تبلیغات
KPOP BOOK - (2)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سلام اومدم با قسمت دوم...
عجقا کامنتاتون خیلی کم بودش...
نکته دیگه اینکه هر حرفی تو داستان به اکسو میزنم فقط داستانه و واقعی نیست...



ببین!!! تو با من سرد نشو . . . سرما میخوری . . .!!!!



حالا بفرمایید ادامه...
با حرفش بی اختیار لبخند شیطانی زدم و به اسمشون خیره شدم و گفتم:
ـ هه...اکسو...از الان خودتو مرده بدون...
------------------------------
هممون سمت اتاقامون رفتیم من و آرا که با هم توی 1 اتاق بودیم وآینا و ایون آه و سارانگ که توی 1 اتاق بودن...ساعت تقریبا 1 شب بود...همه خواب بودن البته جز من...راستش دوست داشتم تا صبح بیدار بمونم و نقشه بکشم البته نیازی هم نبود...با زبونی که من داشتم قورت دادن هر 12 نفرشون تو چند دقیقه کاری نداشت...حداقل اگه برخورد اولمون اونجور نبود کاری به کارشون نداشتم...آخه خیلی پررو بودن...در حدی که هیچوقت فکرشو نمیکردم...از تختم بلند شدم و آروم درو باز کردم...رفتم تو آشپزخونه تا یکم آب بخورم همونطور که داشتم توی لیوان آب میریختم با یاد آوری اینکه فردا کل کل داریم لبخندی روی لبام نقش بست...در یخچالو بستم اما با دیدن سارانگ که موهاش عین جنگل شده بود نیمچه جیغی زدم و گفتم:
ـ خدا مرگم بده میشه بپرسم اینجا دقیقا چه غلطی میخوری...؟؟
لیوان آب رو از دستم گرفت و گفت:
ـ هیچی فقط تشنمه...
و تا آخر سرش کشید...لبخندی زد و به طرف اتاق رفت...با اخم گفتم:
ـ دختره ی...ای خدا از دست این بشرا نجاتم بده...
بعد از خوردن آب به اتاقم رفتم و بعد از چند دقیقه خوابم برد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح روز بعد کلی به خودمون رسیدیم و تا چند ساعت تو آرایشگاه بودیم هرچند فقط داشتیم درو دیوارو نگاه میکردیم...قرار بود عصر توی یه مهمونی تمام گروه ها جمع بشن و با هم گروهی هامون آشنا بشیم اما دلیل اینکه چرا اینقدر خوشحال بودیم چی بود نمیدونستیم...اصلا به ترک دیوارم میخندیدیم...ساعت 6 عصر از طرف مدیر برامون یه ماشین فرستادن...یه ون مشکی که از اونجا بریم به محل مهمونی...توی ماشین بودیم و کلی میخندیدیم که ماشین با صدای ترمز وحشتناکی ایستاد...خیلی ترسیدیم و داشتیم از ترس مثل بید میلرزیدیم...هر 5 تامون پیاده شدیم...جالب اینجا بود که دوتا ون جلومون پارک بود...جلورفتم و با عصبانیت به یکی از شیشه ها زدم و گفتم:
ـ اوی یارووو بیا پایین ببینمت...
با باز شدن در کنار راننده یه پسر خیلی ناز و خوشتیپ ازش پیاده شد...با دیدنش هر 5 تامون عقب عقب رفتیم...سارانگ به پهلوم زد و آروم گفت:
ـ خاک تو سرمون شد...این کریسه...
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ بیچاره الاناست گریه کنه...
با لبخند مرموزی که روی لبش بود جلو اومد...با صدای تقریبا بلندی گفتم:
ـ جناب کریس...کدوماتون راننده بود...نزدیک بود مارو بکشید...
پوزخندی زد و گفت:
ـ چه فرقی داره این چیزیه که خودتون گفتید یادت نیست؟!
حرفایی که گفته بودمو مرور کردم:
ـ اگه خیلی تمایل دارید که مارو کنار بزنید بهتره مارو با ماشین زیر بگیرید چون تنها با مرگ ما شما توی این مسابقه اول میشید...
با اخم بهش خیره شدم...دوست داشتم بزنم لهش کنم ولی تو خیابون زشت بود...با حرص گفتم:
ـ جرئتشو نداری...
و به دخترا اشاره کردم و همگی سوار ماشین شدیم...از شدت عصبانیت ناخونامو کف دستم فشار میدادم...خدایاا چی فکر میکردم چی شد...با عصبانیت به راننده نگاه کردم و گفتم:
ـ حرکت کن دیگه...درستم رانندگی کن...
سریع گفت:
ـ بله...
و گازشو گرفت...از زمانیکه راه افتاد تا زمانیکه رسیدیم داشتم خودخوری میکردم...حتما کلی هم بهمون خندیدن...اما نه...کم آوردن تو کار من نیست...
وقتی رسیدیم طبق معمول قرار شد با هم گروهیامون بریم تو...جهنم که میگن یعنی این موقعیتی که ما توش بودیم...البته برای همه دخترا بودن با اکسو بهشت بود ولی با اون اتفاقی که افتاد...از ماشین پیاده شدیم...آرا با لبخند دست تکون داد و گفت:
ـ وااای چه خبره اینا برای ما اینجان؟!
با حرص گفتم:
ـ تا وقتی اکسو اینجان نه...
لبخند روی لباش ماسید:
ـ پس ما چی؟
ـ تو صبر داشته باش...من عمرا نمیذارم اینا مارو کنف کنن...
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم...همزمان با ما اکسو هم از ماشینا پیاده شدن...با دیدنشون اخمی کردم و کلی تو دلم بدو بیراه بارشون کردم...بار اول که اکسو رو دیدم فکرکردم کریس با شخصیت ترینشونه...خیر سرش لیدر بود...لیدرشون این باشه بقیه چی میشن...
هر 2 گروه همزمان رفتیم و وارد سالن مهمونی شدیم...یه گارسن خوشتیپ اومد و میزو نشونمون داد...یه میز خیلی بزرگ که اسم ما رو روش نوشته بودن...یعنی EXO & SCG...
هر 5 تامون همزمان نشستیم و رومون رو طرف سن برگردوندیم...نزدیک ما snsd نشسته بودن...بازم مثل همیشه داشتن برای پسرا عشوه میومدن اصلا نمیدونستم چرا ازشون بدم میاد اما همون لحظه یه فکر شیطانی به سرم زد...برگشتم سمت بک هیون...بیچاره کپ کرد...با لبخند شیطانی خاصی گفتم:
ـ بک هیون شی؟!چجور شد شما با ته یون دوست شدی؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ اون خشگله و خیلی مهربونه...همین باعث شد من دوستش داشته باشم...
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ آووو...اما تمام این خشگلیش رو از زمان تولد داشته؟!یعنی هیچ عملی روی صورتش نکرده؟!
برای چند ثانیه حرفش نیومد...ادامه دادم:
ـ مهم نیست که با کی هستی...فقط دلم برات سوخت چون همش احساس میکنم اغفال شدی...
و بعد از زدن لبخندی صورتمو سمت سن چرخوندم...آینا سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:
ـ آخخخ جون اونی...دوستت دارم...
بهش چشمک زدم و گفتم:
ـ منم همینطور...تازه اولشه...
چند دقیقه ای بود که موزیک آروم پخش میشد و همه نشسته بودن اما یکهو صدای سرو صدا بالا گرفت...به در ورودی که نگاه کردیم داورای مسابقه رو دیدیم...اصلا تو کفشون بودیم...گروه دابل اس تنها دلیل ما برای مسابقه بود...همه با هم بلند شدیم و تعظیم کوتاهی کردیم...
لیدر گروه لبخندی زد و گفت:
ـ میبینم که خوب با هم کنار اومدین...
سارانگ با عجله گفت:
ـ نخیرم اونا میخواستن که مارو ب...
با آرنج به پهلوش کوبیدم و با لبخندی گفتم:
ـ راستش ما به این شرایط عادت نداریم اما سیعمون رو میکنیم...
لوهان لبخندی زد و گفت:
ـ تا الان که خوب پیش رفته...
و لبخندی تحویل ما داد...چی خوب پیش رفته؟تلاششون برای کشتن ما...؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ شما نگران نباشید ما با هم کنار میایم...
پارک جونگمین لبخندی زد و گفت:
ـ کنار میاید...ولی اگه بخواید تقسیم کنید هر 3 یا 2 نفر پسر با یه دختر میفتن...
اکسو زدن زیر خنده...با حرص گفتم:
ـ مثل این ملکه هایی که خادم دارن...
هیونگ جون با لبخند گفت:
ـ امیدوارم بهتون خوش بگذره و با هم دعوا نکنید...
تو دلم با حالت ناراحتی گفتم:
ـ مطمئنی میشه؟!دلت خوشه ها...
آرا با خنده گفت:
ـ ما هم همینطور البته اگه بذارن...
کای بعد از کمی فکر گفت:
ـ امیدوارم اینا گریه نکنن چون رقصای ما خیلی سخته...
سارانگ با حرص گفت:
ـ شما نگران نباش رقصای شما سخته ولی کفشای ماهم پاشنه داره...
کای سریع گفت:
ـ ببینم منظورت چیه؟؟
ـ بعدا متوجه میشی...
کیم هیون جونگ شی با لبخند گفت:
ـ امیدوارم موفق باشید و ما رو هم رو سفید کنید...
به آرومی گفتم:
ـ همچنین البته اگه بذارن...
با لبخند از ما دور شدن...نگاهی به اطراف انداختم...همه داشتن با هم گروهی هاشون میگفتن و میخندیدن...اما ماها چی؟!با 12 تا پسر گیر افتاده بودیم...یعنی بقیه گروها هم پسر داشتن ولی آخه 12 تا؟!کلافه لیوان شربت روی میزو سرکشیدم...سهون با حالت تمسخر گفت:
ـ مراقب باش تپره تو گلوت...
با اخم نگاش کردم و گفتم:
ـ تو نگران لوهانت باش امشب ندزدنش...نمیخواد فکر من باشی...
با این حرفم آینا و سارانگ و ایون آه و آرا زدن زیر خنده راستش چند نفر از خودشونم خندیدن...لوهان سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت...سهون باز گفت:
ـ لوهانو نمیدزدن ولی انگار شربت تورو قراره بدزدن...
وقتی اینو گفت دستمو سمت کاغذی که اسم ما روش بود دراز کردم و روی میز خوابوندمش جوری که اسماش معلوم نبود با پوزخند حرفشو نشنیده گرفتم و گفتم:
ـ اینا به هم نمیان...راستش E و X و O کنار SCG  یه جوریه...
کریس با خونسردی گفت:
ـ آره خب...اسم شما کنار ما داغونه...
و همشون زد زیر خنده...به سهون نگاه کردم و گفتم:
ـ آها راستی من کادوی دوستی شما رو ندادما...چی نداری برات بگیرم...؟!نظرت راجع به یه عروسک آهو چیه؟!اون دیگه از نظر مردمم مجازه بغل کردنش...
با پوزخند گفت:
ـ پولاتو نگهدار لازمت میشه...
خندیدم:
ـ به درک چه بهتر...
لوهان با عصبانیت گفت:
ـ ببینم شما نمیخواید بس کنید؟!
لبخندی زدم و آروم گفتم:
ـ چرا من؟!مگه من شروع کردم...؟!
چانئول لبخندی زد و گفت:
ـ خواهشا شبمونو داغون نکنید...بیخیال...
آرا با اخم گفت:
ـ دو کلمه هم از این بچه بشنوید...
چانیئول با دستپاچگی گفت:
ـ چی گفتی؟!بچه؟!
ایون آه با خونسردی گفت:
ـ پ ن پ پیر مرد 70 ساله...بچه ای دیگه...
چند ثانیه بینمون سکوت بود...از میز snsd ته یون اومد کنار ما...دقیقا منتظر بود ما بهش تعظیم کنیم اما ما اصلا بلند نشدیم و اعضای اکسو همه چپ چپ زل زدن به ما...آرا کنار گوشم گفت:
ـ هانی خوبی؟!
با لبخند گفتم:
ـ عالــــــــــــــــــــــی....داره بهم خوش میگذره...
لبخندی زد و گفت:
ـ اگه یه گوشه گیرشون بیاری باهاشون چکار میکنی؟!
ـ چرا میپرسی؟!
ـ میخوام بدونم خب...
ـ با کدوماشون؟!
ـ حالا با هرکی...
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
ـ بهش تجاوز میکنم...
با گفتن این حرف آرا از ترس خشکش زد...به طرفشون برگشتم و دیدم مثل جغد زل زدن بهم...از بین همشون کریس و سهون از همه بدتر داشتن نگاه میکردن...
کریس با کمی مکث گفت:
ـ یه بار دیگه بگو...!
با لبخند گفتم:
ـ کوتاه بود نرسید...
سهون با اخم گفت:
ـ خیلیم خوب رسید فقط میخواست بدونه واقعیه یانه...
با پوزخند گفتم:
ـ من با شما شوخی دارم به نظرتون؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب عجقای من اینم از قسمت دوم...نظر یادتون نره وگرنه عصبانی میشم...مرسی دیگه میدوستمتون فعلا...



طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 تیر 1394 توسط Honey.P | نظرات()
vitamin e and foot pain
پنجشنبه 15 تیر 1396 11:23 ق.ظ
First off I want to say terrific blog! I had a quick question which I'd like to ask if you don't mind.

I was interested to know how you center yourself and clear your head prior to writing.
I have had a difficult time clearing my mind in getting my ideas out
there. I truly do enjoy writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes are lost
simply just trying to figure out how to begin. Any recommendations or tips?
Thank you!
foot pain every morning
سه شنبه 6 تیر 1396 04:33 ق.ظ
This is the perfect site for anyone who hopes to understand this topic.
You know a whole lot its almost hard to argue with you (not that I really
will need to?HaHa). You certainly put a fresh spin on a subject
that's been written about for a long time. Wonderful stuff, just wonderful!
foot pain map
شنبه 3 تیر 1396 06:36 ب.ظ
Exactly what I was searching for, regards for posting.
karyllagrand.jimdo.com
دوشنبه 1 خرداد 1396 05:54 ب.ظ
Hey there! Quick question that's totally off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly? My website looks weird when browsing from my apple
iphone. I'm trying to find a template or plugin that might be able to
fix this problem. If you have any suggestions, please
share. Thanks!
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 02:08 ب.ظ
Hello there, I do believe your website could be having
internet browser compatibility issues. Whenever I take a look at your blog
in Safari, it looks fine however when opening in I.E., it's got some overlapping issues.
I merely wanted to give you a quick heads up! Besides that, fantastic
blog!
پاسخ Honey.P : thanks
Raya
چهارشنبه 31 تیر 1394 04:16 ب.ظ
وااااااایییییی جیجیم خیلی قشنگههه کاملا با روحیت مطابقت داره این کارای هانی خخخخخ
پاسخ Honey.P : مرررسی واقعا خخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید