تبلیغات
KPOP BOOK - Endless love-2
KPOP BOOK
...اومدم با قسمت دوم...
...بچه ها این داستان یکم + 18 من الان میگم که بعدا اعتراض نکنید...

...امیدوارم خوشتون بیاد...


بفرمایید ادامه
دستام میلرزیدن...تا اینکه هیونگ جون به آرومی اشکامو پاک کرد...دستی روی موهام کشید و گفت:
ـ بسه گریه نکن...
و دستم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد...به آرومی روی مبل نشوندم و گفت:
ـ آروم باش...آآه آدم چیزایی میبینه که قلبش به درد میاد...
قطره اشکی از روی گونم چکید...با دستم خودمو باد زدم و لیوان مش..روبو پر کردم...و تا ته سرش کشیدم...هیونگ جون مات و مبهوت بهم زل زده بود...من تا چند دقیقه قبل نمیخواستم مش.روب بخورم اما الان...
بهم نزدیک تر شد...و موهامو نوازش کرد...نفسام تند تند میزد...خنده دار بود...تازه اول کاری داشتم از ترس میمردم...یعنی فردا من همون آدم قبلم...؟!!
میدونستم با اون چیزی که خوردم خیلی زود مس.ت میشم...خودمم خوشحال بودم هرچی از وضعیتم نمی فهمیدم بهتر بود...هیونگ جون من رو بغل زد و توی اتاقش برد...روی تخت خوابوندم و چند ثانیه بهم نگاه کرد...
چشماش عجیب بود...یه زیرکی توش موج میزد...لبخندی زد و ل.ب هامو بین ل.ب هاش گرفت...بوسه هاش خیلی داغ بودن...حتی اجازه نمیداد نفس بکشم...بعد ازم جدا شد وگفت:
ـ اسمت چیه؟؟
آروم گفتم:ایون می...
و سرشو کنار گوشم فروبرد...با این کارش آهی کشیدم...خجالت میکشیدم اما برام مهم نبود...میخواستم حالا که مجبورش کردم براش جبران کنم...بعد از چند ثانیه پایین رفت و قفسه سی.نمو با بو.سه نوازش داد...همون موقع اشکی از روی گونم چکید...با خودم فکرکردم شاید میتونستم یه روزی با یه همچین مردی ازدواج کنم...اما من فقط یه تن فروش بودم...کسی که قرار بود بعد از این شب هر شب با 1 نفر باشه...هیونگ جون لباس های روییمو بیرون آورد...با بو.سه هایی که به بدنم میزد داشت دیوونم میکرد...میخواستم مقاومت کنم اما با دستاش دستامو گرفت و کنار گوشم چسبوند...اصلا حال خودمو نمیفهمیدم..با حالت التماس گونه ای گفتم:
ـ هیونگ جون اوپا...درد داره...؟؟خواهرم میگفت درد داره؟؟یعنی گریم میگیره...من که نمیتونم تحمل کنم...اما اینکارو برام بکن باشه؟
هیونگ جون بوسه ای به گونم زد و گفت:
ـ نگران نباش...
بعد من برگشتم رو روی شکمش دراز کشیدم و مشغول بو.سیدنش شدم اما نمیدونم کی بود که خوابم برد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح روز بعد درحالیکه کنار هیونگ جون بودم بیدار شدم...نگاهی به بدن بر.هنش انداختم...انگار یه شبه عاشقش شده بودم...به خودم نگاهی انداختم...خیلی خوشحال بودم که بهش اعتماد کردم...اصلا درد نداشتم...لباسام رو از روی زمین برداشتم...میخواستم قبل از اینکه اون بیدار بشه برم اما چند دقیقه ای نگذشته بود که هیونگ جون از خواب بیدار شد...هنوز لباسامو کامل تنم نکرده بودم...لبخندی زد و گفت:
ـ صبح بخیر...داری جایی میری؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ هیونگ جون اوپا من باید برم الان بار رو باز میکنن...بخاطر دیشب ممنون...و خواستم برم که گفت:
ـ حداقل بذار صبحانه رو با هم بخوریم...
من تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:
ـ ممنون گفتم که دیرم شده...فعلا خداحافظ...
و با قدم های سستی از اتاق خارج شدم...دلم میخواست قبل از رفتن یه کاری بکنم...اما نمیدونستم که انجامش بدم یا نه...چشمامو بهم فشار دادم و برگشتم...
هیونگ جون توی همون حالت قبلش بود و با برگشتن من با تعجب بهم زل زد و گفت:
ـ چی شده؟؟چیزی جا گذاشتی...؟؟
اما من بدون حرفی ل.ب هاشو بین ل.ب هام گرفتم و بو.سه ی عمیقی نثارشون کردم...و بعد از اینکه ازش جدا شدم گفتم:
ـ اوپا این بخاطر اینه که دیشب باهام خوب بودی...خب دیگه من رفتم...
بدون مکث از خونش رفتم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به در بار نگاهی انداختم..تازه باز کرده بودن...میترسیدم برم تو...آروم جلو رفتم و از گوشه ی در نگاهی به داخل انداختم...می هون پسری که اونجا مستخدم بود مشغول تمیز کردن ظرفا بود...داخل شدم و بعد از سلام کوتاهی به طرف اتاق خواهرم رفتم...وقتی رفتم تو خواهرمو دیدم که داره آرایش میکنه...اسمش هانا بود و مثل اسمش واقعا زیبا و تک بود اما تو این مکان لعنتی مجبور بود آرایش های مضحکی بکنه...
با دیدن من سریع بلند شد.دستمو گرفت و گفت:
ـ خواهر خشکلم چطوره؟!بیا بشین باید برام بگی چی شد؟
منو روی تخت نشوند و خودش روی صندلی نشست.من فقط سکوت کردم...با تعجب گفت:
ـ من منتظرما...
پوزخندی زدم و سرمو پایین انداختم...گفتم:
ـ خب همه ی تن فروش ها میرن چکار میکنن...؟!چیزی برای گفتن نیست...
کنارم نشست و گفت:
ـ ایون می معلومه چی میگی؟؟چرا خودتو بااین لقب خطاب میکنی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ دروغه؟؟هانا من دیگه نمیذارم این بارو خودت تنها تحمل کنی...حالا میفهمم چقدر سخته برات...سخته که هر شب یه نامردی بهت دست بزنه و نتونی شکایت کنی...منم از این به بعد کمکت میکنم تا این قرض لعنتی تموم بشه...
وزدم زیر گریه...خواهرم منو توی آغوشش گرفت و گفت:
ـ خیلی خب عزیزم...بسه گریه نکن...
و از خودش جدام کرد و اشکامو پاک کرد...همون لحظه در با صدای خیلی وحشتناکی باز شد...با دیدن مدیر قلبم شروع کرد به تندزدن...از وقتی 15 سالم بود ازش میترسیدم...حتی یادمه یه بار با خواهرم کارایی کرد که هیچوقت صدای گریه هاشو فراموش نمیکنم...با لبخند مسخره ای بهم خیره شد و گفت:
ـ شنیدم که کارتو خوب انجام دادی؟؟میتونی اینجا بهم کمک کنی و زودتر قرض پدرتو پس بدی...
با خشم بهش نگاه کردم...خواهرم داد زد:
ـ با اون کاری نداشته باش تو قول دادی...قول دادی که فقط یک شب باشه...
با سیلی که به صورت خواهرم زد خواهرم پرت شد روی تخت...اما من نمیتونستم از جام تکون بخورم...تمام اعضای بدنم سست شده بود...قلبم تند تند میزد...جلوتر اومد و چونمو گرفت و گفت:
ـ خودتو آماده کن...
اخمی کردم و با تته پته گفتم:
ـ م...منظ... منظورت چیه؟؟
پوزخندی زد و گفت:
ـ چون اولین کارت خوب بوده میخوام ببینم واقعا خوب بودی یا همش الکی بوده...خودتو برای امشب آماده کن...وقتی بار تعطیل شد بیا اتاقم...
اشکی از روی گونم چکید با بغض گفتم:
ـ چرا اینکارو با من میکنی؟؟
درحالیکه صورتش به صورتم نزدیک بود گفت:
ـ عزیزم دنیا جای کثیفیه...باید درک کنی...حالا که با یه نفر بودی پس حتما تو کارت موفق میشی...میتونی بعد یه سال از اینجا بری ولی مطمئنم که از اینجا خوشت میاد...
بغضی که توی گلوم بود داشت داغونم میکرد.بعد از زدن حرفش منو با شدت انداخت روی زمین و از در خارج شد...بلند زدم زیر گریه...
هانا کنارم نشست و دستمو گرفت.با مهربونی گفت:
ـ ایون می...ایون میه من...حالا چکار کنیم؟؟
و اشکاش سرازیر شدن...لبش زخمی شده بود با خشم گفتم:
ـ ازش متنفرم...هانا بذار خودم اینکارو درست کنم...من دیگه بزرگ شدم...نگران نباش...خیلی خب؟
سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
.
.
.
.
.
.
.
خب دوزتان چطور بود؟
حالا چند تا سوال...
1.به نظرتون هانا میذاره خواهرش پیش مدیر بره؟
2.آخر استان چجور تموم میشه؟
عجقای من اگه مشکلی توی روال داستان هست بهم بگید...انتقاد کنید من خیلی انتقاد پذیرم فوقش میکشمتون...خب دیگه تا قسمت بعد بابای...بوووصثس....




طبقه بندی: Endless Love STORY، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 مرداد 1394 توسط Honey.P | نظرات()
میترا
چهارشنبه 29 شهریور 1396 01:06 ق.ظ
بسیار وبلاگ خوبی دارید، لذت بردم، براتون آرزوی موفقیت و پیروزی دارم و امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشید.
feet pain
جمعه 24 شهریور 1396 03:52 ب.ظ
Hi there to all, it's actually a pleasant for me to pay a quick visit this web page, it contains priceless Information.
cochrantyvpevxchj.page.tl
جمعه 22 اردیبهشت 1396 08:21 ق.ظ
This site was... how do you say it? Relevant!! Finally I've found something that helped me.
Thanks a lot!
ameblo.jp
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 09:27 ق.ظ
I drop a comment when I like a article on a site or I have something to valuable
to contribute to the discussion. Usually it's caused by
the fire displayed in the post I looked at. And after this article KPOP BOOK
- Endless love-2. I was actually excited enough to post a
thought ;) I do have a couple of questions for you if you don't mind.
Is it just me or do some of the remarks appear like left by brain dead people?
:-P And, if you are posting on other online social sites, I would like to follow you.

Could you list every one of all your shared sites like your Facebook page, twitter feed,
or linkedin profile?
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:50 ب.ظ
This is my first time visit at here and i am actually impressed to read all at alone place.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 05:44 ب.ظ
I think this is one of the most significant information for
me. And i'm happy studying your article. But wanna statement on some basic issues, The site style is wonderful,
the articles is in reality nice : D. Excellent process, cheers
پاسخ Honey.P :
Raya
جمعه 9 مرداد 1394 07:37 ب.ظ
هیچم هیونگ ناز نییییییسسسسسستتتتتتت
پاسخ Honey.P : باشه خانومی
neda
دوشنبه 5 مرداد 1394 11:06 ق.ظ
خیلی خوب بود لطفا قسمت بعدی یو زود اپ کن
پاسخ Honey.P : باشه آجی زودی میآپم
baeky-chany
یکشنبه 4 مرداد 1394 11:39 ب.ظ
سلام گلم من این داسیتو تازه شروع کردم اخه من فقط فیکهای اکسو رو میخوندم ولی اینم خیلی قشنگه فکر کنم جذابتر هم بشه ممنون که زحمت میکشی قلمتو دوست دارم بیصبرانه منتظر قسمت بعد هستم خسته نباشی بووووس
پاسخ Honey.P : ممنون عزیزم نظر لطفته...خوشحالم كه خوشت اومده
Raya
یکشنبه 4 مرداد 1394 05:18 ب.ظ
اوم خب تا مدیر بخواد کاری کنه هیونگ میاد ایون میو نجات میده عایا؟؟
اههه من دوست دارم هیونگ آدم بد باشه...
پاسخ Honey.P : نهههههههههههههههههههههه
یاااااا هیونگ چشه مگه؟؟
پسر به این نازی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید