حالت داد گفت:
- هی تو كی هستی؟!
اما جوابی نشنیدیم...با خودم گفتم:
- اینا كه همشون خونه بودن پس این كیه؟!خدایا رحم كن...
آستین آرا رو گرفتم و گفتم:
- آرا بیا بریم هر كی هست بذار باشه...
آرا یكی زد پس گردنم با حرص گفت:
- بدیم اون ١2 تا بگیرنش؟!نه نمیشه...اگه شب بیاد سرمونو ببره چی؟!
سرمو گرفتم:
- خب حالا چرا مثل وحشیا میزنی؟؟ببینم نكنه یكی از پسرا باشه...اوخیییش چه باحال میشه اونوقت...
آرا با خجالت گفت:
- دیوونه شدی...اگه لخت باشه چی؟!
با پوزخند گفتم:
- نچ باووو...اما اگه باشه خیلی...
دوباره زد تو سرم:
- خاك تو سرت كنن...خیلی چی؟!ها؟!
با حرص گفتم:
- خیلی حال بهم زن میشه...
و با خنده گفتم:
- چی فكر كردی منحرف؟!
آرا با حرص پوزخندی زد و گفت:
- هیچی...نه اینكه تو اصلا منحرف نیستی!!
خیلی شیك گفتم:
- اونو كه میدونم یه چیز جدید بگو...
خواست دوباره بزنه كه صدای قیژه در اومد...با ترس نگاهش كردیم...یه تخته شنا كنار دیوار بود برش داشتم و آروم آروم جلو رفتیم...
یه موجودی داشت توش تكون میخورد...من وآرا هم علامت تعجب...نفس عمیقی كشیدم و گفتم:
- اوییی...تو كی هستی؟!دزدی؟!ما كه چیزی نداریم بدزدی...
آرا خندید:
- خاك تو سرت كنن خوبه پلیس نشدی...
- حالااااا...
شخصی كه توی رختكن بود از حركت ایستاد...درسته ما ترسیده بودیم ولی اون خیییلی ترسیده بود...دوباره گفتم:
- آی با توهستما...بیرون...زووود...
با صداییكه داشت خیلی تعجب كردم...البته یه جورایی دورگه بود...معلوم نبود مرده یا زن...شاید بخاطر رختکن بود:
- آخه چیزه...
- چیزه...؟!یا بیا بیرون یا ما میایم تو...
در رختكن باز شد و ما در نهایت تعجب دیدیم كه اون شخص لوهانه...دهنم مثل گاراژ باز شده بود...كلی هم گرمم شده بود...آرا به آرومی گفت:
- یعنیا خیلی الاغی...
با تعجب گفتم:
- همش تقصیر توه شترمرغ...تو گفتی بگیریمش...
آرا با حرص گفت:
- آ...آآره خب...ولی نه اینجوری...
لوهان همینجوری زل زده بود به ما...لبخندی زدم و به سرتا پاش نگاهی انداختم...جیییغ فقط یه حوله دورش بود و داشت با حرص بهمون نگاه میكرد...با لبخند گفتم:
- لوهان شی شمایی؟!
با عصبانیت گفت:
- پ ن پ پسر همسایتونه...
دست آرا رو گرفتم و گفتم:
- ایشون فكر كردن شما دزدی...
آرا دستشو از دستم كشید:
- لوهان شی ایشون غلط خوردن...داره چرت میگه...
با حرص گفتم:
- آرا از الان خودتو مرده بدون...
و روبه لوهان گفتم:
- لوهان شی تكون نخوریا...وقتی ما رفتیم هر جا خواستی برو...
با تعجب گفت:
- چرا؟!
- آخه چیزه مگه تو سریالا ندیدی...اگه الان راه بری و اون...حولت بیفته...اصلا ولش فكر نكنم تو چین از این چیزا باشه....
آرا یكی به پهلوم زد:
- یعنی توضیح از این افتضاح تر؟!
- خفه لطفا الان راه دیگه ای نیست...
لوهان پوزخندی زد و گفت:
- قبلا هم مثل شما رو دیدم...بفرما بیرون تا نزدم...
سریع گفتم:
- بزنی كه چی؟!اوخییی قبلا میخواستن بهت تجاوز كنن؟!نچ نچ نچ بیچاره...خو از بس تو....آااااای...هووووی چه مرگته؟!
آرا پهلومو گرفت و فشار داد:
- هانی...د خره داری چی میگی تو این موقعیت...؟!
با اخم گفتم:
- چه بدونم...مثلا دارم این گندمونو درست میكنم...
- ای بمیری با اون درست كردنت...
لوهان دستشو به سینش زد و گفت:
- دوست دارید برید؟!
از دهنم پرید:
- نخیر..ما خوبیم...همچین خجالت میكشه انگار چی داره...
آرا با لبخند دستمو كشید و بردم بیرون:
- هانی هانی هانی...
با خنده گفتم:
- هان هان هان...
- كوفت مرض...حناق...این چه اراجیفایی بود كه گفتی؟!
- چه بدونم...تو كه میدونی من چیزی كه میخوامو نگم مریض میشم...
- تو دیوونه ای...دقیقا داشتی درباره كجا زر مفت میزدی؟!
از ته دلم زدم زیر خنده:
- بخدا دست خودم نبود...اصلا یه وضی داشت خب...
- ای بمیری...حالا بیا بریم بتمرگیم تو طبقه خودمون تا بیشتر گند نزدی...
همونطور كه میخندیدم گفتم:
- باشه باشه بریم بتمرگیم...خخخ
- ای درد...
با هم به طرف خونه رفتیم...ولی خداییش مگه حموم تو خونه نیست این چرا رفته بود تو استخر...بهرحال از اونجایی كه عضو اكسو بود ازش همچین چیزی بعید نبود...
.
.
.
.
.
.
خب اینم از این قسمت...ببخشید كم بود اگه نظرات خوب باشه قسمت بعدی رو زودتر میذارم...فعلا بووس



طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
BHW
جمعه 11 فروردین 1396 11:44 ق.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but
your sites really nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your website to come back down the road.
Many thanks
پاسخ Honey.P :
Raya
یکشنبه 11 مرداد 1394 06:43 ب.ظ
وااااا هانیم معلومه کارت؟؟
گریه!!.. خنده!!..شیطنت..!!!
پاسخ Honey.P :
Raya
یکشنبه 11 مرداد 1394 03:18 ق.ظ
ای جووووننننن لوهانننننن
خیلی توپه این داسیه...
پاسخ Honey.P :
baeky-chany
یکشنبه 11 مرداد 1394 12:17 ق.ظ
سلام عزیزم مثل همیشه قشنگ بود بابا این دخترا کمی دلو جراتم دارن من اگه بودم از ترس میمردم حالا خوبه دزده به یه تیکه ماه تبدیل شد باید لوهانو با حوله تصور کنم اخه پسرم اینقدر سفید میشه به قول خواهرم مثل عروسک میمونه
ممنون عزیزم دوست دارم بوووووووس
پاسخ Honey.P : سلام گلم...مرسی از نظرت...
لوهان پسرم خیلی جیگرههه...
خواهش میکنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید