تبلیغات
KPOP BOOK - (1)SOMEONE CALL THE DOCTOR
KPOP BOOK
سلام دوستای گلم...
با قسمت اول در خدمتم...
لطفا اگه انتقادی دارید بگید چون من خیلی انتقاد پذیرم...فوقش میکشمتون...
نظر فراموش نشه...

کـــدام عـــلائــم حــیاتــی کـدام ســطحِ هــُشـــیاری؟! آقـــای دکــتر، نبـ ــضِ مـــن تنـــها . . . زیـــرِ دســت اوســت کـــه مــی زنـــد!!!

حالا با سرعت نور بفرمایید ادامه...

با لباس های جدیدمون عجیب به نظر می رسیدیم...لباسایی که حتی یه ذره هم بهمون تنگ یا گشاد نبود...
قلبمون تند تند میزد و با دیدن آدمای دور و برمون که در حال تلاش بودن استرسمون بیشتر میشد برای آخرین بار دستامون رو روی هم گذاشتیم و گفتیم:
ـ SCGفایتینگ
و بعد از خوردن آب روی سن رفتیم...با دیدنشون نا خداگاه لبخند روی لبهام نقش بست...اونا معروف ترین مربیای کره بودن...گروهی که سال 2010 از هم پاشید اما الان داشتن برای گروه ما داوری میکردن...بعد از معرفی آماده شدیم...با شروع آهنگ همه سرجاهامون ایستادیم....قلبامون تند تند میزد و با صدای موزیک میکس شده بود...قرار بود آهنگ love ya از گروه SS501 رو بخونیم...بخاطرش دقیقا 4 ماه تمرین کرده بودیم...بعد از شروع شدن آهنگ تمام قدرتمون رو بکار بردیم تا با کیفیت هر چه تمام تر بخونیم و برق.صیم...برای ما بردن توی این مسابقات حکم رفتن به کره ماه رو داشت...اگه اونا مارو تربیت میکردن مطمئن بودم مثل خودشون معروف میشیم...اما تنها این نبود...این یه آرزو بود...ما مثل 5 تا خواهر بودیم و حتی برای هم جونمون رو میدادیم...تمام قدرتی که داشتیم بخاطر این بود که با هم بودیم...بعد از تموم شدن آهنگ درحالیکه نفس نفس میزدیم تعظیم کردیم و از سن پایین رفتیم...دوستای من از کوچیکترین عضو: آینا-ایون آه-سارانگ و آرا بودن...بعد از پایین اومدن از سن همو بغل کردیم و با خوشحالی بپر بپر راه انداختیم...راستش اصلا فکرشم نمیکردیم اینقدر باحال اجرا کنیم اما اینا نتیجه تمام سختی هایی بود که درکنار هم تحمل کردیم...
توی راهروی محل اجرای برنامه ها درحال راه رفتن بودیم که یه گروه که تعدادشون خیلی زیاد بود از کنارمون رد شدن...با دیدنشون پوزخندی زدم آخه از وجناتشون معلوم بود که اکسو هستن...یعنی رقیب اصلی ما توی این مسابقات...نمیدونستم اینا دیگه چرا اومدن توی مسابقه شرکت کنن...مگه اونا معروف نبودن...اصلا ولش کن مهم نیست...شنیده بودم یکیشون با ته یون از snsd دوسته پس احتمالا اینا هم برای اون گروه اینجا بودن...هه شاید فکر کردن میتونن مارو شکست بدن اما نه ما SCG بودیم...اونا نمیتونستن کاری بکنن...هیچکاری از دستشون بر نمیومد...شاید میتونستن با ما همگروه بشن اما اون دخترای افاده ای نمیتونستن مارو کنار بزنن...هرکس اینکارو میکرد به عنوان لیدر گروه حسابشو میرسیدم...با عبور اعضای اکسو از کنارمون سارانگ با ذوق گفت:
ـ هانی اونا اکسو بودنا...دیدیشون...؟؟
با دست توی پیشونیش زدم و گفتم:
ـ تو کی میخوای دست از خنگ بازی برداری الان ما هم آیدل هستیم...اینقدر با تعجب بهشون نگاه نکن...
و با لبخند مرموزی دستامو مشت کردم و ادامه دادم:
ـ بچه ها دعا کنید که اکسو با ما هم گروه نشه...نمیخوام گریشونو دربیارم...
آرا دستاشو بهم زد و گفت:
ـ آخخ که عاشق این حس ضد پسریتم...
مشتامون رو بهم زدیم...در حال رفتن بودیم که صدای شخصی متوقفم کرد...برگشتم و دیدم یکی از اعضای اکسو هستش...اسمش چی بود...آها کریس...راستش این پسره خیلی با ادب بود اگرم میخواستم نباید باهاش بد حرف میزدم...با لبخند بهم اشاره کرد و منم فهمیدم میخواد تنها باهام حرف بزنه...بر خلاف همیشه خیلی مؤدب جلو رفتم و با لبخند گفتم:
ـ بفرمایید با من کاری داشتید؟؟
متقابلا لبخند زد و گفت:
ـ راستش اعضای گروه من میخوان بدونن که شما چقدر برای بردن توی این مسابقه مصرید؟؟
با این حرفش تا تهشو خوندم فهمیدم قراره چی بگه...با لبخندی که از روی عصبانیت بود گفتم:
ـ بله...حالا چرا اینو میگید؟؟
به آرومی گفت:
ـ راستش ما فقط و فقط بخاطر گروه...
زدم تو حرفش:
ـ آووو...فقط و فقط بخاطر اون دخترای مسخره ی snsd اومدید و از ما میخواید کناره گیری کنیم...درست گفتم؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ شما خیلی باهوشی...
با پوزخند گفتم:
ـ دور از شما ولی اعضای شما خیلی احمقن...ما هیچوقت بخاطر شما یا اونا یا حتی خودمون کنار نمیکشیم...اگه خیلی تمایل دارید که مارو کنار بزنید بهتره مارو با ماشین زیر بگیرید چون تنها با مرگ ما شما توی این مسابقه اول میشید...
و بدون توجه به حرف بعدیش ازش دور شدم...از عصبانیت داغ کرده بودم...جدا اگه یه نفر دیگه بود ممکن بود بزنم داغونش کنم...ایون آه دستمو گرفت و گفت:
ـ ببینم چکار داشت؟!
لبخند عصبی زدم و گفتم:
ـ هیچی یه سری شکر خورد جوابشو دادم...
و رو به بقیه گفتم:
ـ آی دخترای SCG ما باید ببریم...
آینا لبخندی زد و گفت:
ـ معلومه که میبریم...
به پشت سرم نگاه کردم...هنوز 12 نفری داشتن مارو میپاییدن...پوزخندی زدم و گفتم:
ـ مگه اینکه خوابشو ببینید...
و با بقیه ی اعضای گروه از سالن خارج شدیم...قرار بود نتایج مسابقه رو توی سایت اعلام کنن...به محض اینکه به خونه رسیدیم کامپیوتر رو روشن کردم و سایت مسابقات سالیانه رو باز کردم...سارانگ کنارم نشست و گفت:
ـ چقدر هولی گفتن تا 24 ساعت آینده اعلام میکنن...هنوز 2 ساعتش نگذشته...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ حالا بذار همینطور باشه تا زودتر بفهمیم...
آینا و ایون آه که یه جورایی دوقلوهای افسانه ای گروه ما بودن...البته دوقلو نبودنا فقط خیلی بهم وابسته بودن داشتن توی سر هم میزدن...داد زدم:
ـ هی شما دوتا دارید چکار میکنید؟؟؟
آینا لبخندی زد و گفت:
ـ اونی اونی من میگم پیتزا بخوریم ایون آه میگه نان میونگ بخوریم...حالا چکار کنیم؟؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ اگه پیتزا بخوریم اندامامون داغون میشه...به حرف بزرگترت گوش کن...
آینا با ناراحتی گوشه ای نشست و گفت:
ـ خب اونی ما بعد این همه ماه نمیخوایم مثل آدم غذا بخوریم...این همه زحمت بکش اینم از غذای بعد مسابقه...
با خنده گفتم:
ـ باشه حالا...امشب پیتزا مهمون من...
هر چهار نفر هورا کشیدم و من با اخم گفتم:
ـ غارتگرای نخورده...
آرا لپم رو بوسید و گفت:
ـ میخواستی لیدر نشی...
جیغی کشیدم و دنبالشون دویدم...خونه رو روی سرمون گذاشته بودیم اما با صدای زنگ تلفن همه آروم شدیم و من با سرعت به طرف تلفن رفتم...با دیدن شماره ی مدیر برنامه هامون لبخندی زدم و جواب دادم:
ـ سلام هانی هستم...
چند ثانیه حرفاش طول کشید تا اینکه قطع کرد...من همونطور توی بهت بودم که با صدای ایون می به خودم اومدم:
ـ هانی...هانی با توهستما...چی شده؟؟
با بهت گفتم:
ـ بچه ها بدبخت شدیم...
آرا بانگرانی گفت:
ـ خدا بگم چکارت نکنه هانی...بگو چی شده؟؟
ـ بچه ها ما بدبخت شدیما...نمیدونم چکار کنم...
اینبار آرا یقمو گرفت و چند بار تکونم داد:
ـ هانی بپوکی الهی...دارم غش میکنم بگو چی شده؟؟کسی مرده؟؟از مسابقه حذف شدیم...؟؟
با پوزخند گفتم:
ـ نه...اون لعنتیا قوانینو تغییر دادن...
آینا گفت:
ـ خب مثل آدم بگو...منظور از تغییر قوانین چیه؟؟
با عصبانیت دستامو مشت کردم:
ـ داورا گفتن که یه گروه پسر و یه گروه دختر به کمپ آموزشی میرن...این یعنی بدبختی کامل...
سارانگ موهاشو بهم ریخت:
ـ آها پس بگو اون اکسوی لعنتی یه چیزی میدونسته که اومده اینو به تو گفته...
با ناراحتی گفتم:
ـ اگه اون دخترای مضخرف اول بشن چی؟؟نه این امکان نداره...
ایون آه گفت:
ـ نه بابا چرت نگو...ممکن نیست...
ـ اگه اون لعنتیا قوانینو تغییر دادن یعنی پارتیشون خیلی بالاست...حالا چیکار کنیم؟؟
سارانگ با لبخند گفت:
ـ من مطمئنم اول میشیم...ما خودمون تلاش کردیم و اجرامون بهترین بود...ما تلاشمون رو کردیم بقیش مربوط به داوراست...
با پوزخند گفتم:
ـ اگه اول نشیم اول دابل اس و بعد اکسو رو می کشم...بعدم میرم جهنم...
آینا با لبخند گفت:
ـ حالا نکشتی هم نکشتی بزنیم نقطه حساس خود به خود میمیرن...
بعد از چند ثانیه مکث هر 4 نفرمون مثل بمب از خنده منفجر شدیم...هرکس یه طرف پهن شده بود و غش غش میخندید...اون شب به امید اینکه ما میبریم خوابیدیم...
صبح روز بعد با صدای جیغ آینا مثل فشنگ از اتاقم بیرون اومدم...آینا با خوشحالی بالا و پایین میپرید...با دو رفتم کنارش و گفتم:
ـ چیشده؟؟اول شدیم...
از حرکت ایستاد...با پوزخند گفت:
ـ ها؟؟!نه بابا فقط یه لباس مارک جدید خریدم که همه براش خودکشی میکنن...
با عصبانیت یکی زدم تو سرش و گفتم:
ـ ای مرگ بزنن تو مخت...جای اینکه ببینی رتبمون چی شد رفتی لباس بخری...؟؟
با اخم گفت:
ـ خب چکار کنم؟!بعدم تو لیدری نه من...اینا وظیفه توه...
با پوزخند گفتم:
ـ آینا ببند لطفا...
و روبریوی مانیتور نشستم...بعد از چند تا کلیک اسم خودمون رو توی چارت دیدم و با خوشحالی داد زدم:
ـ واییییییییی....اول شدیم....جیییییییغغغغغ...
بقیه هم بهم ملحق شدن و با هم خوشحالی کردن...جلوی هر چارت یه ستون بود که اسم پارتنر هامون(هم گروهی)رو نوشته بود...با دیدن اسم اکسو لبخند رو لبم ماسید...با تعجب گفتم:
ـ اینا اینجا چکار دارن...انگار نمیخوان دست از سرمون بردارن...
آرا کنارم نشست و گفت:
ـ وای چه هم گروهی هایی...مگه نگفتی میخوای گریشون بندازی؟؟
با حرفش بی اختیار لبخند شیطانی زدم و به اسمشون خیره شدم و گفتم:
ـ هه...اکسو...از الان خودتو مرده بدون...

.
.
.
.
.

خب بچه ها این از قسمت اول...
امیدوارم خوشتون اومده باشه...
اگه قسمت اول یه جوریه ببخشین...قسمتای بعدی روال داستان بهتر میشه...
نظر هم یادتون نره...
میدوستمتون...



طبقه بندی: Someone call the doctor STORY، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 27 تیر 1394 توسط Honey.P | نظرات()
behnaz664
شنبه 27 تیر 1394 06:55 ب.ظ
عاقاجدی جدی میزاریش من تاشیش خوندم
پاسخ Honey.P : بله عزیزم...میذارمش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید