تبلیغات
KPOP BOOK - Endless love STORY Ep-6
KPOP BOOK

سلام همگی
اومدم با قسمت 6 و آخرین قسمت

از همتون ممنون که داستان رو دنبال کردین و منو از نظرات خوبتون مطلع کردین
این قسمت یکم طولانی تره اما

خواهشا هر کسی که میخونه
بخاطر آخرین قسمت نظر کلیش رو بهم بگه




بفرمایین ادامه


سوم شخص:
آه سردی كشید...اشكی روی گونش غلتید...تا صبح چشم روی هم نذاشته بود...درد داشت...اینبار قلبش درد میكرد...برای هزارمین بار فكركرد و به یه نتیجه رسید...باید بمیره...مرگ بهتر از ادامه دادن این زندگیه نكبتیه...نفس عمیقی كشید و اشكاشو پاك كرد...
ــــــــــــــــــــــــــ
تصمیمم واقعی بود...از همه چیز سیر بودم اما اون مدیر لعنتی منو بزور فرستاد دکتر اونم بخاطر یه سرماخوردگیه ساده...البته شاید اونقدر حالم بد بود که این برام ساده بنظر میرسید...دکتر برام یه سری دارو نوشت و گفت باید استفاده کنم...داروهامو اصلا نگرفتم...اون آشغال اینقدر نگران بارش بود که نذاره با این وضع فعلا با کسی باشم...خودشم سرماخورده بود...خیلی عجیب نبود...وقتی توی حموم بودم یه فکری به سرم زد...ت.یغو برداشتمو توی آیینه به خودم نگاه کردم...از صورتم متنفرم...از همه چیز بدم مباد...کاش زندگی یجور دیگه بود...کاش میشد خوشحال باشم...کاش میشد کسی که دوستش دارمو داشته باشم اما اینا همش ای کاشای بیخوده من بود...حرفایی که نتیجه ای نداشت...حرفاییکه فقط قلبمو آزار میداد...من حق دارم زندگی کنم؟؟حق ندارم...تیغو روی دستم فشار دادم...همیشه از خون میترسیدم...دستمو جلوتر از خودم گرفتمو به رد خونیکه روی زمین چک چک میکرد نگاه کردم...کنار دیوار نشستمو چشمامو روی زانوهام فشار دادم...دستم میلرزید و سر شده بود...چند ثانیه گذشت که چشمام بسته شد...هیچی نفهمیدم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم دیوونه میشدم...برم نرم؟؟چیکار کنم؟؟واقعا دلم براش تنگ شده بود...میتونم فقط از دور ببینمش...توی راه بودم که با این فکر دور زدم...وقتی دم اون بار ترمز کردم فقط تعجب کردم...آمبولانس بود و کلی از کارکنای بار...از ماشین پیاده شدمو به جمعیت نگاه کردم...عینکمو روی چشمم گذاشتمو آروم رفتم جلو...تنها کسی که سوار آمبولانس شد همون پسره بود که مشروب سرو میکرد...آروم رفتم توی بار...مدیر اونجا بود...پوزخند زد:
ـ میتونم کمکت کنم؟؟
اخم کردم:
ـ ایون می رو این اطراف ندیدم...کجاست؟؟
بلند خندید:
ـ باید دم در دیده باشیش...اون دختره ی احمق رگشو زده...بردن درمانش کنن...البته اگه زنده بمونه...
انگار آتیشم زدن...یقشو خیلی محکم گرفتمو فشار دادم...با تموم وجودم داد کشیدم:
ـ چی گفتی؟؟مگه نگفتم باید مراقبش باشی...توی آشغال...این بود مراقبتت؟؟
نذاشتم حرف بزنه...محکم هلش دادمو از بار زدم بیرون...آژیرش معلوم بود و فقط یه بیمارستان توی اون مسیر بود...یعنی چیشده؟؟خدایا نجاتش بده...بذار برام بمونه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهوش اومدنم باعث شد دردی که داشتم بیشتر بشه...این واقعیت که زندم خیلی درناک بود...نباید اینجوری میشد...من باید میمردم...یعنی...بلند جیغ کشیدم و داد زدم...سرمو با بغض از دستم کندم...وقتی پرستار سوزنو توی رگای منقبضم فروکرد بلند جیغ زدم...دوروز تمام وقتی بیدار میشدم باز میخوابیدم...یعنی میخوابوندنم...خستم بود...از همه چی...یه بار چشمامو باز کرد...اون بود...دارم خواب میبینم...بهش خیره بودم که موهام خیس شد...دستمو محکم گرفته بود...یه خواب بود نه؟؟خواب بود...با ناله دستمو کشیدم و گریه کردم:
ـ من نمردم...باورت میشه اوپا؟؟نمردم...
خواستم دستمو بکشم اما جون نداشتم...با بغض چشمامو بستم:
ـ دستمو ول کن...ب...بر...برووو...
بلند داد زدم:
ـ بروووووووووووو...اومدی منو ببینی؟؟ببینی دستم زخمیه؟؟؟قلبم داغونه؟؟؟هیونگ جون من...تموم شدم...نباید زنده باشم...
دستم میسوخت...محکم چنگش زدم:
ـ بذارید بمیرم...همش....همش منو میخوابونین...من...حق ندارم؟؟؟نمیتونم...بمیرم؟؟
پرستار که اومد بلند گریه کردم:
ـ اوپا...نذار...آمپول بزنن...دردم میاد...نذااار...
بلند گریه میکردم...نمیخواستم ببینمش اما الان آستینشو محکم مشت کرده بودم و میلرزیدم:
ـ التماست میکنم...نذاااااارررر...
وقتی رفتن بیرون خیالم راحت شد...دستم میلرزید...صورتمو نوازش کرد...حس خوبی که داشت میکشتم:
ـ اوپا؟؟؟من...من...
موهامو نوازش کرد:
ـ جا...جانم؟؟ایون می...من...متاسفم...
به کبودیای دستم نگاه کردم:
ـ ن...نمی...شه منو...بکشی؟؟من...کثیفم...نمیخوام...نمیخوام...منو ببینی...من باید...هق هق میمردم...قسم میخورم...دردناکه...بدنم درد میکنه...قلبم...تیکه تیکه شده...لطفا...بگو...ولم کنن...بگو بذارن بمیرم...اوپا...من مال تو بودم...اوپا اون...منو ازت گرفت...خیلی التماس کردم...خیلی تلاش کردم اما گوش نداد...اوپااااااا بگو...منو بکشن...
موهامو کشیدمو بلند گریه کردم:
ـ اوپا من...من دوست دارم...یه دختر کثیف عاشقته...هق هق...اما کثیف شده...
دستام میلرزید....اونقدر میلرزیدم که چشمام تار میدیدم...وقتی مزه ی شورو توی دهنم حس کردم چشمام سیاهی رفت...نفهمیدم چرا...وقتی بیدار شدم زخم آمپولا عفونت داشت...دکتر گفت یه بیماری گرفتم به اسم ایدز...از شنیدنش کلی خوشحال شدم...گریه میکردم اما از خوشحالی...هیونگ جون اوپا منو از یادش میبرد...مطمئنم فراموش میکرد...اشکام اومد اما تقلا نکردم...من خوب نمیشدم...زخمام...کبودیام همه درد داشتن اما مهم نبود...باید اینجوری بمیرم...دردم آروم میشد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکماه میگذشت...از وقتی شنیدم چه بیماری گرفته شدم یه ربات...یه ربات که فقط میومد و از پشت شیشه میدیدش...حتی ب.غل کردنش ممنوع بود...دکتر گفت داره تلاششو میکنه اما بیماریش هرروز بدتر میشد...هیونگ جون اینبار چی؟؟سرنوشت تو اینه؟؟که نتونی کسی که دوست داریو داشته باشی؟؟صورت رنگ پریدش نشون میداد چه حالی داره...نمیدونستم چیکارکنم...دکتر میگفت تمام بدنش مبتلاست و اصلا وقت نداره...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تموم شد...تمام زندگیم...همش تموم شد...حالا قراره چی بهش بدم؟؟؟قلبم؟؟؟وقتی چشمای بستشو دیدم باورم نشد...کاش نمیدیدم...دردناک تر از جسم سرد کسی که عاشقشی هست؟؟دردناک تر از اینکه ببینی قراره بره یه جای تاریک؟؟با دست خاکو مشت کردم و روی تابوتش ریختم...زندگیه من پر از ای کاش شد...کاش بود...کاش نمیرفت...کاش...


پایان



طبقه بندی: Endless Love STORY، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 تیر 1396 توسط Honey.P | نظرات()
laceysabata.blog.fc2.com
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:54 ق.ظ
Appreciation to my father who told me regarding this webpage, this blog is truly awesome.
Can Pilates make you look taller?
شنبه 14 مرداد 1396 07:55 ق.ظ
Have you ever thought about writing an ebook
or guest authoring on other blogs? I have a blog centered on the same subjects you discuss
and would really like to have you share some stories/information. I know my visitors would appreciate your work.
If you are even remotely interested, feel free to send me an e mail.
jayhorne.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 11:50 ق.ظ
Quality content is the key to interest the viewers to pay a quick visit the web site, that's what this web site is providing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید