تبلیغات
KPOP BOOK - (5)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سیلوم عجقا...
عاقا دلم براتون تنگولیده...
مرررسی از اونایی که نظر میدن...عاشقتونم...
اینم از قسمت 5...
آخر داستان چند تا سوال داره که حتما جواب بدید...یادتون نره حتــــــــــما...ببین چقدر تاکید کردم...


بفرمایید ادامه نظرم فراموش نشه...

سهون گفت:
ـ خخخ...ترسیدی؟!هیچی بابا...گفتم از راه بدرت نکنه...
لوهان با پوزخند گفت:
ـ اصلا ضایع بود چیزی تو دلت نیست...بعدا برات میگم...
سهون آب دهنشو قورت داد:
ـ اممم...چیزه شوخی کردم خب...چرا اینقدر بی جنبه ای...
لوهان بدون توجه به حرفش به طرف حموم رفت...
چانیول با شیطنت گفت:
ـ ای شیطونا پس فنا راست میگن...
سهون اخمی کرد و گفت:
ـ چانی تو دیگه حرف نزن لطفا...
ـ اوووووی مثلا من بزرگترما...
ـ بزرگی به عقله نه به سن...
ـ یعنی شعورت نصف این گنجیشکا هم نیست...
کریس با حرص گفت:
ـ میشه لطفا بس کنید...اگه قراره با کسی بحث کنید اون SCGئه...لطفا فکراتونو رو هم بذارید برای اونا...
لی با لبخند به گوشه ای خیره شد و زمزمه کرد:
ـ به ما میگه فکرامونو هدر ندیم بعد خودش دختر مردمو میبره...هه فکر کرده ما خریم دور از جونمون...
کریس با اخم گفت:
ـ منظورت چیه؟!
سهون خیلی عادی دستاشو غنچه کرد و بهم چسبوند و گفت:
ـ نگو که اینکارو نکردی...
کریس کوسنی مبل رو به طرفش پرت کرد و گفت:
ـ آخه خره به نظرت آدم قحطه برم این دختره چندشو ببوسم...
سوهو با لبخند گفت:
ـ ولی به نظر من که اصلا چندش نیست...فقط یکم پرروئه که اونم درستش میکنیم...
ـ لازم نکرده همین الانشم ناراحتم از اینکه هم گروهیم شده...با اون زبونش قورتمون نده شانس آوردیم...
سهون با لبخند گفت:
ـ من که دوست نداشتم لولو توی یه گروه دیگه باشه...اونم با این دختره...
چانیول دوباره با ذوق زل زد بهش...سهون با عصبانیت گفت:
ـ تو چه مرگته از صبح گیر دادی به من و لوهان...؟!این با فنامون دسیسه کرده...
چانیول لبخندی زد و گفت:
ـ خواهیم دید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سارانگ با بیحالی رفت تو اتاق...آینا با خنده گفت:
ـ سارانگ لباساتم جمع کن...
سارانگ جیغی کشید و گفت:
ـ خودم میدونم...
آینا باز خندید...با اخم گفتم:
ـ بخدا حق داره...منم ناراحتم...
آرا رفت سمت اتاق و در همون حال گفت:
ـ اونی بیا لباساتو جمع کن که فردا وقت نمیشه...
با حرص گفتم:
ـ نمیشه من نیام...؟!
همه چپ چپ زل زدن بهم...راستش از حالتشون خندم گرفت:
ـ باشه باشه رفتم...
و سریع رفتم توی اتاق...بعد از جمع جور کرد اتاق کلا 3 تا ساک جمع کردم چون معلوم نبود قراره چند وقت توی خراب شده ای که برامون در نظر گرفته بودن بمونیم...وسایلمو کنار دیوار تکیه دادم و رفتم دوش گرفتم...وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم هر 4 نفرشون توی اتاقن...با تعجب گفتم:
ـ چه خبره؟!خواب زده به سرتون...؟!
آینا خودشو لوس کرد:
ـ اونی امشب آخرین شبه که ما اینجاییم من میخوام با شما بخوابم...
با لبخند گفتم:
ـ عزیزم اینجا برای 5 نفر به اندازه کافی جا نداره...
سارانگ با ناراحتی گفت:
ـ اونی میخوای دکمون کنی؟!
با اخم گفتم:
ـ هی کیم سارانگ...من کی از اینکارا میکنم؟!
با ذوق گفت:
ـ پس اونی ما اینجا میخوابیم...
ـ باشه فقط برا منم جا بذارید...
همشون عین جوجه چسبیده بودن به همدیگه...اما من هنوزم داشتم حرص میخوردم...این هیونگ جون شی هم با این تقسیم بندیش...هوووف...آرا لبخندی زد و گفت:
ـ هانی بسه دیگه....اینهمه حرص نخور...صورتت چروک میفته ها...
با این حرفش مثل جت رفتم جلو آینه و به صورتم نگاه کردم...بغضم گرفته بود با عصبانیت گفتم:
ـ اونی یعنی زنده میمونیم؟!
آرا به آرومی گفت:
ـ آره مطمئنم چون هانی خودمونو خوب میشناسم...
با پوزخند گفتم:
ـ هانی کم آوردن تو کارش نیست...ولی اینا هم کم نمیارن...
آرا با خنده گفت:
ـ خب به نظرت مهمه؟!تو که میدونی آخرش کی میبره پس چرا ناراحتی...؟!
ـ آخه میدونستم اینا گودزیلا هستن ولی نه در این حد...
ـ نگران نباش ما کنارتیم مثل همیشه...
لبخندی زدم و گونشو بوسیدم...بعد از چند دقیقه که داشتم صورتمو کرم میزدم برگشتم و با دیدن اون 4 تا لبخندی روی لبام نقش بست اما این شیطونا برای من جا نذاشته بودن...بوسه ای براشون انداختم و از اتاق بیرون رفتم...یکی از کاناپه هایی که نرم تر بود رو انتخاب کردم و روش دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
سهون به آرومی چشماشو باز کرد...با اخم و حالت خاصی خودشو باد زد:
ـ ااااااه سوهو باز این درو بستی...مردم از گرما...هوووف...
سوهو گوشه یکی از چشماشو باز کرد و گفت:
ـ تو از گرما بمیری بهتر از اینه که من از سرما مریض بشم...
در اتاق باز شد و لوهان با لبخند اومد تو...سهون با ذوق گفت:
ـ چی شده این وقت صبح بیداری؟!
لوهان پوزخندی زد و گفت:
ـ الان صبحه به خیالت؟!ساعتو دیدی...؟!
ـ مگه ساعت چنده؟!
لوهان با حالت مسخره ای گفت:
ـ عقربش کنده...ساعت 11 صبحه پاشید هیکلاتونو جمع کنید کلی کار داریم...
دستی توی موهاش کشیدو با ناز گفت:
ـ حالا نمیشه نریم کمپ...یاد دوران آموزشمون میفتم...مثل این کلاس اولیا...
سوهو با تعجب گفت:
ـ لوهان این اولین باره اینجوری حرف میزنی...چی شده؟!
لوهان لبخندی زد و گفت:
ـ اهمم خب...
و با صدای بلند گفت:
ـ از شما یاد گرفتم...
و سریع از اتاق خارج شد...سوهو با نیشخند رو به سهون گفت:
ـ پاشو زنت قهر کرد...
سهون با حرص بلند شد و گفت:
ـ وقتی شما اینجورید باید به فن ها حق داد...
و از اتاق بیرون رفت...سوهو لبخندی زد و گفت:
ـ بچه کوچولو...
و از جاش بلند شد...

ــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت تقریبا 1 ظهر بود که هیون جونگ شی به گوشیم زنگ زد...اینا مامور مخفی دارن احتمالا... شماره منو ار کجا آورده بود...آدرس خونه رو ازش گرفتم و از بچه ها خواستم که وسایلشونو بردارن و بعد از اینکه بازم خونه رو برانداز کردم درو قفل کردم و سوار ماشینمون شدم...نفس عمیقی کشیدم و به دخترا نگاه کردم:
ـ حاضرید؟!
همه با هم گفتن:
ـ معلومه...SCG فایتینگ...
لبخدی زدم و ماشین رو روشن کردم...وقتی به آدرسی که داشتم رسیدیم خیلی تعجب کردم...یه ویلای لوکس که از دور معلوم بود 2 طبقست...توی دلم هم خوشحال شدم هم متعجب آخه اصولا هر بار که میرفتیم جایی ما قراربود با اینا تصادف کنیم...همچین با ماشین میومدن جلومون که میخواستیم از شیشه بریزیم تو خیابون...اما نه خوب که دقیق شدم دیدم ماشینشون توی محوطه پارک شده...توی محوطه پارک کردم و 5 نفری رفتیم داخل...هر کدوم مثل بت یه گوشه ولو شده بودن...اصلا هم نمیگفتن که اینجا مربیامون هستن...لبخندی زدیم و با هم به مربیامون تعظیم کردیم...اعضای اکسو با چشماشون داشتن سرمون میکشیدن...پوزخندی زدم و همراه بچه ها روی کاناپه ها نشستیم...البته بخاطر اون 12 تا گودزیلا جامون خیلی تنگ بود ولی الان جای دعوا نبود...هیون جونگ شی با لبخند برامون یه توضیحاتی رو داد:
ـ امیدوارم از زمانی که اینجا هستید بیشترین استفاده ممکن رو بکنید...همونطور که مشخصه این ویلا خیلی بزرگه و طبقه بالا 5 تا اتاق خواب و طبقه پایین 6 تا اتاق خواب داره...پشت ساختمون یه استخره که میتونید ازش استفاده کنید و اون اتاقی هم که پنجره شیشه ای داره برای بدنسازیه...طبقه بالا برای دختراست و طبقه ی پایین برای پسرا تو هر طبقه هم 2 تا حموم هست...فکر کنم نقشه خونه رو براتون گفتم...و اما یه سری نکته کوچیک...برای مرتب کردن خونه یا غذا پختن کسی در نظر گرفته نشده و باید خودتون انجام بدید...
همه پسرا آه کشیدن...هیون جونگ شی رو به ما گفت:
ـ شما بلدید؟!
با لبخند گفتم:
ـ بله هر 5 نفرمون بلدیم آشپزی کنیم...
لبخندی زد و رو به پسرا گفت:
ـ خب پس شما باید از اونا یاد بگیرید...
لبخند شیطانی رو لبام نقش بست...هیون جونگ شی ادامه داد:
ـ رفتن پسرا به طبقه دوم ممنوعه حالا هر دلیلی که باشه شما حق ندارید برید...
سهون با تمسخر گفت:
ـ شاید سوسک دیدن...
با پوزخند گفتم:
ـ ما با این چیزا نمیترسیم...
کریس با اخم گفت:
ـ خواهیم دید...
هیون جونگ شی نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ البته اینجا فقط یه آشپزخونه داره و اونم طبقه پایینهو چون پسرا نمیتونن آشپزی کنن در اختیار دختراست...بقیه ی قوانین هم روی یخچال چسبیده...سوالی داشتین بهم زنگ بزنین...بعد از ظهر میبینمتون...
همه تعظیم کردیم...با رفتن هیون جونگ شی پوزخندی زدم و گفتم:
ـ حالا یه سریا قراره از گرسنگی هلاک بشن...
و بدون توجه بهشون با هم به طبقه بالا رفتیم...

..
...
....
.....
.....
.....
.....
.....
مرسی از اینکه خوندید...حالا سوالا؟
1.عجقای من به نظرتون روال داستان چجوره؟!مثلا بگید اگه چجور باشه بهتر میشه...؟!
2.از شخصیت پسرا کدومو بیشتر دوست دارید؟!
3.اگه یکم منحرفانه باشه باحال نمیشه...؟!
4.مرسی خوندید اینم قرار بود سوال باشه ولی جایزتونه بووووس...
تا ادامه فعلا...




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
foot pain
شنبه 18 شهریور 1396 07:40 ب.ظ
What's up, I check your blog like every week. Your writing style is awesome, keep it up!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:04 ق.ظ
I am genuinely grateful to the owner of this website who has shared this fantastic article at at this time.
پاسخ Honey.P :
baeky-chany
چهارشنبه 7 مرداد 1394 10:20 ب.ظ
سلام گلم خیلی باحال بود
خوب یه جورای سهون بامزس
اما فکر کنم کریس توی این داستان متفاوت باشه واون ماسک یخی رو از چهرش برداره نمیدونم ولی باید خیلی جذاب باشه راستی اکه خواستی خیلی عشقولانش کنی رمزیش کن
ممنون عزیزیم دوست دارم بووووووس
پاسخ Honey.P : سلام گلم نظر لطفته عزیزم...
اینجوری خوب شد چون من وقتی داستانو نوشتم کریسو زیاد نمیشناختم...
ممنونم از تعریفت گلم ما هم دوستتان دالیم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید