تبلیغات
KPOP BOOK - (SOMEONE CALL THE DOCTOR(6
KPOP BOOK
...سلام عشقولیای من...
...اومدم با قسمت ششم...
...امیدوارم خوشتون بیاد...


بفرمایید ادامه
گفتم:
ـ حالا یه سریا قراره از گرسنگی هلاک بشن...
و بدون توجه بهشون با هم به طبقه بالا رفتیم...توی راهرو آینا با غرغر گفت:
- میگما یعنی قراره تنهایی باهم زندگی كنیم.؟از صورت هیون جونگ شی معلوم بود قرار نیست بیان پیش ما...
با حرص موهامو بهم ریختم و گفتم:
- یعنی مارو بذارن زیر دست این ١2 تا گودزیلا؟!عمرا...
ایون آه با پوزخند گفت:
- مگه نشنیدین؟!خود دبل اس یه زمانی گودزیلا بودن...بعید نیست...
در راهروی بالا رو باز كردم...به داخل نگاهی انداختم دكوراسیون مشكی قرمز داشت و پرده هاش سفید بود...فضاش آرامش بخش و شیك بود...نگاهی به در ورودی انداختم و لبخند زدم...با ذوق گفتم:
- اگه دبل اسم نیان اینجا قفل داره...یعنی در امانیم...
سارانگ اتاقا رو بررسی كرد و چون همه شبیه هم بود اتاق وسطی رو انتخاب كرد و رفت تا وسایلش رو بچینه...هر كدوم یه اتاق انتخاب كردیم و وسایلمون رو توش چیدیم به نوبت دوش گرفتیم و بعد از عوض كردن لباس هامون برای درست كردن چیزی برای خوردن پایین رفتیم...پسرا لباسهاشون رو عوض كرده بودن و هر كدوم یه گوشه با هم كشتی میگرفتن...بدون زدن حرفی به طرف آشپزخونه رفتیم...خواستم در یخچال رو باز كنم تا وسایل ناهار رو بیرون بیارم كه شخصی دستش رو روی در گذاشت...نگاهمو بهش دوختم كریس بود...با حرص گفتم:
- مشكلی داری؟!فكركنم خیلی از این حركت خوشت میاد...
پوزخندی زد و در یخچالو بست:
- ببینم تو فكركردی چون هیون جونگ شی گفت آشپزخونه دست شماست میتونی هر وقت خواستی بیای اینجا...
- فكر نكنم بهت مربوط باشه بهرحال اینجا برای ماست...نمیدونم مشكلت چیه به دوستات نگاه كن...كدوماشون مثل تو بهمون گیر میده!؟
با حرص گفت:
-فكر كنم تابحال فهمیده باشی...
با پوزخند گفتم:
- حتما خیلی سخته كه جلوی چشمات باشم...اما خوب نگاه كن چون تا زمانی كه هستم همینیه كه هست...تا چشت درآد...
و بعد از اینكه كنارش زدم با خونسردی مشغول شدم...نفسشو با حرص بیرون داد و دستشو روی دیوار زد و بهمون خیره شد...چند دقیقه ای بود كه سنگینی نگاهش رو حس میكردم...آینا با حرص كنارم ایستاد و به آرومی توی گوشم زمزمه كرد:
- اونی این دقیقا مشكلش چیه؟!دست من جای اون بود تابحال خستش میشد...
با پوزخند بهش نگاه كردم و آروم گفتم:
- از مشكلات زیاد زندگی قاط زده...خدایا شفاش بده هنوز جوونه...
و دوباره مشغول شدیم چند دقیقه ای نگذشته بود كه پسرا ریختن تو آشپزخونه...لبخندی زدم و خواستم بی اعتنایی كنم اما سوهو گفت:
- ببخشید هر پرس چقدره...؟!
و با حرفش همه زدن زیر خنده...با حرص گفتم:
- چون شمایید مجانیه اما كسی بخواد با عشقش بخوره گرونتره...
سهون با ذوق گفت:
- پس برای من و لوهان جدا بذار...
ایون آه قیافشو توی هم داد و گفت:
- عوووق حالم بهم خورد...
با لبخند گفتم:
- این برای همه مخصوصا من یه موضوع عادی شده...همه میدونن اینا ١2 تاشون داغونن...
كریس با پوزخند گفت:
- داغون داریم تا داغون...
بهش اعتنا نكردم...لبخندی زدم و رو به بقیه گفتم:
- بهتره بجای اینكه اینجا بمونید منتظر اینكه غذا درست كنیم برید برا خودتون شفارش بدید...
سهون با اعتراض گفت:
- ببخشید كه این آشپزخونه توی محوطه ماست...
با پوزخند گفتم:
- خواهش میكنم ولی همونطور كه هیون جونگ شی گفت اینجا برای ماست...
كیونگ سو با غرغرگفت:
- یعنی قراره تا ابد مارو گرسنه بذارید...؟!
لبخندی زدم و گفتم:
- نه اگه بلدی غذا درست كنی ما اجازه میدیم بیاید اینجا...من شخصا مثل كریس خان شما نیستم...
كریس با عصبانیت گفت:
- من چجوریم؟!
فكری كردم:
 - خیلی خشك و مغرور...قیافتم كه داغونه...بیچاره زن آیندت...
همه زدن زیر خنده...با لبخند گفتم:
- خب حالا زنگ میزنید رستوران یا خودم براتون زنگ بزنم؟!
مثل لشكر شكست خورده از آشپزخونه بیرون رفتن...سارانگ از خنده داشت غش میكرد:
- اونی...واااای بیچاره ها نابود شدن...
پوزخندی زدم:
- سارانگ جونم اینا پسرن ناسلامتی...اگه ما قورتشون ندیم قورتمون میدن...منم حوصله ندارم بشم بابابزرگ پینوكیو...
آرا اخمی كرد:
- چه ربطی به بابابزرگ پینوكیو داشت...؟!
- خخخ خودمم نمیدونم ولی بهرحال یه وال بود كه خوردش دیگه...
سارانگ زد زیر خنده:
- اونی تشبیهاتت تو حلقمون...
با حرص گفتم:
 - من ادبیاتم خوبه هاااا...بیخیال حالا چی بخوریم...؟!
آرا لبخندی زد و گفت:
- سوپ كیمچی و چوباب...
دستامو بهم زدم:
- عالیه...اكسو كم كم گریه میفتن...ولی بیاید برا همه درست كنیم...
ایون آه گفت:
- هااا؟!اونی تو كه باهاشون دشمن بودی؟!
با لبخند شیطانی گفتم:
- خب مگه الان نیستم...؟!من عاشق غذاهای فلفلی هستم شما چطور؟!
سارانگ قهقهه ای زد:
- موهاهاها...اونی خیلی باحالی من موافقم...

...........
حدود ١ ساعت بعد غذامون آماده شد یه بویی راه افتاده بود كه خودمم داشتم ضعف میرفتم...میز چوبی كوچیكی رو خشگل تزئین كردیم و غذا هارو روش چیدیم و باقی غذاهارو توی یه ظرف گذاشتیم روی گاز...لبخند شیطانی زدم و به طرف پسرا گفتم:
- ممنون بخاطر محوطتون...راستی اگه كسی چوباب و سوپ كیمچی خواست روی میز گذاشتم برای خوردن...
صدای كریس بلند شد:
- لازم نكرده...مطمئنم با دست پختتون میمیریم...
درحالیكه از پله ها بالا میرفتم گفتم:
- دست پخت ما لیاقت میخواد...درك اگه نخواستین بذارینش برای گربه ها...
و به طبقه ی بالا رفتیم...
**********
این دخترا خیلی عجیب بودن...اول گفتن غذا براتون درست نمیكنیم بعد یهو مهربون شدن و گفتن برای ما هم درست كردن...داشتم با گوشیم ور میرفتم كه شیومین رو دیدم كه به طرف آشپزخونه رفت...بلند شدم و دنبالش رفتم...همونطور كه به طرفش میرفتم گفتم:
- بچه ها گرسنتون نیست؟!
همه با هم گفتن:
- خیلیییی...
و دنبالم راه افتادن...كنار گاز وایسادم و در ظرفارو باز كردم...دقیقا به اندازه ی هر ١2 نفرمون غذابود...یكم بوش كردم...از بوی غذا معلوم بود خیلی خوشمزست...با لبخند گفتم:
- به نظرتون از این بخوریم یا از بیرون سفارش بدیم؟!
چانیول با خوشحالی گفت:
- حالا بهتر از غذای بیرونه...من از همین میخوام...
هر كدوم یه گوشه توی آشپزخونه نشستن و غذا رو تقسیم كردیم...میخواستیم شروع كنیم كه یكی از اون دخترا اومد پایین...خدارو شكر اون دختره ی خودخواه نبود...آروم اومد داخل با دیدن ما لبخند زد و گفت:
- من میخوام آب بردارم...شما غذاتونو بخورید...
سرمو تكون دادم و اونم بعد از اینكه بطری آب رو برداشت لبخندی زد و دم در آشپزخونه ایستاد و گفت:
- امممم...راستی زیاد از اون نخورید شكم درد میگیرید...
همه نگاهامون رو با تعجب بهش دوختیم...با لبخند گفت:
- بخاطر خودتون میگم این 2 تا با هم سنگینه در ضمن آبم زیاد بخورید...خیــــــــــــــــــلی زیاد!!!
و به طرف طبقه ی دوم دوید...همه بهم نگاه كردیم و شروع كردیم به خوردن...هنوز قاشق اولو نخورده بودم كه تمام وجودم آتیش گرفت...
-----------------
بعد از خوردن غذا با تمام سرعتم رفتم و در ورودی رو قفل كردم...بیچاره ها اگه میفهمیدن چه آشی براشون پختیم زندمون نمیذاشتن البته اونقدر فلفل توی غذا بود كه با هر قاشقش از معده درد تا صبح بیدار بمونن...روی یكی از راحتی ها نشستم و رو به بقیه گفتم:
- حالا فقط باید منتظر فاجعه باشیم...
سارانگ سرشو روی پام گذاشت و گفت:
- اونی نمیرن یهو ما مجبور بشیم بریم زندان...
- نچ بابا...فوقش معده درد میگیرن...
آرا خندید:
- اینو باید بذارن پای خوش آمد گویی ویژه مون...
در همون حین صدای گوشیم توجهمو جلب كرد...هیون جونگ شی بود سریع جواب دادم:
- الو سلام...
- اونجا همه چیز مرتبه؟!
- بله همه چیز خوبه...ممنون از شما...
- پس میبینمتون...
- همچنین...
با قطع شدن تماس نفس عمیقی كشیدم و گفتم:
- میگما بچه ها اگه هیون جونگ شی زنگ بزنه به پسرا و اونها درحال مرگ باشن چی میشه...؟!
آرا با پوزخند گفت:
- هیچی هممون میمیریم...
با صدای در آب دهنمو قورت دادم...وای انگار تو قلعه زندانی بودیم و داشتیم از دست خون آشاما فرار میكردیم...اما خدایی از اون جیگراشون بودن...آینا با ترس منو بغل كرد:
- اونی این دیگه كیه؟!
با نگرانی گفتم:
- یا گرگ نماست یا خون آشام...جن نباشه صلوات...
آرا منو به طرف در هل داد و گفت:
- عزیزم شما لیدری...درو باز كن...
با حرص گفتم:
- لیدر مرده باورت نمیشه قبرش تو حیاطه...چرا من؟!
آینا گفت:
- اونی فایتینگ...
با قدم های آروم طرف در رفتم و با صدایی لرزون گفتم:
- كیه؟!
صدایی نیومد...دوباره بلندتر گفتم:
- تو كی هستی؟!
بازم صدایی نیومد...آروم كلیدو توی در چرخوندم و درو باز كردم...كریس پشت در بود و مثل لبو سرخ شده بود...سعی كردم ریلكس باشم اما مگه توی این موقعیت میشد...دستش رو روی در كوبید...با این كارش چشمامو بستم و پریدم هوا...نگاهش مثل شیر زخمی بود...با لبخند گفتم:
 - اممم چیزی شده؟!
فقط نگاهم كرد و دستشو روی شكمش گرفت و چشماشو بست...با تعجب داشتم نگاهش میكردم اما نتونست خودشو كنترل كنه و...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب عشقا اینم از قسمت 6...
اممم به نظرتون چه روزایی داستانو بذارم بهتره؟!
به نظرتون كریس چشه؟!
راستی اگه جایی این داستانو دیدین بدونین خودم نویسندش بودم...
تا قسمت بعد بوووس با یه عالمه تف...خخخ




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
painfreeheels.soup.io
دوشنبه 1 خرداد 1396 01:31 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article author
for your blog. You have some really great posts and I
believe I would be a good asset. If you ever
want to take some of the load off, I'd love to write some material for your blog in exchange for a link back to mine.
Please send me an e-mail if interested. Kudos!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 04:54 ق.ظ
Wonderful site. Plenty of useful info here.

I am sending it to a few buddies ans also sharing in delicious.
And certainly, thank you for your sweat!
پاسخ Honey.P :
manicure
یکشنبه 13 فروردین 1396 09:37 ق.ظ
If some one wants to be updated with hottest technologies
afterward he must be go to see this site
and be up to date everyday.
پاسخ Honey.P :
Raya
جمعه 9 مرداد 1394 09:01 ب.ظ
اولا که تو غلط خوردی گفتی بوس با یه عالمه توف
بعدشم هر روز بذارش بعله بعله
بعد دیگهههه...خیلی باحاله این داستانت هی رو اکسو بد بخت کرم میریزین هر هر
پاسخ Honey.P : ای باباووو حالا گفتم که چوووو؟؟
حال میده کرم ریختن...میدونیکه کرمو ام من
baeky-chany
جمعه 9 مرداد 1394 08:23 ق.ظ
سلام گلم
خیلی قشنگ بود
ممنون که به موقع میزاری
کریس با اون همه فلفلی که تو غذا بود فکر کنم داغ کرده الانس که منفجر بشه معدشم که درد میکنه همه رو سر دخترا خالی میکنه
ممنون عزیزم دوست دارم بوووووس
پاسخ Honey.P : خخخ البته یکمی...دخترا خیلی پررو ترن...
خواهش میکنم ما هم دوستت داریم بوووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید