تبلیغات
KPOP BOOK - (4)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سیلووووم عشقای من...
ببخشید دیر شد....واسم مشکلی پیش اومد و نتونستم بیام...
بجاش امروز کلی آپ داریم...



حالا بفرمایید قسمت چهارمو آوردم....این قسمت یکم ضدحاله...

آینا دستشو بلند کرد و گفت:
ـ اگه نخوایم چی؟!
جونگمین شی با لبخند گفت:
ـ راهی نداره...مجبورید...
نفس عمیقی کشیدم و دستی توی موهام فرو بردم...لبخندی زدم و گفتم:
ـ ببینم جونگمین شی...حالا چجوری قراره تقسیممون کنید؟!
با لبخند گفت:
ـ مسئول اون یه کار هیونگ جونه...
با حرص گفتم:
ـ عالی شد...
کای با پوزخند گفت:
ـ کارمون ساختست...
جونگمین شی خیلی ریلکس گفت:
ـ نگران نباشید...اونجورم بد نیست...یکم بگذره عادت میکنید...
ایون آه با بی حوصلگی گفت:
ـ عمرا...
چند دقیقه ای توی سکوت گذشت...یونگ سنگ شی و جونگمین شی رفته بودن...گروه ما یه طرف اتاق تمرین و گروه اکسو طرف دیگه هر کدوم یه گوشه ولو شده بودیم...ما کلا نگاهشون نمیکردیم ولی از وجناتشون معلوم بود اینا یه مشکلی با ما دارن...یعنی نمیتونستن به جای دیگه خیره بشن...آینا با شیطنت اومد وآروم گفت:
ـ بچه ها میگما..بیاید تو گوش هم پچ پچ کنیم بعد بزنیم زیر خنده ببینیم دقیقا قیافه هاشون چه شکلی میشه...
با شیطنت نگاهی به کریس انداختم و توی گوش بقیه یه چیزی گفتم...اونا هم طوری که صداشون پخش بشه زدن زیر خنده...اعضای اکسو خیلی بد زل زدن به ما...بعد نوبت به آینا و بقیه دخترا رسید...بعد از چند دقیقه کریس با عصبانیت از جاش بلند شد...لبخندی زدم و جوری که بشنون گفتم:
ـ چه خسته کننده...کاش چند تا رقصو تمرین کنیم تا معلما نیومدن...
بچه های گروه خودمون هورااا کشیدن و من رفتم فلشمو توی دستگاه گذاشتم و خواستم کنترلش رو بردارم که دستی زودتر از من قاپیدش...سرمو بالا گرفتم و با صورت چانیول روبرو شدم...با اخم گفتم:
ـ میشه کنترلو بدی؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ شرمنده ولی لیدر ما گفته که برای خودمون ببرمش...
صدامو یکم بالا بردم:
ـ لیدرتون بیجا کرده مگه کنترلو خریده...؟!
خیلی خونسرد گفت:
ـ نه ولی رای با اکثریته...
ـ منظورت چیه؟!
ـ ما 12 نفریم شما 5 نفر...فکرکنم عادلانه باشه...
با حرص از کنارش رد شدم و فلش رو از تو دستگاه بیرون آوردم و کنار بچه ها نشستم...چانیول چند ثانیه به بقیه اعضای اکسو نگاه کرد و کنترل رو سرجاش گذاشت و نشست...با حرص به آرا گفتم:
ـ شیطونه میگه با کاراته بزنم فکاشون بیاد پایین...اینا خوددرگیری دارن به خدا...
آرا با لبخند گفت:
ـ بخدا اگه سوسول نبودن خودمم باهات همکاری میکردم...
ـ آینا برو ببین میتونی کنترلو بیاری...
آینا لبخندی زد و از جاش بلند شد و به سمت دستگاه رفت...بدون حرفی کنترلو برداشت و کنار ما اومد...با لبخند گفت:
ـ اونی آوردمش...
با تعجب از دستش گرفتمش و گفتم:
ـ پس مشکل این گودزیلا ها با منه...
 و با اخم زل زدم بهشون...بلند شدم و باز فلشو گذاشتم سر جاش...آهنگ bingle bingle از یوکیس رو گذاشتم و به گروه اشاره کردم...دخترا بلند شدن و سر جامون ایستادیم که یهو اکسو زدن زیر خنده...سعی کردم توجه نکنم اما با حرف کریس خیلی عصبانی شدم...با خنده گفت:
ـ مطمئنید میتونید با این آهنگ برقصید؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ بهتره تا ندیدی حرف نزنی...حالا چشماتو باز کن آقای خودخواه...
و با اشاره به بقیه گفتم:
ـ درسته شما رقصتون خوبه...اما فقط خوبه عالی نیست...(الکی مثلا)
با شروع شدن آهنگ به بهترین شکل اجرا کردیم...بعد از اینکه آهنگ تموم شد بدون توجه به صورتهاشون گوشه ای نشستم...چند دقیقه بعد از تموم شدن آهنگ جونگمین شی و هیونگ جون شی اومدن و بعد از اینکه بلند شدیم بهشون تعظیم کردیم...هیونگ جون شی همه ی اعضا مخصوصا ماها رو برانداز کرد و بعد از مکثی گفت:
ـ خب انداماتون که مشکلی نداره...ببینم خودتون پارتنرهاتون رو انتخاب میکنید یا خودم بگم کی با کی باشه...؟!
همه چپ چپ همو نگاه کردیم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ هیونگ جون شی دقیقا چجوری تقسیم کنیم وقتی تعدادمون یکی نیست...؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ شما که لیدر گروه دخترا هستی 3 نفرو انتخاب کن...
با این حرفش سرمو پایین انداختم...هیونگ جون شی با لبخند گفت:
ـ نکنه قراره من انتخاب کنم برات؟!
با پوزخند گفتم:
ـ هیونگ جون شی الان با این حرفتون تو پوست خودم نمیگنجم...البته که خودتون انتخاب کنید...
هیونگ جون شی لبخندی زد و با قدم هایی جلو اومد...با لبخند گفت:
ـ خب شما و لوهان و کریس و چانیئول...(منو این همه خوشبختی...)
کریس با پوزخند گفت:
ـ هانی شی زیادیت نشه....
با لبخند گفتم:
ـ همچینم خوشحال نیستم...من غلط بخورم دیگه بیام تو همچین مسابقه ای...
هیونگ جون با لبخند گفت:
ـ امیدوارم راضی باشید...
با حرص گفتم:
ـ من اشک تو چشام جمع شده...اصلا یه حالی دارم که نگو...
آرا دستمو گرفت و گفت:
ـ هانی بدبخت شدیم...
ـ بدبخت برای 1 لحظمونه...
هیونگ جون شی خیلی ریلکس اسم بقیه رو هم خوند:
ـ سارانگ شی و تائو و شیومین...ایون آه شی و سهون و چن...آینا شی و کای و دی او...آرا شی و سوهو و بک هیون و لی...
با خنده گفتم:
ـ تقسیم بندیتون تو حلقم...قیافه هارو نگاه...
و با لبخند بهشون نگاه کردم...هر کدوم کنار پارترهامون ایستادیم...ماشاا... قد کریس و چانیئول خیلی بلند بود...همه توی یه خط ایستادیم و جونگمین شی گفت:
ـ خب عالیه...حالا فقط کافیه یادتون بمونه پارتنرهاتون کیا هستن همین...
با لبخند گفتم:
ـ ضایع تر از اینا...؟!(من خودم اسماشونو نوشتم یادم نره...)
دخترا زدن زیر خنده...هیونگ جون شی خیلی جدی گفت:
ـ همتون تا فردا وقت دارید که درباره پارتنرهاشون کاملا بفهمید...درباره همدیگه تحقیق کنید...
ایون آه گفت:
ـ اونا خیلی خستشون میشه با این حال...
سهون با پوزخند گفت:
ـ من که خوابم میگیره حالا درباره یه گروه خوب بود یه چیزی...
ـ اممم منظورت اون دختراست...هرجور راحتی بهرحال که وجودشون برای ما مهم نیست...
ـ معلومه...
ـ تو راست میگی...بمیرن ما خوشحال میشیم...
سهون با اخم نگاهی به ایون آه انداخت...هیونگ جون شی لبخندی زد و گفت:
ـ حالا میتونید برید خونه...کار اصلیتون از فردا شروع میشه...در ضمن امروز وسایلی که لازم دارید رو بردارید...چون از فردا به بعد توی خونه ای که براتون درنظر گرفتیم میمونید...
زیر لب گفتم:
ـ این یکی دیگه تو کفم نمیره...با کریس که هم گروه شدم...حالا قراره باهم زندگی کنیم...فردا میگن باید با پارتنرهاتون تو یه اتاق بخوابید...
بعد یکی زدم تو دهنم گفتم:
ـ عمرا...من تو سطل آشغال بخوابم بهتر از اینه که پیش اینا باشم...
برگشتم سمتشون و بعد از لبخندی گفتم:
ـ شما منو خوب دیدید؟؟خوبیم الان...با اجازه من رفتم...
لوهان به آرومی گفت:
ـ هانی شی امیدوارم با هم خوب همکاری کنیم...
و دستشو طرفم دراز کرد...تو دلم گفتم:
ـ اوووخیش چه با ادب...
و به آرومی باهاش دست دادم...رو به بقیه گفتم:
ـ میبینمتون بزودی...
چانیول لبخند زد و کریس با اخم گفت:
ـ بعله فردا...
ـ خیلی خب فعلا...
و با دو از سالن خارج شدم...تو دلم کلی به خودم بدوبیراه میگفتم...بعد از عوض کردن لباس هامون به طرف خونه هامون حرکت کردیم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خونه اکسو(خخخ)
سوهو با حرص گفت:
ـ الان دقیقا چی به چی شد؟!
سهون روی راحتی ولو شد و گفت:
ـ اینا مارو مسخره کردن...این چه وضعشه...؟!
کای با لبخند گفت:
ـ چرا باحاله که؟!
همه زل زدن بهش...کریس با لبخند گفت:
ـ خدا کنه زیر دستمون دووم بیارن...
لوهان با خنده گفت:
ـ هم گروهی مارو باش...خیلی خنگه...همچین مؤدبانه گفتم دست بده که رفت تو هنگ...
کریس با پوزخند گفت:
- حق داشت خود منم هنگ کردم...همچین با ادب شدی که نگو...
چانیول با لبخند گفت:
ـ حالا اونا رو بیخی بگید شام چی داریم؟!
همه زدن زیر خنده و بک هیون گفت:
ـ به نظرت ما بلدیم غذا درست کنیم؟!بعدم الان اینو باید شیومین میگفت!!
چانیول رفت زنگ بزنه از بیرون غذا بیارن...سهون با حرص گفت:
ـ لوهان جرئت داری به این دختره نزدیک شو...
لوهان با تعجب گفت:
ـ ها؟!چرا؟!
سهون گفت:
ـ خخخ...ترسیدی؟!هیچی بابا...گفتم از راه بدرت نکنه...
لوهان با پوزخند گفت:
ـ اصلا ضایع بود چیزی تو دلت نیست...بعدا برات میگم...
.
.
.
.
.
.
خب عشقا اینم از این قسمت شاید بعدی رو  زود بذارم البته اگه زنده بودم...
خب نظر یادتون نره میدوستمتون...




طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
amuckhuman9631.jimdo.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:44 ق.ظ
I have read so many articles or reviews on the topic of the blogger
lovers except this article is really a nice paragraph,
keep it up.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید