تبلیغات
KPOP BOOK - love again 3
KPOP BOOK


سلااااااااام عشقولیااااااا

نوچ نوچ عکس داستان پاک شده دوباره آپلود کردم -ــ-

هیونگ جون هم متقابلا لبخندی زد و گفت:
_ هانی شی من هر کمکی بتونم بهتون میکنم...فقط اگه ممکنه با من راحت تر صحبت کنید.
هانی خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
ـ بله درسته سعی خودم رو میکنم.
هیونگ جون لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
ـ خیله خب بفرمایید من سراپاگوشم...
ـ هیونگ جون شی میشه خواهش کنم یه کاری کنید من بتونم کیوجونگ شی رو ملاقات کنم؟!
ـ چرا؟
ـ خب چون ...میدونید چیه ولنتاین امسال من و کیوجونگ شی به طور اتفاقی به هم برخوردیم و شب رو با هم بیرون بودیم...وزمانی که کیوجونگ شی تصمیم گرفت بره سربازی من یه چیزی گفتم که الان خودمم پشیمونم که چرا این حرفو بهش زدم...
هیونگ جون لبخندی زد و گفت:
ـ و اون چی بود؟؟یعنی...چی بهش گفتی؟
هانی نفس عمیقی کشید و با استرس گفت:
ـ گفتم که...که بزودی میرم ببینمش...وخب شما گفتید که از آشناهاتون توی ارتشه و ممکنه بتونه کمکم کنه اگه شما باهاش صحبت کنید...
هیونگ جون نیم نگاهی به هانی انداخت و گفت:
ـ اممممم...اما من فکر نمیکنم که ممکن باشه...یعنی حتی اگه من هم بهش بگم اون قبول نمیکنه...
هانی حالت مظلومانه ای به خودش گرفت و به آرومی گفت:
ـ شما سعی خودتون رو بکنید...آخه من غیر از شما کسی رو توی کره ندارم...
هیونگ جون برای چند ثانیه فکر کرد و بعد از زدن لبخند شیرینی گفت:
ـ باشه...امیدوارم بتونم کمکت کنم....
بعد گوشیش رو بیرون آورد و بعد از چند بوق شروع کرد به صحبت کردن و همه ی ماجرا رو براش توضیح داد و گفت:
ـ ببین من قول میدم اتفاقی نیفته...بله درسته ممکنه مشکل بوجود بیاد اما من قول میدم مشکلی بوجود نیاره.
هانی که متوجه شده بود زیر بار نمیره با اشاره و صدایی که سخت شنیده میشد گفت:
ـ بهش بگو میتونه یه مدت تو آشپزخونه کار کنه...میتونه کلاه گیسم بذاره که کسی نفهمه دختره...
هیونگ جون اول با تعجب به هانی نگاه کرد اما با نگاه التماس گونه ی هانی بی اختیار حرفاشو تکرار کرد.
هانی لبخندی زد و گوشش رو به هیونگ جون نزدیک کرد بلکه بتونه چیزی بشنوه اما چون زیاد نزدیک نبود چیز زیادی از گفت و گوشون نفهمید.هیونگ جون چند لحظه بعد با تشکر کوتاهی گوشی رو قطع کرد.
هانی منتظر بود تا نتیجه رو بفهمه و مثل علامت سوال به هیونگ جون خیره شده بود.بعد از چند ثانیه هیونگ جون لبخندی زد و گفت:
ـ گفت که اگه همونطور که گفته بیاد میتونه 1 هفته اینجا کار کنه.
هانی هورای بلندی کشید و بی اختیار هیونگ جون رو بغل کرد.هنوز چند ثانیه نگذشته بود که تازه پی برد چکار کرده.سرفه ای کرد و هیونگ جون رو رها کرد.با لکنت گفت:
ـ چیزه...اممم...متاسفم حواسم نبود...
هیونگ جون که چشماش از حدقه بیرون زده بود گفت:
ـ عیبی نداره...
هانی دستی به موهاش کشید و گفت:
ـ ممنونم که درک میکنی...
ـ خواهش میکنم...
هیونگ جون که از خجالت نمیتونست سرجاش آروم بشینه بلند شد و با تته پته گفت:
ـ خب من...من برم یه نوشیدنی بیارم بخوری...تو هم یه نگاه به دفتر نتم بنداز که اگه کی بوم اومد نره جاسوسی من و تو رو بکنه....
هانی درحالیکه گونه هاش سرخ بود با لبخند کوتاهی گفت:
ـ خیلی خب باشه...
هیونگ جون هم با سرعت بیرون رفت و درو بست...
کل بدنش داغ شده بود.به طرف دستشویی رفت  و درو پشت سرش قفل کرد.توی آیینه نگاهی به خودش انداخت...اما با بیاد آوردن اینکه هانی برای کیوجونگ اونجاست نه اون لبخند تلخی زد و مشتی آب به صورتش پاشید...
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
با رفتن هیونگ جون هانی نفس عمیقی کشید و خودش رو روی تخت پرت کرد و بلافاصله بلند شد....اگرچه دفتر نت هیونگ جون دستش بود اما توی دنیایی دیگه سیر میکرد...
با خودش آروم زمزمه کرد:
ـ وای هانی خاک بر سرت کنن...تو که نمیتونی هیجاناتت رو کنترل کنی مرض داری میای یه همچین درخواستی میدی؟؟خدا مرگت بده...الان اگه فکر کنه منحرفی چی؟؟میخوای چجوری جمعش کنی؟؟
توی افکار در هم ریخته ی خودش غرق بود که هیونگ جون با دو لیوان آب پرتقال وارد شد.با ورود هیونگ جون هانی دوباره دفتر نت هیونگ جون رو توی دستاش گرفت و متفکرانه بهش خیره شد...
با دیدن هیونگ جون زیر چشمی نگاهی بهش انداخت  و گفت:
ـ ممنون من زیاد نمیتونم بمونم چون میدونید...!
و مکث کرد.مکثش اونقدر طولانی شد که هیونگ جون شروع کرد به حرف زدن:
ـ هانی میخوام بدونم نظرت درباره ی این ملودی چیه؟
هانی یه نگاه حاکی از تعجب به هیونگ جون انداخت و گفت:
ـ کدوم؟
ـ دومی...
ـ خوبه...
هیونگ جون فهمید که هانی حواسش نیست و گفت:
ـ ببینم حالت خوبه؟؟صورتت چرا اینقدر قرمز شده؟؟
.
.
..
...
....
.....
خب اونیای عزیزم چطور بود؟؟
حالا سوالات:
1- جمله منتخب
2- صحنه منتخب
3- به نظرتون هانی میره به اردوگاه یانه؟؟

خب دیگه بروبچ چیزی به ذهنم نمیرسه...فعلا همینا...دوستون دارم زیاد...
یادتون نره نظرم زیاد بذارید لطفا...




طبقه بندی: LOVE AGAIN STORY، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین 1396 توسط Honey.P | نظرات()
foot problems
شنبه 18 شهریور 1396 03:37 ق.ظ
Greetings! I've been reading your blog for a while now and finally
got the bravery to go ahead and give you a shout out from Atascocita Texas!
Just wanted to mention keep up the excellent work!
sampsonpadfdrytby.exteen.com
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 01:44 ب.ظ
Keep on writing, great job!
placidcontract147.soup.io
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:52 ق.ظ
I am very happy to read this. This is the kind of manual that needs
to be given and not the accidental misinformation that is at the other blogs.
Appreciate your sharing this best doc.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:53 ق.ظ
I relish, cause I found exactly what I used to be having
a look for. You have ended my four day long hunt!
God Bless you man. Have a nice day. Bye
پاسخ Honey.P : Why so serious?
BHW
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:26 ب.ظ
May I simply just say what a comfort to find someone who actually knows what they are discussing on the net.
You certainly know how to bring an issue to light and make it important.
More people ought to check this out and understand this side of your story.

I was surprised you are not more popular because you certainly have the gift.
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 11:15 ب.ظ
Thank you, I've just been looking for info about this topic for
a long time and yours is the best I have came upon so
far. But, what concerning the conclusion? Are you sure about the source?
پاسخ Honey.P : don know
manicure
دوشنبه 21 فروردین 1396 07:54 ق.ظ
Amazing things here. I'm very happy to look your article.
Thank you so much and I'm looking forward to touch you.
Will you kindly drop me a e-mail?
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:21 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my weblog thus i came to “return the favor”.I'm trying to
find things to improve my website!I suppose its
ok to use some of your ideas!!
پاسخ Honey.P : how can I help you?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
درباره وبلاگ
...HI...
...U can find stories and fications and fanfics here...
...I hope U all enjoy it...
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
» ؟؟
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» دوست دارید بیشتر چی آپ کنیم؟





پیوند های روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ
  • تماس با ما
    کد تماس با ما

    پیغام ورود و خروج

    Online User

    کد پربازدیدترین

    ابزار امتیاز دهی

    دانلود آهنگ جدید